الحُمْق: قلّة العقلِ. و تَمَنّیٰ ماضی غایب یا مضارع مخاطب و تاء محذوف. والشّام: من الفرات إلی العریش طولاً و من الجبل ظبی إلیٰ بحرِالرُّوم عرضاً. و صاهِل: اسب که شیهه زند. و کاهِل: میان دو شانه، و فی الأساس: «هو کافِلُ أهلِه و کاهِلُهم، و هوالذی یعتمدونَهُ شُبِّه بالکاهلِ واحدِ الکواهل.» و رامِح: نیزهدار. و نابِل: تیرانداز. و اِزْدِحام: انبوهی کردن. و إِزاحَة: دور کردن.
میفرماید: گشتی تو خداوند کم خردی که آرزو کند باطل را. هراینه درآوردم به شام تو اسبهای شیهه کننده را. گشتی تو، ای پسر هند، نادان. هراینه بیندازم از شما مردان معتمد را. نود هزار نیزهدار و تیرانداز که انبوهی کنند در زمین درشت و زمینهای نرم به حق و حق دور میکند باطل را. این مر تراست امسال و بگذار مرا سال آینده.
«شارح»
صفت لشکر ظفر پیکر
شِبْل: «به کسر»: بچهٔ شیر. و خِیس «به کسر»: بیشه. و صِقال: جمع صَیْقَل به معنی مصقول و حَزّ: بریدن. و أَمام «به فتح»: پیش. والعُقاب «بالضمّ»: العلَمُ الضّخم. والکَیْد: المکر. و هَیُوب «به فتح»: بددل و هراسان. و کَعْب: بند نیزه. و قَذال: «به فتح»: پس سر.
میفرماید: چون شیران بیشه و شیر بچگان بیشه بامداد لشکر به شمشیرهای جلا کرده بگشتن در شمشیر زدن و ببُریدن گردنها در پیش علَم بزرگْ بامداد حرب کردنِ مبارز پیاده، مکر کنند با دروغگو و رسوا کنند بددل را و سیراب کنند بندهای نیزه را از خونهای پِس سرِ دشمنان گریزنده. «شارح»