خَدْع: فریب دادن. و نَجْویٰ: راز. و تَنَعُّم: به ناز زیستن. و العَطِیَّة: الشّیءُ المُعطیٰ. والعاجِل: نقیضُ الآجِل.
میفرماید: فریفته مشو؛ چه مر محبّ را دلیلها است و نزد او از راز محبوب پیغامها است. ازان دلیلها است بناز زیستن او به آنچه آزموده شود به آن، و شادی او در هر چه محبوب فاعل آن است. پس منع از محبوب عطائی معروف باشد و درویشی گرامی داشتن و لطفِ حاضر. «شارح»
التَّحَفُّظ: التْیقُّظ و قلّةُ الغفلة. والمُتَقَشِّف: الّذی یقنعُ باللُّقمةِ و بالمرقَّع. والخِرْقَة: القطعة. والشَّطّ: جانبُ النّهرِ والوادی. و ساحِل: کنار دریا. و الزُّهْد: خلاف الرَّغبة، تقول: زهد فی الشّیءِ و عن الشّیءِ.
میفرماید: و از دلیلهای محبّ آن است که دیده شود محبّ بیدار و قانع بلقمه و خرقه در هر چه آن فرو آینده باشد. و از دلیلها است آنکه بینی او را جامه بر هم گیرنده در دو خرقه بر کنارههای جو که در کنار دریا باشد. و از دلیلها است بیرغبتی او در آنچه میبینی از سرای خواری و ناز و آسایش زایل. «شارح»
فلانٌ طَوْعُ یَدیْک: أی مُنقادٌ لک. و شَوْق: آرزومندی.
میفرماید: از دلیلهای محبّ آن است که دیده شود از عزم او فرمان برداری محبوب، و اگر چه مبالغه کند ملامت کننده. و از دلیلها است آنکه دیده شود محبّ از شوق او مانند خسته و در دل او تشنگیها باشد. و از دلیلها است آنکه دیده شود از انس او به محبوب دژم و ناخوش از هر چه آن مشغول کنندهٔ اوست به غیر او.
«شارح»
تَبَسُّم: دندان سفید کردن به خنده. و حَنِین: ناله. و بُلْبُل: هزاردستان. و الثُّکْل: فقدانُ المرأةِ وَلَدَها. و العَقْل: الحبس.
میفرماید: از دلیلهای محب آن است که دیده شود تبسم کننده، و دل در تبسم یا نالهٔ بلبلها باشد. و از دلیلها است خنده کردن او در میان خلایق، و دل او محزون است چون دل زنی که بچهاش مرده باشد. و از دلیلها است حزن او و گریهٔ او در میان تاریکی شب، پس نیست مرو را بازدارندهای از گریه. «شارح»
تَمَسُّک: چنگ در زدن. و حُظْوَة: ظفر یافتن بر چیزی «از رابع».
میفرماید: از دلیلهای محب آن است که دیده شود چنگ در زننده به خواستن از کسی که ظفر یابد به مراد خود او نزد او خواهنده. و از دلیلها است آنکه بینی او را گریان برای آنکه به حقیقت دیده باشد او را بر فعلی زشت خردمندی. و از دلیلها است آنکه بینی او را سفر کننده به جانب حرب در راه خدا و بهر فعل صاحب فضیلت. و از دلیلها است آنکه بینی او را سپارنده همهٔ کارها را به پادشاه عدل کننده. «شارح».
امام غزالی در احیا بعضی از این ابیات نسبت به ابوتراب نخشبی کرده است و بعضی را به یحیی بن معاذ رازی