قرآن کریمبه زبان فارسی

خطاب به همام بن اعقل ثقفی و بیان علامات محبّت خفی

شرح دیوان منسوب به امیرالمؤمنین (ع) — قاضی کمال‌الدین میرحسین میبدی یزدی
لا تُخْدَعَنَّ فَلِلْمُحِبِّ دَلائِلُوَلَدَیْهِ مِنْ نَجْوَی الْحَبِیبِ رَسائِلُ
مِنْها تَنَعُّمُهُ بِما یُبْلیٰ بِهِوَ سُرُورُهُ فِی کُلِّ ما هُوَ فاعِلُ
فَالْمَنْعُ مِنْهُ عَطِیَّةٌ مَعْرُوفَةٌوَالْفَقْرُ إِکْرامٌ وَلُطْفٌ عاجِلُ

خَدْع: فریب دادن. و نَجْویٰ: راز. و تَنَعُّم: به ناز زیستن. و العَطِیَّة: الشّیءُ المُعطیٰ. والعاجِل: نقیضُ الآجِل.

می‌فرماید: فریفته مشو؛ چه مر محبّ را دلیلها است و نزد او از راز محبوب پیغامها است. ازان دلیلها است بناز زیستن او به آنچه آزموده شود به آن، و شادی او در هر چه محبوب فاعل آن است. پس منع از محبوب عطائی معروف باشد و درویشی گرامی داشتن و لطفِ حاضر. «شارح»

دشنام ترا ثنای خود می‌دانمنفرین ترا دعای خود می‌دانم
گر قهر کنی و گر عطا فرمائییک‌یک همه را بجای خود می‌دانم
وَ مِنَ الدَلائِلِ أَنْ یُریٰ مُتَحَفَّظاًمُتَقشِّفاً فِی کُلِّ ما هُوَ نازِلْ
وَ مِنَ الدَّلائِلِ أَنْ تَراهُ مُشَمِّراًفِی خِرْقَتَیْنِ عَلیٰ شُطُوطِ السّاحِلِ
وَ مِنَ الدَّلائِلِ زُهْدُهُ فِیما تَریٰمِنْ دارِ ذُلٍّ وَالنَّعِیمِ الزّائِلِ

التَّحَفُّظ: التْیقُّظ و قلّةُ الغفلة. والمُتَقَشِّف: الّذی یقنعُ باللُّقمةِ و بالمرقَّع. والخِرْقَة: القطعة. والشَّطّ: جانبُ النّهرِ والوادی. و ساحِل: کنار دریا. و الزُّهْد: خلاف الرَّغبة، تقول: زهد فی الشّیءِ و عن الشّیءِ.

می‌فرماید: و از دلیلهای محبّ آن است که دیده شود محبّ بیدار و قانع بلقمه و خرقه در هر چه آن فرو آینده باشد. و از دلیلها است آنکه بینی او را جامه بر هم گیرنده در دو خرقه بر کناره‌های جو که در کنار دریا باشد. و از دلیلها است بی‌رغبتی او در آنچه می‌بینی از سرای خواری و ناز و آسایش زایل. «شارح»

ارباب محبت که ز خود بی‌خبرنداز وهم و خیال نیک و بد بی‌خبرند
مستغرق خورشید حقیقت شده‌اندوز هستی خویش تا ابد بی‌خبرند
وَ مِنَ الدَلائِلِ أَنْ یُریٰ مِنْ عَزْمِهِطَوْعَ الْحَبِیبِ وَإِنْ أَلَحَّ العاذِلُ
وَ مِنَ الدَلائِلِ أَنْ یُریٰ مِنْ شَوْقِهِمِثْلَ السَّقِیمِ وَ‌فِی الْفُؤادِ غَلائِلُ
وَ مِنَ الدَلائِلِ أَنْ یُریٰ مِنْ أُنْسِهِمُسْتَوْحِشاً مِنْ کُلِّ ما هُوَ شاغِلُ

فلانٌ طَوْعُ یَدیْک: أی مُنقادٌ لک. و شَوْق: آرزومندی.

می‌فرماید: از دلیلهای محبّ آن است که دیده شود از عزم او فرمان برداری محبوب، و اگر چه مبالغه کند ملامت کننده. و از دلیلها است آنکه دیده شود محبّ از شوق او مانند خسته و در دل او تشنگیها باشد. و از دلیلها است آنکه دیده شود از انس او به محبوب دژم و ناخوش از هر چه آن مشغول کنندهٔ اوست به غیر او.

«شارح»

جمعی که دم از مهر و ارادت زده‌انددر بام شرف کوس سیادت زده‌اند
چون دست بدامان سعادت زده‌اندپا بر سر نام و ننگ و عادت زده‌اند
وَ مِنَ الدَلائِلِ أَنْ یُریٰ مُتَبَسِّماًوَالْقَلْبُ فِیهِ مَعَ الْحَنِینِ بَلابِلِ
وَ مِنَ الدَلائِلِ ضِحْکُهُ بَیْنَ الْوَریٰوَالْقَلْبُ مَحْزُونٌ کَقَلْبِ الثّاکِلِ
وَ مِنَ الدَلائِلِ حُزْنُهُ وَ نَحِیبُهُجَوْفَ الظَّلامِ فَما لَهُ مِنْ عاقِلِ

تَبَسُّم: دندان سفید کردن به خنده. و حَنِین: ناله. و بُلْبُل: هزاردستان. و الثُّکْل: فقدانُ المرأةِ وَلَدَها. و العَقْل: الحبس.

می‌فرماید: از دلیلهای محب آن است که دیده شود تبسم کننده، و دل در تبسم یا نالهٔ بلبلها باشد. و از دلیلها است خنده کردن او در میان خلایق، و دل او محزون است چون دل زنی که بچه‌اش مرده باشد. و از دلیلها است حزن او و گریهٔ او در میان تاریکی شب، پس نیست مرو را بازدارنده‌ای از گریه. «شارح»

دایم رخ من چون گل خندان باشدوز ناله دلم هزار دستان باشد
سرگشته شدم ز زلف آشفتهٔ اوآری شب عاشقان پریشان باشد
وَ مِنَ الدَلائِلِ أَنْ یُریٰ مُتَمَسِّکاًبِسُؤالِ مَنْ یَحْظیٰ لَدَیْهِ السّائِلُ
وَ مِنَ الدَلائِلِ أَنْ تَراهُ باکِیاًأَنْ قَدْ رَآهُ عَلیٰ قَبِیحٍ عاقِلُ
وَ مِنَ الدَلائِلِ أَنْ تَراهُ مُسافِراًنَحْوَ الْجِهادِ وَ کُلِّ فِعْلٍ فاضِلِ
وَ مِنَ الدَلائِلِ أَنْ تَراهُ مُسَلِّماًکُلَّ الْأُمُورِ إِلَی الْمَلِیکَ الْعادِلِ

تَمَسُّک: چنگ در زدن. و حُظْوَة: ظفر یافتن بر چیزی «از رابع».

می‌فرماید: از دلیلهای محب آن است که دیده شود چنگ در زننده به خواستن از کسی که ظفر یابد به مراد خود او نزد او خواهنده. و از دلیلها است آنکه بینی او را گریان برای آنکه به حقیقت دیده باشد او را بر فعلی زشت خردمندی. و از دلیلها است آنکه بینی او را سفر کننده به جانب حرب در راه خدا و بهر فعل صاحب فضیلت. و از دلیلها است آنکه بینی او را سپارنده همهٔ کارها را به پادشاه عدل کننده. «شارح».

ارباب صفا که بهر حقّ در کارندهرجا که روند تخم نیکی کارند
تسلیم شوند پیش مردان خداحقّ مرکز و ایشان همه چون پرگارند

امام غزالی در احیا بعضی از این ابیات نسبت به ابوتراب نخشبی کرده است و بعضی را به یحیی بن معاذ رازی