أَحْمَر: سرخ، و حُمْر: جمع او. و دامِی: خون آلوده. و رَهْج: گَرد حرب. والدَّجْن: إلباسُ الغَیْمِ السَّماءَ. و إِلْباس: پوشانیدن. و قَتام: گَرد سیاه. و ذُو الکَلاع: بکاف مفتوحه و عین مهمله، و «ذو کَلَع» که در قطعهٔ سابق گذشت مخفف اوست، بدلیل رجز مالک اشتر:
و گویند ذوالکَلاع در زمان خلافت امیرالمؤمنین عمر از یمن به مدینه رفت و هجده هزار غلام همراه داشت و چهار آنجا آزاد کرد و عمر گفت: باقی را آزاد کن که ثلث بهای ایشان اینجا بدهم و ثلثی به شام نویسم و ثلثی به یمن، او روز دگر همه را آزاد کرد و هیچ نگرفت. و یَحْصِب «بکسر الصاد»: حیٌّ من الیمن. و تَیَمُّم: آهنگ کردن. و نَوْب: کسی را کار دشوار رسیدن. و جُنَّة: سپر.
میفرماید: چون دیدم اسبان را که کوفته میشدند به نیزه، سواران آن سرخ چشمان بودند خون آلودهها. و رو کرد گَرِد حرب در آسمان، گویا آن ابری بود برای پوشانیدن آسمان پوشانیده بگَردِ سیاه. و ندا کرد پسر هند ذوالکَلاع را و قبیلهٔ یَحْصِب را و قبیلهٔ کِنْده را در قبیلهٔ جُذام. آهنگ کردم هَمْدان را که ایشان، چون برسد کاری سخت، سپر من و تیرهای منند. «شارح»
الأَعْزَل: الذی لا سلاح معه، و قومٌ عُزلٌ و عُزَّلٌ «بالتَّشدید». و یَشْکُر بضمّ کاف. و شِبام: بکسر شین معجمه. و أَرْحَب بحاء مهمله. و رُهْم بضمّ راء مهمله. و سَبِیع به قتح سین مهمله. و یام: قبایل هَمْدان. و مَطاعین: جمع مِطْعان. و رُدَیْنِیّ «به ضمّ راء»: نیزهٔ منسوب بزنی رُدَیْنه نام. و شُعْل: آتش افروختن. و ضِرام: آتش افروز. والحَقيقَة: ما یحقُّ علی الرَّجلِ أن یحمیه، و فلانٌ حامِی الحقیقةِ، و یقال: الحقیقةُ الرایةُ. و سَعِید: سردار قبیلهٔ هَمْدان. و مُحاماة: کسی را نگاه داشتن. و لَظیٰ: زبانه آتش. و اِصْطلاء: به آتش گرم شدن. والشَّرارَة: ما یتطائرُ من النار. والشَّرْب «بالفتح»: جمع شارب. و مُدام: باده.
میفرماید: ندا کردم در میان ایشان یک خواندن، پس جواب دادند مرا سواران از هَمْدان غیر ناکسان، سواران از هَمْدان که نیستند بیسلاح بامداد جنگ، از قبیلهٔ یَشْکُر و قبیلهٔ شِبام و از قبیلهٔ اَرْحَب، بزرگان زننده به نیزه، و قبیلهٔ رُهْم و قبیلههای سَبِیع و یام. و از هر قبیله به حقیقت آمدند به من سواران خداوندان شجاعتها در کارزارْ بزرگان. بهر نیزهٔ رُدَیْنی و شمشیر که پنداری آن را، چون آمد شد کنند قومها، آتش افروختنِ آتش افروز. میکشد ایشان را نگاه دارندهٔ آنچه واجب است نگاه داشتن آن ازیشان، سعید پسر قَیْس، و بزرگوار حمایت کند. پس درآمدند در زبانهٔ آن آتش و گرم شدند به آنچه ازان آتش میجَست، و بودند نزد کارزار چون آشامندگان باده.
«شارح»
سِمام «به کسر»: جمع سَمّ. و خِصام: با کسی خصومت کردن. و ضِیافَة: مهمان شدن. و مراد از مَقام مَقام ابراهیم. و سِراع: جمع سریع. و فرسٌ کَهامٌ: أی بَطیءٌ.
میفرماید: جزا دهاد هَمْدان را بهشتها! چه بدرستی که ایشان زهرهای دشمنانند در هر روز خصومت کردن. مر هَمْدان راست خویها و دینی که میآراید ایشان را، و نرمی چون برسند و خوبی سخن. هرگاه که آئی ایشان را در سرای ایشان برای مهمان شدن، شب گذاری نزد ایشان در رشک و طعام. به درستی که همدان بزرگان ارجمندانند، چنانچه ارجمند است گوشهٔ خانهٔ کعبه نزد مقام ابراهیم مردمیاند که دوست میدارند پیغمبر را و گروه او را، شتاب کنندگانند بکارزار، نه درنگ کننده. چون باشم من دربان بر درِ بهشت، گویم مر هَمْدان را: درآئید به سلامت. «شارح»
حکایت
ابن اعثم گوید: عَمْروبن حُصَیْن سکونی در حرب صفین از عقب مرتضیٰ درآمد و میخواست که آن حضرت را به نیزه بزند و سعید بن قیس او را به قتل آورد و این ابیات بگفت:
و چون معاویه بشنید، جمعی کثیر از قبایل یَحْصِب و کِنْده و لَخْم و جُذام همراه ذی الکَلاع حِمْیَری کرد و گفت: «اخرج واقصد بحربِک هَمْدانَ خاصّةً.» و چون علی ایشان را بدید، فرمود: «یا لهمدان!» همه گفتند: «لبّیک لبّیک یا إمیرالمومنین!» فرمود: «علیکم بهذه الخیلِ، فإنّ معاویةَ قد قصدکم بها خاصّةً دونَ غیرِکم.» پس سعید بن قیس با مردم همدان متوجه شد و خصم را بشکست و مرتضیٰ با قبایل همدان گفت: «أنتم دِرْعی ورمحی و سِنانی و جُنّتی. واللّهِ، لوکانت الجنّةُ فی یدی، لأدخلنّکم إیّاها خاصّةً، یا مَعْشَرَ هَمْدان.» پس ابیات انشا فرمود.
و امام غزالی در احیا گوید: علی از کثرت طلاق گفتن امام حسن ملول بود و بر منبر میگفت: «إنّ حسناً مِطْلاقٌ، فلا تنکحوه.» مردی از قبیلهٔ هَمْدان برخاست و گفت: «واللّه، ای امیرالمؤمنین، ما دختر به او دهیم، آنقدر که ارادت او باشد. اگر خواهد، نگاه دارد و اگر نخواهد بگذارد.» و علی را خوش آمد و بیت اخیر این قطعه خواند.