لِذِی الْفاقَةِ الْعَدِیمِ
السَّمْع: القبول. خلاف است که دعای کافر مستجاب است یا نه، اهل سنّت بر اولند و معتزله بر ثانی؛ و اطلاق دعا به اول الصق است.
میفرماید: ای شنوندهٔ دعا، و ای برافرازندهٔ آسمان، و ای همیشه بقا، و ای فراخ عطا، مر خداوند درویشی نایابنده را. «شارح»
عَنِ الْمُرْهَقِ الْکَظِیمِ
إِرْهاق: کسی را بر دشواری داشتن. و کَظْم: خشم فرو خوردن؛ والکُظُوم: احتباسُ النَّفَسِ و یعبَّر به عن السُّکوتِ، کقولهم: فلانٌ لا یَتَنَفَّسُ، إذا وُصِفَ بالمبالغةِ فی السُّکوت.
میفرماید: ای دانندهٔ غیبها، و ای آمرزندهٔ گناهها، و ای پوشانندهٔ عیبها، و ای وابرندهٔ اندوهها از داشته شده بر دشواری خشم فروخورنده. «شارح»
مِنَ الْأَعْظُمِ الرَّمِیمِ
فَوْق: بسر آمدن در فضل. و الصِّفَة: الحالةُ علیها الشّیءُ من حِلْیَتِه وَ نَعْتِه. و نَبات: گیاه. والرُّفات «بالضمّ»: ما تکسَّر و تفرَّق من التَّبْنِ و غیره. و أَعْظُم «به ضم ظاء»: جمع عَظْم. و رَمِیم: استخوان ریزیده. و وصف جمع به واحد برای اشعار به توحید اعظم؛ چه همه خاک شده باشند.
میفرماید: ای آن کس که بسر آمده صفات او، و ای بیرون آورندهٔ گیاه از زمین، و ای جمع کنندهٔ پراکندگی، و ای آفرینندهٔ پراکنده، از استخوانهای ریزنده «شارح»
مِنَ الْهُزَّمِ الرَّزُومِ
غِیاث: جمع غَیْث. و دَلْج و دُلُوج: آب بکشیدن؛ و دُلَّج: جمع دالج به معنی ابر، چه او آب از دریا میکشد. والحَثِیث: المسرع. و الدَّمِث: مکانٌ لیّنٌ ذو رملٍ، والدِّماث: جمعُه. و الغَرَث: الجوع. و یقال للسَّحابِ هَزِیمٌ. لأنّه یتشقّقُ بالمطر. و رَزَمْتُ الشّیءَ: جمعتُه.
میفرماید: ای فرو فرستندهٔ بارنها، از ابرهای شتابان، بر زمین درشت و زمینهای نرم، بگرسنگان سخت گرسنه، از ابرهای جمع شده. «شارح»
یُغَشِّی سَنَا النُّجُومِ
بَرْج: کوشک، و تحقیق بروج آسمان در فاتحهٔ رابعه گذشت. و فُرْجَة: گشادگی میان انگشتان و غیر آن. و وُلُوج: درآمدن. و بُلُوج: دمیدن سپیده. وتَغْشِیَة: پوشانیدن و سَنا «به قصر»: روشنی.
میفرماید: ای آفرینندهٔ برجهای آسمانی بی شکافها، با شبِ خداوند در آمدن در روز، بر روشنیِ خداوند دمیدن، میپوشاند روشنی ستارهها. «شارح»
فَیَنْشَأْنَ بِالّغُیُومِ
بُکُور: بامداد کردن. والنَّشْء: إحداثُ الشّیءِ و تربیتُه.
میفرماید: ای شکافندهٔ بام، و ای گشایندهٔ درهای فیروزی، و ای فرستندهٔ بادها، در وقت بامداد کردن با شامگاه کردن، پس پیدا میکند آن بادها ابرها را. «شارح»
مِنْ صُنْعِهِ الْقَدِیمِ
إِرْساء: برجای بداشتن. و رُسُوخ و رَسْخ: استوار و بیخ آور شدن. و وَتِد «به کسر»: میخ. و شُمُوخ: بلند شدن. و سُنُوخ: استوار شدن. والبَواذِخ من الجِبال: الشَّوامخ.
میفرماید: ای برجا دارندهٔ کوههای استوار که میخهای آن بلند است در زمین استوار او، کوههای بلند آن است از کار دیرینهٔ او. «شارح»
وَیا فارِجَ الْهَمَومِ
رَشاد: راه راست یافتن. و إِلْهام: چیزی فرا دل دادن. و سَداد: راستی. و فَرَج: باز بردن اندوه.
میفرماید: ای راهنمایندهٔ راه راست یافتن، و ای الهام کنندهٔ راستی، و ای روزی دهندهٔ بندگان، و ای زنده کنندهٔ شهرها، و ای بازبرندهٔ اندوهها. «شارح»
تَبارَکْتَ مِنْ حَکِیمِ
عَوْذ و لَوْذ: پناه گرفتن. و نُفُوذ: روان گشتن فرمان. و شُذُوذ: تنها ماندن.
میفرماید: ای آن کس که به او پناه میگیرم، و ای آن کس که به او پناه میجویم، و آن کس که حکم او روان است، پس نیست مرا از او تنها ماندنی، بزرگواری تو حکم کننده. «شارح»
وَیا شافِی السَّقِیمِ
میفرماید: ای رها کنندهٔ دستگیر، و ای اصلاح کنندهٔ شکسته، و ای بینیاز کنندهٔ درویش، و ای پرورندهٔ خُرد، و ای شفادهندهٔ خسته. «شارح»
أَعِذْنِی مِنَ الْهُمُومِ
اعْتِزاز: عزیز شدن. و اِحْتِراز: خویش را از چیزی نگاه داشتن. و خِزْی و مَخْزاة: رسوا شدن. و المَرْزِئَة: المُصیبة. و إِعاذَة: پناه دادن.
میفرماید: ای آن کس که به اوست عزیز شدن من، و ای آن کس که به اوست پرهیز کردن من، از خواری و رسوائیها و آفتها و مصیبتها، پناه ده مرا از اندوهها. «شارح»
وَ شَیْطانِهَا الرَّجِیمِ
إِنْس «به کسر»: مردم. و إِنْساء: فراموش گردانیدن. و إِقْساء: سخت دل کردن. و شّیْطان: دیو. و رَجْم: نفرین کردن. و مِنْ جِنَّةٍ معطوف بر «الهُمُومُ».
میفرماید: پناه ده مرا از پری و مردم که مر یاد کردن جای بازگشتن را فراموش گرداننده است؛ مر دل راست ازو سخت کنندهای، و از بدی گمراهی نفس، و دیو نفس نفرین کرده شده. «شارح»
تَقَدَّسْتَ مِنْ عَلِیمِ
المَعاش: ما یُهاشُ به من المطاعم و الملابس. و ماشِیة: چهارپای. فَرْخ: بچهٔ هر مرغ که باشد. و عُشّ «به ضمّ»: آشیانه. و طُعْم «به ضم»: خورش. والرَّیاش «بالکسر»: اللّباسُ الفاخرُ کالرِّیش. و تَقَدُّس: پاک شدن.
میفرماید: ای فرو فرستندهٔ اسباب معیشت، بر مردم و چهارپایان، و بچههای مرغ در آشیانهها، از طعام و لباس، پاکی تو دانا. «شارح»
لِماضٍ وَلا مُقِیمِ
میفرماید: ای خداوند مویهای پیشانی مر نفسهای فرمان بردار و نافرمان بردار را، پس نیست از او هیچ جای گریز مر بنده را و نه رستن مر گذرنده را و نه اقامت کننده را. «شارح»
تَعالَیْتَ مِنْ حَکِیمِ
اِسْتعاضَة: عوض خواستن. والیَقِین: العلمُ و زوالُ الشَّکِّ. و مَضَیٰ أمرُه: أی نفذ. و تَعالِی: بلند شدن.
میفرماید: ای بهتر عوض خواسته یقین خشنود است به آنچه او بران حکم کننده است از حکمهای روان او، بلندی تو دانا. «شارح»
عَلَی الْبَرِّ والّأَثِیمِ
إِحاطَة: گرد درآمدن. و إِماطَة: دور کردن. القِسْط: العدل.
میفرماید: ای آن کس که بما محیط است، و از ما رنج را دور میکند، و آن کس که مُلک او گسترده است، و آن کس که عدل او داددهنده است، بر نیکوکار و بزهمند. «شارح»
بِعَدْلٍ مِنَ الْقُسُومِ
إِحْصاء: شمردن. والقَسْم «بالفتح»: إفرازُ النَّصیب.
میفرماید: ای بینندهٔ نگرستنها، و ای شنوندهٔ لفظها، و ای بخش کنندهٔ بهرهها، بشمردن خود نگاه دارنده، بعدلی از جدا کردنهای نصیب. «شارح»
مِنْ الظّالِمِ الْغَشُومٍ
بَدِیع: نو. و غَشْم: ستم کردن.
میفرماید: ای آن کس که او شنواست، و آن کس که تخت او بلند است، و آن کس که آفریدهٔ او نو است، و آن کس که همسایهٔ او سرباز زننده است، از ستمکار سخت ستمکار. «شارح»
مِنْ مَنِّهِ الْعَظِیمِ
تَسْوِیغ: گوارا ساختن. و إِفْراغ: ریختن.
میفرماید: ای آن کس که عطا کرد، پس تمام کرد آنچه به حقیقت عطا کرد و گوارا ساخت، و ای آن کس که کافی است و رسانید آنچه به حقیقت کافی است و ریخت، از انعام خود که بزرگ است. «شارح»
خَبِیرٍ بِنا کَرِیمِ
لَهِفَ «بالکسر» یَلْهَفُ: أی حَزِنَ.
میفرماید: ای پناهگاه ضعیف، و ای پناهگاه اندوهناک، بزرگواری تو لطف کننده، بخشاینده بما مهربان، آگاه بما کرم کننده. «شارح»
مِنَ الْمَوْتِ وَالْحُتُومِ
تَوَقِّی: حذر کردن. و الحَتْم: القضاء.
میفرماید: ای آن کس که حکم کرد بحقّ بر نفس هر آفریده مردن را بهر کنارهای، پس سود نکند پرهیز کردن از مرگ و از قضاها. «شارح»
بِتَوْفِیقِکَ الْعَصُومِ
إِغْشاء: در پوشانیدن.
میفرماید: میبینی مرا و نمیبینم ترا، و نیست هیچ پروردگار مرا غیر تو. پس بکش مرا براه نمودن خود، و درمپوش مرا هلاک تو، به توفیق تو که نگاهدارنده است. «شارح»
تَعالَیْتَ مِنْ رَحِیمِ
المِحال «به کسر»: الأخذُ بالعقوبة. والفَعال «بالفتح»: الکرم.
میفرماید: ای کان بزرگی، و خداوند عزت و خوبی، و خداوند مکر و گرفتن به عقوبت، و خداوند بزرگی و کرم، بلندی تو بخشاینده. «شارح»
وَ مِنْ مائِهَا الْحَمِیمِ
حَمِیم: آب گرم.
میفرماید: زنهار ده مرا از دوزخ، و از ترس او که بزرگ است، و از زندگانی درو او که نکوهیده است، و از گرمی او که استوار است، و از آب او گرم است. «شارح»
إِلَی الْجَنَّةِ النَّعِیمِ
إِصْحاب: یار ساختن. و إِسْکان: بیارامیدن. والحِسان: حسناتُ الخَلْقِ والخُلْقِ. و مُناوَلَة: چیزی به کسی دادن.
میفرماید: یار کن مرا قرآن، و ساکن کن مرا در بهشتها، و زن ده مرا خوبان، و بده مرا امان از دوزخ به بهشت آسایش. «شارح»
سَقِیمٍ وَلا کَلِیمِ
ادِّکار: بیاد آوردن. و اصل او «اذْتِکار». والشَّجْو: الهمُّ والحزن. واِعْتِداد: به شمار آوردن.
میفرماید: به نعمت و بازی، بی شنیدن بیهوده، و نه بیاد آوردن اندوه، و نه بشمار آوردن گلهٔ بیمار و نه مجروح.
«شارح»
ذَوِی الْمَدْخَلِ الْکَرِیمِ
هذا مکانٌ نَزِیهٌ: أی خالٍ بعیدٌ عن النّاسِ لیس فیه أحدٌ. و لُغُوب: مانده شدن. و کلُّ أمرٍ یأتیک من غیرِ تعبٍ فهو هَنِیءٌ.
میفرماید به نظرگاه خالی که نیست هیچ مانده شدن درو، بیآزار مر ساکنان خود را. پس خوشی عیش مر آباد کنندگان او را، خداوندان جای درآمدن بزرگوار. «شارح»
قَدْ حُفَّ بِالنَّسِیمِ
تَلَأْلَأَ البرقُ: لَمَعَ. و تَوالِی: پیاپی شدن. و نَسِیمِ: باد نرم خوش.
میفرماید: به منزلی که بلند است به خوبی، در حالی که به حقیقت درخشد به نور، در حالی که به حقیقت پیاپی باشد، بینیم به آن بزرگی را، به حقیقت احاطه کرده شده باشد به باد نرم خوش. «شارح»
مِنَ السَّلْسَلِ الْخَتِیمِ
مَفْرَش: بستر. وَطاءَﺓ: نرم شدن بستر. و مَلْبَس: آنچه پوشند. و بَهِیّ: زیبا، از بهاء. و مَطْعَم: آنچه خورند. و طعامٌ شَهِیٌّ: أی مُشتهیً. و هَنِیّ: گوارا. و سَلْسَل: آبی که آسان بگلو فرو رود. و الخَتِیم: به معنَی المختوم، و هو ناظرٌ إلیٰ قوله تعالی: «رَّحِيقٍ مَّخْتُومٍ خِتَامُهُ مِسْكٌ».۱
میفرماید: به بستر نرم، به جامهٔ زیبا، به طعام خواسته، به آشامیدهٔ گوارا، از آب روان در گلو مُهر کرده شده.
«شارح»
- - المطففین: ۲۵ – ۲۶. ↑