قرآن کریمبه زبان فارسی

پیام به معاویة بن ابی‌سفیان در اوقات بغی و طغیان

شرح دیوان منسوب به امیرالمؤمنین (ع) — قاضی کمال‌الدین میرحسین میبدی یزدی
أَلا مَنْ ذا یُبَلِّغُ ما أَقُولُفَإِنَّ الْقَوْلَ یُبْلِغُهُ الرَّسُولُ
أَلا أَبْلِغْ مُعاوِیَةَ بْنَ صَخْرٍلَقَدْ حاوَلْتَ لَوْ نَفَعَ الْحَوِیلُ
وَ ناطَحْتَ الْأَکارِمَ مِنْ رِجالٍهَمَ الْهامُ الَّذِینَ لَهُمْ أُصُولُ
هُمُ نَصَرُوا النَّبِیَّ وَ هُمْ أَجابُوارَسُولَ اللّهِ إِذْ خُذِلَ الرَّسُولُ
نَبِیّاً جالَدَ الْأَصْحابُ عَنْهُوَ‌نابُ الْحَرْبِ لَیْسَ لَهُ فُلُولُ

تَبْلِیغ و إِبْلاغ: رسانیدن. و حاوَلْتُ الشّیءَ، والاسمُ: الحَوِیل: و مُناطَحة: با یکدگر سرو زدن. و هامَةُ القَوْمِ: رئیسُهم. والأَصْل: الحسب. و مُجالَدَة: با کسی شمشیر زدن. والفَلّ «بالفتح»: کسرٌ فی حدِّ السَّیْفِ، والفُلُول: جمعُه.

می‌فرماید: کیست آن کس که برساند آنچه می‌گویم؟ چه به درستی که گفتار می‌رساند آن را فرستاده. برسان به معاویه پسر صخر: هراینه به حقیقت جُستی، اگر سود داشت جستن. و سرو زدی با بزرگتران از مردانی که ایشان سردارند، آنان که مریشان راست حسبها. ایشان یاری کردند پیغمبر را و ایشان جواب گفتند فرستادهٔ خدا را، چون فرو گذاشتند شد رسول. پیغمبری که شمشیر زدن یاران از او، و دندان نیش حرب نبود مرو را رخنه‌ها.

تا چند کسی راه ضلالت گیردوز جور و ستم رنگ جهالت گیرد
هرکس که برین حال بماند آخراز کردهٔ خود تاب خجالت گیرد

حکایت

ابن اعثم گوی: چون مرتضیٰ متوجه حرب معاویه می‌شد، نود هزار مرد همراه داشت؛ هشتصد مرد اهل بیعت رضوان بودند که در زیر شجره با حضرت رسالت ﷺ، بیعت کرده بودند و از سعید بن جُبَیْر مروی است که با علی هشتصد مرد از انصار و نهصد مرد از اهل بیعت رضوان بود و از حکم بن عُیَیْنه مروی است که هشتاد بدری بودند و دویست و پنجاه از اهل بیعت رضوان و از سلیمان بن مهران اعمش مروی است که هشتاد بدری بود و هشتصد صحابه. و مراد از «اکارم» مذکور این طایفه‌اند. و قال الإمام محیی السّنة «انهزم المسلمون یومَ أُحُد، فلم یبق مع‌النبیِّ ﷺ إلّا ثلاثة عشر رجالاً منهم سبعة من المهاجرین، ابوبکر و عمر و عثمان و علیّ و طلحة و عبدالرحمن بن عوف و سعد بن أبی وقاص، وجعل رسولُ اللّهِ یدعو النّاسَ: إلیّ عبادَ اللّه، إلیّ عبادَ اللّه؛ فاجتمع إلیه ثلاثون رجلاً فحموه.»

فَدِنْتَ لَهُ وَدانَ أَبْوکَ کُرْهاًسَبِیلُ الْغَیِّ عِنْدَکُما سَبِیلُ
مَضیٰ فَنَکَصْتُما لَمّا تَواریٰعَلَی الْأَعْقابِ غَیُّکُما طَوِیلُ
إِذا مَا الْحَرْبُ أَهْدَبَ عارِضاهاوَ أَبْرَقَ عارِضٌ مِنْها مُخِیلُ
فَیُوشِکُ أَنْ یَجُولَ الْخَیْلُ یَوْماًعَلَیْکَ وَ أَنْتَ مُنْجَدِلٌ قَتِیلّ

تَوارِی: پنهان شدن. و عَقِب: پاشنه. و إِهْداب: دامن فرو گذاشتن. و إِبْراق: بابرق شدن ابر. و إِخالَة: پیدا شدن نشان باران در ابر.

می‌فرماید: پس فرمان بردی مرو او و فرمان برد پدر تو به کراهت؛ راه بی‌راهی نزد شما راه است. گذشت پیغمبر؛ پس برگشتید بر عقبها، چون پنهان شد؛ بی‌راهی شما دراز است. چون حرب دامن فرو گذارد دو ابر او و بدرخشد ابری از حرب که نشان باران در او پیدا باشد، پس زود باشد که جولان کنند اسبان روزی بر تو و تو باشی افتادهٔ کُشته. «شارح»

تا چند بمال و جاه مشغول شویخیر تو درانست که معزول شوی
ترسم که غبار فتنه چون برخیزدناگاه بسعی خویش مقتول شوی

حکایت

در سنهٔ ثمان هجری پیغمبر ﷺ، با ده هزار مرد توجه به مکه فرمود و عباس بن عبدالمطلب از مکه متوجه آن حضرت شد و در مرّالظّهران به ایشان رسید و چون شکوه لشکر بدید، دانست که اگر پیغمبر مکه را به قهر خواهد گرفت، همهٔ قریش هلاک خواهد یافت؛ شب بر استر سفید حضرت رسالت، ﷺ سوار شد و از میان لشکر بیرون آمد و می‌خواست که کسی پیدا کند و به مکه فرستد تا اهل مکه بیایند و امام طلبند. ناگاه آواز ابوسفیان شنید که با بُدَیْل بن وَرْقاء سخن می‌گفت. او را پیش طلبید و تهدید و تخویف کرد و ابوسفیان را ردیف خود ساخته متوجه حضرت رسالت شد و چون بآن حضرت رسیدند، عمر می‌خواست که او را قتل کند و در این باب مبالغهٔ عظیم داشت و عباس درخواست کرد و گفت من او را به جوار خود گرفته‌ام، و پیغمبر ﷺ، فرمود: «اذهب به إلیٰ رَحْلِک، یا عباس؛ فإذا أصبحت، فأتنی به.» و چون صباح برفتند، فرمود: «ویحک، یا أبا سفیان! ألم یأن لک أن تعلم أن لا إلهَ إلا اللّه؟» ابوسفیان گفت: «بأبی أنت و أمّی، ما أحلمک و أکرمک و أوصلک! واللّهِ لقد ظننت أن لوکان مع اللّه غیره، لقد أغنیٰ عنْی شیئاً.» و پیغمبر فرمود: «ویحک، یا أبا سفیان! ألم یأن لک أن تعلمَ أنّی رسولُ اللّه؟» ابوسفیان گفت: «بأبی أنت و أمّی، ما أحلمک و أکرمک و أوصلک! أما هذه، فإنّ فی النفس منها شیئاً حتَّی الآن.» پس عباس گفت: «ویحک! أسلم واشهد أن لا إلهَ إلا اللّه و أنّ محمداً رسولُ اللّهِ قبلَ أن نضربَ عنقَک.» پس ابوسفیان مسلمان شد. و قال مصعب بن عبداللّهِ قبلَ أن نضربَ عنقَک.» پس ابوسفیان مسلمان شد. و قال مصعب بن عبداللّه: کان معاویةُ یقولُ: أسلمتُ عامَ القضیّةِ، لقیتُ النَّبیَّ ﷺ، فقبل إسلامی.» و عامُ القضیّةِ هوالعالمُ الذی صُدَّ النَّبیُّ، ﷺ، عن البیتِ، أعنی سنة ستّ من الهجرة، و کان ذلک فی الحدیبیة «به تخفیف الیاءِ و قیل به تشدیدها، و هی اسمُ قریةٍ صغیرةٍ بینَها و بینَ مکةَ مرحلةٌ و منها إلَی المدینة تسع مراحل» و قیل أسلم معاویةٌ و هو ابن ثمانِ عشرةَ سنة.