البُهْمَة «بالضَّمِّ»: الفارِسُ الذی لا یُدْریٰ من أینَ یؤتی من شّدةِ بأسِه، و یقال أیضاً للجَیْشِ بُهْمة و منه قولهم: فلانٌ فارِسُ بُهْمةٍ. والمُعاوَدَة: الرُّجوعُ إلَی الأمرِ الأوّل، یقال: الشُّجاعُ مُعاوِدٌ. و أَقْدام به فتح همزه یا کسر، أی معاودٌ فی الأقدام. و بَهَرَه بَهْراً: أی غلب. و تَتْوِیج: تاج بر سر کسی نهادن.
میفرماید: ای عمرو، به حقیقت رسیدی بسوار لشکری نزد کارزار که بازگردنده است به جربْ قدمهای او. از آل هاشم از بلندی غالب و پاکیزگان تاجداران بزرگان. میخواند به دینِ معبود و یاری کردن او، و براه راست و راههای مسلمانی. به شمشیر هندی بُرّان که باریک است تیزنای آن، خداوند آب که میبُرَد مهرهٔ پشت را، شمشیری برّان. «شارح»
تَجَلِّی: هویدا شدن. و خِلال: میان. و غَمام: ابر. و مِقّدام: فراپیش شونده.
میفرماید: محمد در میان ماست، گویا جبین او آفتابی است که هویدا شده از میان ابر. و خدا یاری کنندهٔ دین خود و پیغمبر خود است، و یاری کنندهٔ هر یک گویندهٔ فراپیش شونده است. گواهی دهند قریش و قبیلهها همهٔ ایشان که نیست دریشان کسی که بایستد بجای من. «شارح»