إِفضال: به فضل کردن. و إِسْباغ: تمام کردن کار برکسی. والعَطاء: الشّیءُ المُعطیٰ. و إِجْزال: تمام کردن عطا. و تَمْکِین: دست دادن. و إِعْمال: بکار آوردن. و مِقْوَل «به کسر»: زبان. و لام لِلّه برای قَسَم، مثل «لِلّه لَتْبعَثُنَّ». و تَظاهُر: هم پشت شدن. و البَیان: الکشفُ عن الشّیءِ، و هو أعمُّ من النُّطق، و سُمِّی الکلامُ بیاناً لکشفِه عن المعنَی المقصودِ، نحو «هَذَا بَيَانٌ لِّلنَّاسِ»۱. و جُنْد مفعولٌ به عایَنَ.
میفرماید: ستایش مر خدا را، نیکو، فضل کننده، تمام کنندهٔ کار، دهندهٔ عطا، تمام کنندهٔ عطا. شکر به قدرت دادن او مر فرستادهٔ خود را بیاری کردن از او بر گمراهان نادان. بسیار نعمتی که توانا نیستم بر رسیدن آن بکوشش، و اگر چه بکار آرم توانائی زبان را. به حقّ خدا که گشت احسان او همپشت از او بر من، خواستم یا نخواستم. به حقیقت دیدند گروهها از نیرومند کردن او لشکر پیغمبر و خداوند بیان فرستاده را. آنچه دروست پند مر هر اندیشه کننده را، اگر باشد خداوند خرد و اگر خردمند نباشد. «شارح»
حکایت
در وقتی که بنی قُرِیْظه و غَطَفان و قریش محاصرهٔ مدینه کردند، نعیم بن مسعود بن عامر غَطَفانی پیش حضرت رسالت رفت و مسلمان شد و گفت: «یا رسول اللّه، قوم من از اسلام من واقف نیستند. مرا اجازت ده که خدعهای بکنم.» و چون اجازت یافت، پیش بنیقریظه رفت و گفت: «خانه غَطَفان و قریش از مدینه دور است و خانهٔ شما نزدیک، و ایشان داعیه دارند که جنگ کند و اگر فتح شود، شما را به محمد بازگذارند و بروند طریق آن است که شما جنگ نکنید تا چند کس از اکابر ایشان بگرو بستانید.» و بنوقریظه نصیحت قبول کردند. پس پیش ابوسفیان رفت و گفت: «یهود پیغام به محمد کردهاند که ما از فعل خود پشیمانیم، جمعی از اکابر قریش و غَطَفان بدست میآریم که به تو سپاریم و تو ایشان را قتل کنی و از جرم ما بگذری و او قبول کرده. اگر یهود گرو از شما طلبند، هیچ کس مدهید.» پس پیش غَطَفان رفت و همین سخن بگفت و روز شنبه ابوسفیان و غَطَفان عکرمة بن ابیجهل را با جمعی به بنی قریظه فرستادند که بیائید تا به حرب محمّد مشغول شویم. و ایشان گفتند: «امروز شنبه است و ما در این روز هیچ کار نمیکنیم و میترسیم که شما ما را به محمد بازگذارید و بروید. میخواهیم که جمعی از مردم خودبه گرو بما دهید.» قریش و غَطَفان گفتند: «نعیم بن مسعود راست گفت. ما هیچ گرو نمیدهیم. اگر میل حرب دارید، بیائید.» و بنو قُرَیْظه گفتند: «نعم بن مسعود راست گفت و ایشان مقید بما نیستند.» و مخالفت در میان کفار پیدا شد و شب سرمائی عظیم و بادی سخت بیامد و کفار منهزم شدند. و دو بیت آخر اشارت به این قصه است.
- - آل عمران: ۱۳۸. ↑