عَتَلْتُ الرَّجُلَ أَعْتُلُهُ و أَعْتِلُهُ: إذا جذبتُه جذباً عنفیاً. و تَقْلِید: قِلاده در گردن افکندن. و إِحْفاظ: بخشم آوردن.
میفرماید: هراینه به حقیقت بود حُیَیّ بن اخطب خداوند بخت و کوشش کرد برای کفر خود، پس کشیده شد بما در مجمعها که کشیده میشد بعُنْف. پس قِلاده در گردن افکند او را به شمشیرْ زخمِ خشم آرنده، پس گشت بتَکِ دوزخ که بند کرده شد. پس آن جای بازگشت کافران است. و هر که باشد فرمانبردار مر فرمان خدا را، در بهشت جاودانی فرو آید. «شارح»
حکایت
چون لشکر کفار از خندق مراجعت کردند و هر یک متوجه بلاد خود شدند، پیغمبر و مسلمانان فارغ گشته سلاح از خود باز کردند و وقت پیشین جبرئیل آمد و گفت: «خدای تعالیٰ فرموده که لشکر به بنیقُرَیْظه بری.» و حضرت رسالت فرمودند تا ندا کردند که مسلمانان نماز پسین در بنی قریظه بگزارند و عَلَم به دست مرتضیٰ داد و متوجه شد و بیست و پنج روز بنی قریظه را حصار داد و حیّیبن اخطب با کعب بن اسد، سردار بنی قریظه، عهد کرده بود که اگر قریش و غَطَفان مراجعت کنند من به حصار تو آیم و وفا به عهد نموده بود و همه از حصار فرو آمدند و قبیلهٔ اَوْس گفتند: «ایشان دوستان مااند، التماس داریم که از قتل ایشان بگذری، چنانچه از قتل بنی نضیر که دوستان قبیلهٔ خَزْرَج بودند گذشتی.» پیغمبرﷺ، فرمود که سعد بن معاذ که مقدم شماست بیاید و در شأن ایشان حکم کند. همه به این رضا دادند و سعد در غزای خندق تیری خورده بود و جراحت داشت و چون حاضر شد، اشارت کرد که مردان ایشان را قتل کنند و زنان و اولاد و اموال غنیمت باشد پیغمبر ﷺ فرمود که حکم تو موافق حکم خداست. و پیغمبر به بازار مدینه آمد و فرمود که گَوی بزرگ فرو بردند. علی و زبیر همه را گردن بزدند و ایشان ششصد مرد یا هفتصد بودند، و بعضی گویند از هشتصد و کم از نهصد بودند و حُیَیّبن اخطب در میان ایشان کشته شد و از حضرت امیر مرویاست که در وقت قتل میخواند: