هاکَ: أی خُذْ. و رِعْدِید «به کسر»: مرد هراسان. و إِبْلاء: کارزار سخت کردن. و مَرْضاة: خشنودی، و رِضْوان: خشنودی و خازن بهشت. و قولُه تعالیٰ «يَوْمَ يُكْشَفُ عَن سَاقٍ»۱ أی عن شدّةٍ، کما یقال: قامَتِ الحربُ علیٰ ساقٍ. و إِلامَة: سزاوار ملامت شدن.
میفرماید: ای فاطمه، فراگیر شمشیر را، نه نکوهیده؛ چه نیستم من مرد هراسان و نه ناکس. ای فاطمه، به حقیقت جنگ سخت کردم در یاری کردن احمد و خشنودی پروردگاری که به بندگان مهربان است. میخواهم پاداش خدا، نیست هیچ چیز غیر آن، و خشنودی او را در بهشت و نعمت. و هستم من مردی که بلند شوم، چون حرب دامن درزند و بایستد بر سختی، بیفعلی که سزاوار ملامت باشد. «شارح»
مراد از عَبْد الدّار: طلحة بن ابیطلحة بن هبدالعزّیٰ که نسب او منتهی است به عبدالدّار بن قُصَیّ ابن کلاب. و صَمَّ: أی مَضیٰ. اِرْفِضاض: پراکنده شدن. و العَبادِید: الفِرَقُ مِنَ النّاسِ الذّاهبونَ فی کُلِّ وجهٍ، ولا واحدَ لها. و هَزّ: جنبانیدن «از اول». والصَّمِیم: العظمُ الّذی هو قوامُ العَضوِ. و فَضّ: پراکنده ساختن. و إِشّفاء: شفا دادن.
میفرماید: آهنگ کردم پسر عبدالدّار را، تا زدم او را به شمشیر خداوند آب که میبُرَد استخوانها را گذرنده. پس گذاشتم او را به زمین هامون، پس پراکنده شد گروه او، گروه گروه از خداوند دلِ ناامید و جراحت رسیده. و شمشیر من به پنجهٔ من، چون شعلهٔ آتش، میجنبانیدم آن را، میبریدم به آن از دوش و استخوان که قوام عضو بود. پس همیشه بودم، تا پراکنده کرد پروردگار من گروههای ایشان را، و شفا دادم از ایشان سینهٔ هر بردباری را.
«شارح»
حکایت
مروی است که چون مرتضیٰ این ابیات فرمود مصطفیٰ ﷺ با فاطمه گفت: «خُذِیه، یا فاطمة، فقد أدّیٰ بعلُکِ ما علیه و قد قتل اللّهُ صَنادِیدَ قُرَیْشٍ بِیَدَیْه.» و زید بن وهب از عبداللّه بن مسعود روایت کند: «انهزم النّاسُ یومَ أُحُد إلّا علیّ وحده. فقلتُ: إنّ ثبوتَ علیٍّ فی ذالک المقامِ لَعجبٌ. إن تعجَّبتَ منه، فقد تَعجَّبَتِ الملائکةُ. أما علمتَ أنّ جبریلَ قال فی ذلک الیومِ، و هو یعرجُ إلَی السَّماءِ: لا سَیْفَ إلّا ذوالفقار و لافتیٰ إلّا علیّ؟» و عکرمه از مرتضیٰ روایت کند که چون در اُحُد به دفع و منع کفّار قیام نمودم، مصطفیٰ ﷺ فرمود: «أما تسمعُ مَدیحَک فی السَّماءِ؟ إنّ ملکاً اسمُه رضوان یُنادِی: لا سیف إلّا ذوالفقار و لا فتیٰ إلّا علیّ.» و گویند در این روز حضرت مصطفیٰ ﷺ، از عالم غیب مخاطب شد به «نادِعلیّاً مظهرَ العجائب، تجِدْهُ عَؤْناً لک فی النّؤائب، کلُّ غمٍّ و همٍّ سَیَنجَلی، بولایتِک یا علیُّ». و قال بعضُهم: «الهمُّ عبارةٌ عن الفکر فی مکروهٍ یخافُ الإنسانُ حدوثَه و یرجو فواتَه، فیکونُ مرکّباً من الخوف والرّجاء، والغمُّ لا فکر فیه، لأنّه إنّما یکونُ فیما مضیٰ.»
- - القلم: ۴۲. ↑