قرآن کریمبه زبان فارسی

حکایت اشتیاق خویش به فاطمه و شکایت از فراق و محن متراکمه

شرح دیوان منسوب به امیرالمؤمنین (ع) — قاضی کمال‌الدین میرحسین میبدی یزدی
أَلا هَلْ إِلیٰ طُولِ الْحیاةِ سَبِیلُوَ أَنّیٰ وَ هٰذَا الْمَوْتُ لَیْسَ یَحُولُ
وَ إِنِّی وَ إِنْ أَصْبَحْتُ بِالْمَوْتِ مُوقِناًفَلِی أَمَلٌ مِنْ دُونِ ذاکَ طَویلُ
وَ لِلدَّهْرِ أَلْوانٌ تَرُوحُ وَ‌تَغْتَدِیوَ إِنَّ نُفُوساً بَیْنَهُنَّ تَسِیلُ
وَ مَنْزِلُ حَقٍّ لا مُعَرَّجَ دُونَهُلِکُلِّ امُرِیٍٔ مِنْها إِلَیْهِ سَبِیلُ
قَطَعْتُ بِأَیّامِ التَّعَزُّزِ ذِکْرَهُوَ کُلُّ عَزِیزٍ ما هُناکَ ذَلِیلُ

النَّفْس: الدَّم، یقال: سالَتْ نفسَه، و فیالحدیث: «ما لیس له نفسٌ سائلةٌ، فإنّه لا یُنَجِّسُ الماءَ، إذا مات فیه.» و سَیْل و سَیَلان: رفتن آب و مثل آن. و مثل آن و التَّعْرِیج علی الشّیءِ: الإقامةُ علیه؛ والمُعَرَّج: اسمُ مکانٍ منه. و تَعَزُّز: عزیز شدن. و أَنّیٰ خبر «تلک محذوف. و مَنْزِل معطوف بر أَلْوان.

می‌فرماید: آیا هست بدرازی حیات راهی؟ و از کجا باشد آن؟ و این مرگ نیست که بگردد. و به درستی که من، و اگر چه گشتم به مرگ یقین داننده، پس مرا امید است از نزد آن دراز. و مر روزگار را رنگهاست، شبانگاه می‌کند و بامداد می‌کند، و به درستی که خون‌ها در میان آن روان می‌شود. و مر روزگار را منزلی است به تحقیق که نیست هیچ محلّ مقیم شدن نزد آن، مر هر مردی را ازان به اوست راهی. بریدم به روزهای عزیز شدن یاد کردن او را، و هر عزیزی اینجا خوار است. «شارح»

جمعی که مدام مکر و تزویر کنددر کار جهان هزار تدبیر کنند
روزی که رسد زآسمان پیک اجلفرصت نشود که وقت تغییر کنند
أَریٰ عِلَلَ الدُّنْیا عَلَیَّ کَثِیرَةًوَ صاحِبُها حَتَّی الْمَماتِ عَلِیلُ
وَ إِنَّی لَمُشْتاقٌ إِلیٰ مَنْ أُحِبُّهُفَهَلْ لِی إِلیٰ مَنْ قَدْ هَوَیْتُ سَبِیلُ
وَ إِنِّی وَ إِنْ شَطَّتْ بِیَ الدّارُ نازِحاًوَ قَدْ ماتَ قَبْلِی بِالْفِراقِ جَمِیلُ
فَقَدْ قالَ فِی الْأَمْثالِ فِی الْبَیْنِ قائِلٌأُضَرِّبُهُ یَوْمَ الْفِراقِ رَحِیلُ
لِکُلِّ اجْتِماعٍ مِنْ خَلِیلَیْنِ فُرْقَةٌوَکُلُّ الَّذِی دُونَ الْفِراقِ قَلِیلُ

شَطَّتِ الدّارُ و نَزَحَتْ: أی بَعُدَتْ. و باء برای تعدیه. و تَضْرِیب: مبالغه در ضرب. و رَحَلَ فلانٌ رِحْلةً، والاسمُ: الرَّحِیل. و دُون: به معنی غیر. و در بعضی نسخ بجای مصراع عاشر «وَ کُلُّ لِقاءِ الغابِرِینَ قَلِیلُ»؛ الغابِر: الباقی والماضی، و هو من الأضداد.

می‌فرماید: می‌بینم علتهای دنیا بر خود بسیار، و خداوند آن علتها تا مردن خسته است. و به درستی که من هراینه آرزومندم به آن کس که دوست می‌دارم او را. پس آیا هست مرا به آن کس که به حقیقت آرزو دارم راهی؟ و به درستی که من – و اگر چه دور کرد مرا خانه، در حالی که دورم؛ و به حقیقت مُرد پیش از من به فراق صاحب جمالی. پس به حقیقت گفت در داستانها درباب جدائی گوینده‌ای، می‌زنم من آن داستان را در روز فراق که کوچ است. مر هر گرد آمدنی را از دو دوست جدائی است و همهٔ آنچه غیر فراق است اندک است. «شارح»

در طبع زمانه نیست انگیز وصالکوشد بفراق دوستان در همه حال
گر صبح زند ز وصل خورشید نفستا چشم بهم زنی رسد وقت زوال
وَ إِنَّ افْتِدادِی فاطِماً بَعْدَ أَحْمَدٍدَلِیلٌ عَلیٰ أَنْ لا یَدُومَ خَلِیلُ
وَکَیْفَ هُناکَ الْعَیْشُ مِنْ بَعْدِ فَقْدِهِمُلَعَمْرُکَ شَیْءٌ ما إِلَیْهِ سَبِیلُ
سَیُعْرَضُ عَنْ ذِکْرِی وَ تُنْسیٰ مَوَدَّتِیوَ یَظْهَرُ بَعْدِی لِلْخَلِیلِ عَدِیلُ
وَ لَیْسَ خَلِیلِی بِالْمَلُولِ وَلَا الَّذِیإِذا غِبْتُ یَرْضاهُ سِوایَ بَدِیلُ
وَلٰکِنْ خَلِیلِی مَنْ یَدُومُ وِصالُهُوَ یَحْفَظُ سِرِّی قَلْبُهُ وَ دَخِیلُ
إِذَا انْقَطَعَتْ یَوْماً مِنَ الْعَیشِ مُدَّتِیفَإِنَّ بُکاءَ الْباکِیاتِ قَلِیلُ

اِفْتِقاد: نایافتن. و فاطِم: مرخّم فاطمه برای ضرورت شعر. والبَدِیل: البدل. و دَخِیلُ الرَّجُلِ: الّذی یُداخِلُه فی أمورِه و یختصُّ به. و مُدَّة: پاره‌ای از روزگار.

می‌فرماید: به درستی که نایافتن من فاطمه را بعد از احمد دلیل است برانکه دایم نیست هیچ دوست. و چگونه باشد اینجا زیستن از پس نایافتن ایشان؟ سوگند به زندگی تو که این چیزی است که نیست به آن راهی. زود اعراض کرده شود از یاد من و فراموش کرده شود دوستی من، و پیدا شود بعد از من مر دوست را مثلی. و نیست دوست من دل‌گرفته و نه آن کس که چون غایب شوم من، خشنود شود از او غیر من بَدَلی. ولیکن دوست من آن کس است که همیشه باشد پیوستن او، و نگاه دارد راز مرا دل او و دخل کننده باشد در کارهای من. چون بریده شود روزی از زندگانی مدت من، پس به درستی که گریهٔ زنان گریه‌کننده کم است. «شارخ»

جمعی که براستی مسلمان باشنددر بند وفا بعهد و پیمان باشند
گاهی بخطا اگر جفائی بکننددر حال ز فعل خود پشیمان باشند
یُرِیدُ الْفَتیٰ أَنْ لا یَمُوتَ حَبِیبُهُوَ لَیْسَ إِلیٰ ما یَبْتَغِیهِ سَبِیلُ
وَ لَیْسَ جَلِیلاً رُزْءُ مالٍ وَفَقْدُهُوَلٰکِنَّ رُزْءَ الْأَکْرَمِینَ جَلِیلُ
لِذٰلِکَ جَنْبِی لا یُؤاتِیهِ مَضْجَعٌوَفِی الْقَلْبِ مِنْ حَرِّ الْفِراقِ غَلِیلُ

غَلِیل: تشنگی. و در بعضی نسخ بجای حَبِیبُهُ «وَیَهْرَما»؛ و هَرَم: سخت پیر شدن «از رابع».

می‌فرماید: می‌خواهد جوانمرد که نمیرد دوست او، و نیست به آنچه می‌جوید او آن را، راهی. و نیست بزرگ مصیبت مال و نایافتن آن، ولیکن مصیبت بزرگوترها بزرگ است. برای آن پهلوی من موافقت نمی‌کند او را خوابگاهی، و در دل از گرمی فراق تشنگی است. «شارح»

دارد دل من کدورت از شام فراقتا چند شوم تیره ز ایام فراق
زهری بگمان می‌خورم ازجام فراقیا رب که برافتد ز جهان نام فراق