قرآن کریمبه زبان فارسی

حرف المیم — دعای مجرّب در قضای حاجات مشتمل بر تضّرع و مناجات

شرح دیوان منسوب به امیرالمؤمنین (ع) — قاضی کمال‌الدین میرحسین میبدی یزدی
یا سامِعَ الدُّعاءِوَ‌یا رافِعَ السَّماءِ
وَ یا دائِمَ الْبَقاءِوَ یا واسِعَ العَطاءِ

لِذِی الْفاقَةِ الْعَدِیمِ

السَّمْع: القبول. خلاف است که دعای کافر مستجاب است یا نه، اهل سنّت بر اولند و معتزله بر ثانی؛ و اطلاق دعا به اول الصق است.

می‌فرماید: ای شنوندهٔ دعا، و ای برافرازندهٔ آسمان، و ای همیشه بقا، و ای فراخ عطا، مر خداوند درویشی نایابنده را. «شارح»

یا ربّ چو توئی قاضی حاجات همهوز فضل شنیده‌ای مناجات همه
روزی که شوند خلق عالم حیراناز روزی کرم بکن مراعات همه
وَیا عالِم الْغُیُوبِوَیا غافِرَ الذُّنُوبِ
وَیا ساتِرَ الْعُیُوبِوَیا کاشِفَ الْکُرُوبِ

عَنِ الْمُرْهَقِ الْکَظِیمِ

إِرْهاق: کسی را بر دشواری داشتن. و کَظْم: خشم فرو خوردن؛ والکُظُوم: احتباسُ النَّفَسِ و یعبَّر به عن السُّکوتِ، کقولهم: فلانٌ لا یَتَنَفَّسُ، إذا وُصِفَ بالمبالغةِ فی السُّکوت.

می‌فرماید: ای دانندهٔ غیبها، و ای آمرزندهٔ گناهها، و ای پوشانندهٔ عیبها، و ای وابرندهٔ اندوهها از داشته شده بر دشواری خشم فروخورنده. «شارح»

یا ربّ تو مرا بجای خود تمکین دهواندوه مرا بخرمّی تسکین ده
واندم که رسد بمستحقّان فیضتزان فیض نصیبی بمن مسکین ده
وَیا فائِقَ الصِّفاتِوَیا مُخْرِجَ النَّباتِ
وَیا جامِعَ الشَّتاتِوَیا مُنْشِیَٔ الرُّفاتِ

مِنَ الْأَعْظُمِ الرَّمِیمِ

فَوْق: بسر آمدن در فضل. و الصِّفَة: الحالةُ علیها الشّیءُ من حِلْیَتِه وَ نَعْتِه. و نَبات: گیاه. والرُّفات «بالضمّ»: ما تکسَّر و تفرَّق من التَّبْنِ و غیره. و أَعْظُم «به ضم ظاء»: جمع عَظْم. و رَمِیم: استخوان ریزیده. و وصف جمع به واحد برای اشعار به توحید اعظم؛ چه همه خاک شده باشند.

می‌فرماید: ای آن کس که بسر آمده صفات او، و ای بیرون آورندهٔ گیاه از زمین، و ای جمع کنندهٔ پراکندگی، و ای آفرینندهٔ پراکنده، از استخوانهای ریزنده «شارح»

ای از تو عیان گشته مسلمانی مابر خاک درت نهاده پیشانی ما
گر کسب کنیم از تو جمعیت خویشظاهر نشود دگر پریشانی ما
وَیا مُنْزِلَ الْغِیاثِمِنَ الدُّلَّجِ الْحِثاثِ
عَلَی الْحَزْنِ وَالدِّماثِإِلَی الْجُوَّعِ الْغِراثِ

مِنَ الْهُزَّمِ الرَّزُومِ

غِیاث: جمع غَیْث. و دَلْج و دُلُوج: آب بکشیدن؛ و دُلَّج: جمع دالج به معنی ابر، چه او آب از دریا می‌کشد. والحَثِیث: المسرع. و الدَّمِث: مکانٌ لیّنٌ ذو رملٍ، والدِّماث: جمعُه. و الغَرَث: الجوع. و یقال للسَّحابِ هَزِیمٌ. لأنّه یتشقّقُ بالمطر. و رَزَمْتُ الشّیءَ: جمعتُه.

می‌فرماید: ای فرو فرستندهٔ بارنها، از ابرهای شتابان، بر زمین درشت و زمینهای نرم، بگرسنگان سخت گرسنه، از ابرهای جمع شده. «شارح»

ای ابر کرم گشته ز لطف حاصلباران سخا ز فیض فضلت نازل
من قطره و هستی تو دریای محیطباشد که شود قطره بدریا یا واصل
وَیا خالِقَ الْبُرُوجِسَماءٍ بِلا فُروُجِ
مَعَ اللَّیْلِ ذِی الْوُلُوجِعَلَی الضَّوْءِ ذِی الْبُلُوجِ

یُغَشِّی سَنَا النُّجُومِ

بَرْج: کوشک، و تحقیق بروج آسمان در فاتحهٔ رابعه گذشت. و فُرْجَة: گشادگی میان انگشتان و غیر آن. و وُلُوج: درآمدن. و بُلُوج: دمیدن سپیده. وتَغْشِیَة: پوشانیدن و سَنا «به قصر»: روشنی.

می‌فرماید: ای آفرینندهٔ برجهای آسمانی بی شکافها، با شبِ خداوند در آمدن در روز، بر روشنیِ خداوند دمیدن، می‌پوشاند روشنی ستاره‌ها. «شارح»

ای از تو بنای آسمان گشته بلنددر گردن سرکشان ز حکم تو کمند
روشن شده از مهر تو فانوس فلکدر آتش تو ستاره مانند سپند
وَیا فالِقَ الصَّباحِوَیا فاتحَ النَّجاحِ
وَیا مُرْسِلَ الرِّیاحِبُکوُراً مَعَ الرَّواحِ

فَیَنْشَأْنَ بِالّغُیُومِ

بُکُور: بامداد کردن. والنَّشْء: إحداثُ الشّیءِ و تربیتُه.

می‌فرماید: ای شکافندهٔ بام، و ای گشایندهٔ درهای فیروزی، و ای فرستندهٔ بادها، در وقت بامداد کردن با شامگاه کردن، پس پیدا می‌کند آن بادها ابرها را. «شارح»

ای صبح ازل از تو منور گشتهوز فضل تو نُه چرخ مدوّر گشته
خواهیم نجات از تو دران روز که مابینیم گناه خود مصور گشته
وَیا مُرْسِیَ الرَّواسِخْأَوْتادُهَا الشَّوامِخْ
فِی أَرْضِهَا السَّوانخْأَطْوادُهَا الْبَواذخْ

مِنْ صُنْعِهِ الْقَدِیمِ

إِرْساء: برجای بداشتن. و رُسُوخ و رَسْخ: استوار و بیخ آور شدن. و وَتِد «به کسر»: میخ. و شُمُوخ: بلند شدن. و سُنُوخ: استوار شدن. والبَواذِخ من الجِبال: الشَّوامخ.

می‌فرماید: ای برجا دارندهٔ کوههای استوار که میخهای آن بلند است در زمین استوار او، کوههای بلند آن است از کار دیرینهٔ او. «شارح»

ای حلم تو استوار و ثابت چون کوهوز قهر تو در انفس و آفاق شکوه
هرچند که من خلق جهان می‌بینماز فیض تو بی‌بهره نشد هیچ گروه
وَیا هادِیَ الرِّشادِوَیا مُلْهِمَ السَّدادِ
وَیا رازِقَ الْعِبادِوَیا مُحْیِیَ الْبِلادِ

وَیا فارِجَ الْهَمَومِ

رَشاد: راه راست یافتن. و إِلْهام: چیزی فرا دل دادن. و سَداد: راستی. و فَرَج: باز بردن اندوه.

می‌فرماید: ای راهنمایندهٔ راه راست یافتن، و ای الهام کنندهٔ راستی، و ای روزی دهندهٔ بندگان، و ای زنده کنندهٔ شهرها، و ای بازبرندهٔ اندوهها. «شارح»

ای فضل تو خلق را هدایت کردهما را بکمال خود رعایت کرده
انعام تو عام است ازان رو کرمتبا مؤمن و گبر صد عنایت کرده
وَیا مَنْ بِهِ أَعُوذُوَیا مَنْ بِهِ أَلُوذُ
وَ مَنْ حَکْمُهُ النُّفُوذُفَما عَنْهُ لِی شُذُوذُ

تَبارَکْتَ مِنْ حَکِیمِ

عَوْذ و لَوْذ: پناه گرفتن. و نُفُوذ: روان گشتن فرمان. و شُذُوذ: تنها ماندن.

می‌فرماید: ای آن کس که به او پناه می‌گیرم، و ای آن کس که به او پناه می‌جویم، و آن کس که حکم او روان است، پس نیست مرا از او تنها ماندنی، بزرگواری تو حکم کننده. «شارح»

ای خاک درت پناه ارباب نیازلطف و کرم تو بسته ابواب نیاز
چون آتش غیرت بلدم افکندیاز شعلهٔ او بسوخت اسباب نیاز
وَیا مُطْلِقَ الْأَسِیرِوَیا جابِرَ الْکَسِیرِ
وَیا مُغْنِیَ الْفَقِیرِوَیا غاذِیَ الصَّغِیرِ

وَیا شافِی السَّقِیمِ

می‌فرماید: ای رها کنندهٔ دستگیر، و ای اصلاح کنندهٔ شکسته، و ای بی‌نیاز کنندهٔ درویش، و ای پرورندهٔ خُرد، و ای شفادهندهٔ خسته. «شارح»

ای راحت روح دردمندان از توآسایش جان مستمندان از تو
بلبل سخن از حمد تو گوید شب و روزباشد گل نوخاسته خندان از تو
وَیا مَنْ بِهِ اعْتِزازِیوَیا مَنْ بِهِ احْتِرازِی
مِنْ الذُّلِّ وَالْمَخازِیوَالْآفاتِ وَالْمَرازِی

أَعِذْنِی مِنَ الْهُمُومِ

اعْتِزاز: عزیز شدن. و اِحْتِراز: خویش را از چیزی نگاه داشتن. و خِزْی و مَخْزاة: رسوا شدن. و المَرْزِئَة: المُصیبة. و إِعاذَة: پناه دادن.

می‌فرماید: ای آن کس که به اوست عزیز شدن من، و ای آن کس که به اوست پرهیز کردن من، از خواری و رسوائیها و آفتها و مصیبتها، پناه ده مرا از اندوهها. «شارح»

ای عزّت ما گشته ز فضلت ظاهروی از تو تمام خلق عالم شاکر
هر کس که بجان بندهٔ فرمان تو شددر مصر جهان عزیز گردد آخر
وَ مِنْ جِنَّةٍ وَإِنْسِلِذِکْرِ الْمَعادِ مُنْسِ
لِلْقَلْبِ عَنْهُ مُقْسِوَ مِنْ شِرِّ غَیِّ نَفْسِ

وَ شَیْطانِهَا الرَّجِیمِ

إِنْس «به کسر»: مردم. و إِنْساء: فراموش گردانیدن. و إِقْساء: سخت دل کردن. و شّیْطان: دیو. و رَجْم: نفرین کردن. و مِنْ جِنَّةٍ معطوف بر «الهُمُومُ».

می‌فرماید: پناه ده مرا از پری و مردم که مر یاد کردن جای بازگشتن را فراموش گرداننده است؛ مر دل راست ازو سخت کننده‌ای، و از بدی گمراهی نفس، و دیو نفس نفرین کرده شده. «شارح»

ای لطف تو کرده روز و شب چارهٔ مناحسان تو بی‌حدست دربارهٔ من
آن دم که زند آتش شهوت شعلهفریاد ز شرّ نفس امّارهٔ من
وَیا مُنْزِلَ الْمَعاشِعَلَی النّاسِ وَالْمَواشِی
وَالْأَفُراخِ فِی الْعِشاشِمِنَ الطُّعْمِ وَالرِّیاشِ

تَقَدَّسْتَ مِنْ عَلِیمِ

المَعاش: ما یُهاشُ به من المطاعم و الملابس. و ماشِیة: چهارپای. فَرْخ: بچهٔ هر مرغ که باشد. و عُشّ «به ضمّ»: آشیانه. و طُعْم «به ضم»: خورش. والرَّیاش «بالکسر»: اللّباسُ الفاخرُ کالرِّیش. و تَقَدُّس: پاک شدن.

می‌فرماید: ای فرو فرستندهٔ اسباب معیشت، بر مردم و چهارپایان، و بچه‌های مرغ در آشیانه‌ها، از طعام و لباس، پاکی تو دانا. «شارح»

ای فضل تو داده هر نفس روزی ماظاهر ز تو گشته فتح و فیروزی ما
از خوان تو چون روزی ما شد تعیینبی‌فایده است سعی و دلسوزی ما
وَیا مالِکَ النَّواصِیلِلْمُطِیعاتِ وَالْعَواصِی
فَما عَنْهُ مِنْ مَناصَلِعَبْدٍ وَلا خَلاصِ

لِماضٍ وَلا مُقِیمِ

می‌فرماید: ای خداوند مویهای پیشانی مر نفسهای فرمان بردار و نافرمان بردار را، پس نیست از او هیچ جای گریز مر بنده را و نه رستن مر گذرنده را و نه اقامت کننده را. «شارح»

ای خلق جهان را بتو هر دم شوقیدر گردن هر کسی ز عشقت طوقی
هرچند کسی فاسق و عاصی باشداو نیز ز جانب تو دارد ذوقی
وَیا خَیْرَ مُسْتَعاضِلِمَحْضِ الْیَقِینِ راضِ
بِما هُو عَلَیْهِ قاضمِنْ أَحْکامِهِ الْمَواضِی

تَعالَیْتَ مِنْ حَکِیمِ

اِسْتعاضَة: عوض خواستن. والیَقِین: العلمُ و زوالُ الشَّکِّ. و مَضَیٰ أمرُه: أی نفذ. و تَعالِی: بلند شدن.

می‌فرماید: ای بهتر عوض خواسته یقین خشنود است به آنچه او بران حکم کننده است از حکمهای روان او، بلندی تو دانا. «شارح»

ای خاک درت قبلهٔ ارباب یقینپیدا شده از تو هر نفس فتح مبین
خورشید رخت کرده ز هر گوشهٔ طلوعوز نور گشته پر صفا روی زمین
وَیا مَنْ بِنا یُحِیطُوَعَنَّا الْأَذیٰ یُمِیطُ
وَ مَنْ مُلْکُهُ الْبَسِیطُوَ مَنْ عَدْلُهُ الْقَسِیطُ

عَلَی الْبَرِّ والّأَثِیمِ

إِحاطَة: گرد درآمدن. و إِماطَة: دور کردن. القِسْط: العدل.

می‌فرماید: ای آن کس که بما محیط است، و از ما رنج را دور می‌کند، و آن کس که مُلک او گسترده است، و آن کس که عدل او داددهنده است، بر نیکوکار و بزه‌مند. «شارح»

ای سایهٔ اقلاب تو بر فرق جهاننور تو گرفته غرب تا شرق جهان
آن روز که شد نور جمالت ظاهراز روی تو یافت روشنی برق جهان
وَیا رائِیَ اللُّحُوظِوَیا سامِعَ اللُّفُوظِ
وَیا قاسِمَ الْحُظَوظِبِإِحْصائِهِ الْحَفَیِظِ

بِعَدْلٍ مِنَ الْقُسُومِ

إِحْصاء: شمردن. والقَسْم «بالفتح»: إفرازُ النَّصیب.

می‌فرماید: ای بینندهٔ نگرستنها، و ای شنوندهٔ لفظها، و ای بخش کنندهٔ بهره‌ها، بشمردن خود نگاه دارنده، بعدلی از جدا کردنهای نصیب. «شارح»

ای خلق جهان را دل دانا از تودارد همه کس دیدهٔ بینا از تو
پستی زمین بحکم و تقدیر تو شدباشد شرف گنبد مینا از تو
وَیا مَنْ هُوَ السَّمِیعُوَ مَنْ عَرْشُهُ الرَّفِیعُ
وَ مَنْ خَلْقُهُ الْبَدِیعُوَ مَنْ جارُهُ الْمَنِیعُ

مِنْ الظّالِمِ الْغَشُومٍ

بَدِیع: نو. و غَشْم: ستم کردن.

می‌فرماید: ای آن کس که او شنواست، و آن کس که تخت او بلند است، و آن کس که آفریدهٔ او نو است، و آن کس که همسایهٔ او سرباز زننده است، از ستمکار سخت ستمکار. «شارح»

ای در دل ارباب حقیقت زده تختافکنده سزای تخت از اسما رخت
هرجا که زند ماه جمالت خرگاهدر حال کند جلوه‌گری چهرهٔ بخت
یا مَنْ حَبا فَأَسْبَغْما قَدْ حَبا وَ سَوَّغْ
وَیا مَنْ کَفیٰ وَ بَلَّغْما قَدْ کَفیٰ وَأَفْرَغْ

مِنْ مَنِّهِ الْعَظِیمِ

تَسْوِیغ: گوارا ساختن. و إِفْراغ: ریختن.

می‌فرماید: ای آن کس که عطا کرد، پس تمام کرد آنچه به حقیقت عطا کرد و گوارا ساخت، و ای آن کس که کافی است و رسانید آنچه به حقیقت کافی است و ریخت، از انعام خود که بزرگ است. «شارح»

ای فیض تو در انفس و آفاق تماماحسان تو بی‌شمار و انعام تو عام
تا ریخته‌ای شراب توفیق بجامعالم همه از فیض تو باشند بکام
وَ یا مَلْجَأَ الضَّعِیفِوَیا مَفْزَعَ اللَّهِیفِ
تَبارَکْتَ مِنْ لَطِیفَرَحِیمٍ بِنا رَؤوفِ

خَبِیرٍ بِنا کَرِیمِ

لَهِفَ «بالکسر» یَلْهَفُ: أی حَزِنَ.

می‌فرماید: ای پناهگاه ضعیف، و ای پناهگاه اندوهناک، بزرگواری تو لطف کننده، بخشاینده بما مهربان، آگاه بما کرم کننده. «شارح»

ای عرش مجید کمترین پایهٔ توشاهان جهان تمام در سایهٔ تو
چون روی تو جلوه کرد دیدم روشناز رحمت خاص و عام پیرایهٔ تو
وَیا مَنْ قَضیٰ بِحَقِّعَلیٰ نَفْسِ کُلِّ خَلْقِ
وَفاةً بِکُلِّ أُفْقِفَما یَنْفَعُ التَّوَقِّی

مِنَ الْمَوْتِ وَالْحُتُومِ

تَوَقِّی: حذر کردن. و الحَتْم: القضاء.

می‌فرماید: ای آن کس که حکم کرد بحقّ بر نفس هر آفریده مردن را بهر کناره‌ای، پس سود نکند پرهیز کردن از مرگ و از قضاها. «شارح»

ای بیخته بر وجود ما خاک عدمبر چهرهٔ ما کشیده از مرگ رقم
در شام اجل مبین سیه‌روئی ماطیّ کن بکرم نامهٔ ما را آن دم
تَرانِی وَلا أَراکَوَلا رَبَّ لِی سِواکَ
فَقُدْنِی إِلیٰ هُداکَوَلا تُغْشِنِی رَداکَ

بِتَوْفِیقِکَ الْعَصُومِ

إِغْشاء: در پوشانیدن.

می‌فرماید: می‌بینی مرا و نمی‌بینم ترا، و نیست هیچ پروردگار مرا غیر تو. پس بکش مرا براه نمودن خود، و درمپوش مرا هلاک تو، به توفیق تو که نگاه‌دارنده است. «شارح»

ای عارف اسرار نهانی گشتهسرچشمهٔ آب زندگانی گشته
از ابر نوال خود مرا فیضی دهچون فضل تو فیاض معانی گشته
وَیا مَعْدِنَ الْجَلالِوَذَا الْعِزِّ وَالْجَمالِ
وَذَا الْکَیْدِ وَالمِحالِوَذا الْمَجْدِ وَالْفَعالِ

تَعالَیْتَ مِنْ رَحِیمِ

المِحال «به کسر»: الأخذُ بالعقوبة. والفَعال «بالفتح»: الکرم.

می‌فرماید: ای کان بزرگی، و خداوند عزت و خوبی، و خداوند مکر و گرفتن به عقوبت، و خداوند بزرگی و کرم، بلندی تو بخشاینده. «شارح»

ای اهل شرف یافته حشمت از توعالم همه گشته غرق نعمت از تو
جمعی که دم از عالم معنی زده‌اندآموخته‌اند درس حکمت از تو
أَجِرْنِی مِنَ الْجَحِیمِوَ مِنْ هَوْلِهَا الْعَظِیمِ
وَ مِنْ عَیْشِهَا الذَّمِیمِوَ مِنْ حَرِّهَا الْمُقِیمِ

وَ مِنْ مائِهَا الْحَمِیمِ

حَمِیم: آب گرم.

می‌فرماید: زنهار ده مرا از دوزخ، و از ترس او که بزرگ است، و از زندگانی درو او که نکوهیده است، و از گرمی او که استوار است، و از آب او گرم است. «شارح»

یا ربّ دل من ز خُلق ناخوش برهانوز دوزخ گرم و تاب آتش برهان
تا چند باین و آن تعلّق ورزمیکباره مرا از این کشاکش برهان
وَأَصْحِبْنِیَ الْقرانَوَأَسْکِنِّیَ الْجَنانَ
وَ زَوِّجُنِیَ الْحِسانَوَ ناوِلْنِیَ الْأَمانَ

إِلَی الْجَنَّةِ النَّعِیمِ

إِصْحاب: یار ساختن. و إِسْکان: بیارامیدن. والحِسان: حسناتُ الخَلْقِ والخُلْقِ. و مُناوَلَة: چیزی به کسی دادن.

می‌فرماید: یار کن مرا قرآن، و ساکن کن مرا در بهشتها، و زن ده مرا خوبان، و بده مرا امان از دوزخ به بهشت آسایش. «شارح»

یا ربّ چو قضا نسخهٔ تقدیر نوشتاجزای وجود من بتوحید سرشت
فردا که ازین رباط ویران برومخواهم که شوم مقیم در باغ بهشت
إِلیٰ نِعْمَةٍ وَلَهْوِبِغَیْرِ اسْتِماعِ لَغْوِ
وَلا بِادّکارِ شَجْوِوَلا بِاعْتِدادِ شَکْوِ

سَقِیمٍ وَلا کَلِیمِ

ادِّکار: بیاد آوردن. و اصل او «اذْتِکار». والشَّجْو: الهمُّ والحزن. واِعْتِداد: به شمار آوردن.

می‌فرماید: به نعمت و بازی، بی شنیدن بیهوده، و نه بیاد آوردن اندوه، و نه بشمار آوردن گلهٔ بیمار و نه مجروح.

«شارح»

خرّم دل آنکه یافت اسباب بهشتگردد برخش گشاده ابواب بهشت
از چرهرٔ روح گزد تن شوید پاکپس تازه کند جان خود از آب بهشت
إِلَی الْمَنْظَرِ النَّزِیهِالَّذِی لا لُغُوبَ فِیهِ
هَنِیئاً لِساکِنِیهِفَطُوبیٰ لِعامِرِیهِ

ذَوِی الْمَدْخَلِ الْکَرِیمِ

هذا مکانٌ نَزِیهٌ: أی خالٍ بعیدٌ عن النّاسِ لیس فیه أحدٌ. و لُغُوب: مانده شدن. و کلُّ أمرٍ یأتیک من غیرِ تعبٍ فهو هَنِیءٌ.

می‌فرماید به نظرگاه خالی که نیست هیچ مانده شدن درو، بی‌آزار مر ساکنان خود را. پس خوشی عیش مر آباد کنندگان او را، خداوندان جای درآمدن بزرگوار. «شارح»

تا چند درین منزل ویران باشمبی‌جرم اسیر بند و زندان باشم
گر مرغ دلم بآشیان میل کندناگاه مقیم باغ رضوان باشم
إِلیٰ مَنْزِلٍ تَعالیٰبِالْحُسْنِ قَدْ تَلالا
بِالنُّورِ قَدْ تَوالیٰنَلْقِی بِهِ الْجَلالا

قَدْ حُفَّ بِالنَّسِیمِ

تَلَأْلَأَ البرقُ: لَمَعَ. و تَوالِی: پیاپی شدن. و نَسِیمِ: باد نرم خوش.

می‌فرماید: به منزلی که بلند است به خوبی، در حالی که به حقیقت درخشد به نور، در حالی که به حقیقت پیاپی باشد، بینیم به آن بزرگی را، به حقیقت احاطه کرده شده باشد به باد نرم خوش. «شارح»

ای روی تو کرده عالمی را پرنوروز حسن تو گشته مه بخوبی مشهور
آن دم که کنم مقام در باغ بهشتخواهم که کنیز خانه‌ام باشد حور
إِلَی الْمَفْرَشِ الْوَطِیِّإِلَی المُلْبَسِ الْبَهِیِّ
إِلَی الْمَطْعَمِ الشَّهِیِّإِلَی الْمَشْرَبِ الْهَنِیِّ

مِنَ السَّلْسَلِ الْخَتِیمِ

مَفْرَش: بستر. وَطاءَﺓ: نرم شدن بستر. و مَلْبَس: آنچه پوشند. و بَهِیّ: زیبا، از بهاء. و مَطْعَم: آنچه خورند. و طعامٌ شَهِیٌّ: أی مُشتهیً. و هَنِیّ: گوارا. و سَلْسَل: آبی که آسان بگلو فرو رود. و الخَتِیم: به معنَی المختوم، و هو ناظرٌ إلیٰ قوله تعالی: «رَّحِيقٍ مَّخْتُومٍ خِتَامُهُ مِسْكٌ».۱

می‌فرماید: به بستر نرم، به جامهٔ زیبا، به طعام خواسته، به آشامیدهٔ گوارا، از آب روان در گلو مُهر کرده شده.

«شارح»

تا چند شود محنت و غم حاصل منگویا که سرشته‌اند با غم گل من
فردا که ز قید تن شود روح خلاصیابم به بهشت هرچه خواهد دل من
  1. - المطففین: ۲۵ – ۲۶. ↑