قرآن کریمبه زبان فارسی

حکایت حرب صفیّن و ذکر قبایل هَمْدان و بازنمودن فضایل و مدایخ ایشان

شرح دیوان منسوب به امیرالمؤمنین (ع) — قاضی کمال‌الدین میرحسین میبدی یزدی
وَلَمْا رَأَیْتُ الْخَیْلَ تُقْرَعُ بِالْقَنافَوارِسُها حُمْرُ الْعُیُونِ دَوامِ
وَأَقْبَلَ رَهْجٌ فِی السَّماءِ کَأَنَّهُغَمامَةُ دَجْنٍ مُلْبَسٍ بِقَتامِ
وَ‌نادَی ابْنُ هِنْدٍ ذَا الْکَلاعِ وَ یَحْصِباوَکِنْدَةَ فِی لَخْمٍ وَحَیِّ جُذامِ
تَیَمَّمْتُ هَمْدانَ الَّذِینَ هُمُ هُمُإِذا نابَ أَمْرٌ جُنَّتِی وَ‌سِهامِی

أَحْمَر: سرخ، و حُمْر: جمع او. و دامِی: خون آلوده. و رَهْج: گَرد حرب. والدَّجْن: إلباسُ الغَیْمِ السَّماءَ. و إِلْباس: پوشانیدن. و قَتام: گَرد سیاه. و ذُو الکَلاع: بکاف مفتوحه و عین مهمله، و «ذو کَلَع» که در قطعهٔ سابق گذشت مخفف اوست، بدلیل رجز مالک اشتر:

أبلغ عنّی حَوْشَباً و ذا کَلَعْفَحَوْشَب الملعون أَرْداهُ الطَّمَعْ
و ذو الکَلاعِ قَوْمُهُ أَهلُ البِدَعْقومٌ جُفاةٌ لا حیا و لا وَرَعْ

و گویند ذوالکَلاع در زمان خلافت امیرالمؤمنین عمر از یمن به مدینه رفت و هجده هزار غلام همراه داشت و چهار آنجا آزاد کرد و عمر گفت: باقی را آزاد کن که ثلث بهای ایشان اینجا بدهم و ثلثی به شام نویسم و ثلثی به یمن، او روز دگر همه را آزاد کرد و هیچ نگرفت. و یَحْصِب «بکسر الصاد»: حیٌّ من الیمن. و تَیَمُّم: آهنگ کردن. و نَوْب: کسی را کار دشوار رسیدن. و جُنَّة: سپر.

می‌فرماید: چون دیدم اسبان را که کوفته می‌شدند به نیزه، سواران آن سرخ چشمان بودند خون آلوده‌ها. و رو کرد گَرِد حرب در آسمان، گویا آن ابری بود برای پوشانیدن آسمان پوشانیده بگَردِ سیاه. و ندا کرد پسر هند ذوالکَلاع را و قبیلهٔ یَحْصِب را و قبیلهٔ کِنْده را در قبیلهٔ جُذام. آهنگ کردم هَمْدان را که ایشان، چون برسد کاری سخت، سپر من و تیرهای منند. «شارح»

آن دم که غبار حرب برانگیخته شدبر فرق حسود خاکها بیخته شد
چون چشم بخون دشمنان کردم سرخدیدند بچشم خود که خون ریخته شد
وَ نادَیْتُ فِیهِمْ دَعْوَةًّ فَأَجابَنِیفَوارِسُ مِنْ هَمْدانَ غَیْرُ لِئامِ
فَوارِسُ مِنْ هَمْدانَ‌ لَیْسُوا بِعُزَّلٍغَداةَ الْوَغیٰ مِنْ یَشْکُرٍ وَ شِبامِ
وَ مِنْ أَرْحَبَ الشُّمِّ الْمَطاعِینِ بِالْقَناوَرُهْمٍ وَأَحْیاءِ السَّبِیعِ وَ یامِ
وَ مِنْ کُلِّ حَیٍّ قَدْ أَتَتْنِی فَوارِسٌذَوُو نَجَداتٍ لَدَی اللَّقاءِ کِرامِ
بِکُلِّ رُدَینِیٍّ وَعَضْبٍ تَخالُهُإِذَا اخْتَلَفَ الْأَقوامُ شُعْلَ ضِرامِ
یَقُودُهُمُ حامِی الْحَقِیقَةِ مِنْهُمُسَعِیدُ بْنُ قَیْسٍ وَالْکَرِیمُ یُحامِی
فَخاضُوا لَظاها وَاصْطَلَوْا بِشَرارِهاوَ‌کانُؤا لَدَی الْهَیْجا کَشَرْبِ مُدامِ

الأَعْزَل: الذی لا سلاح معه، و قومٌ عُزلٌ و عُزَّلٌ «بالتَّشدید». و یَشْکُر بضمّ کاف. و شِبام: بکسر شین معجمه. و أَرْحَب بحاء مهمله. و رُهْم بضمّ راء مهمله. و سَبِیع به قتح سین مهمله. و یام: قبایل هَمْدان. و مَطاعین: جمع مِطْعان. و رُدَیْنِیّ «به ضمّ راء»: نیزهٔ منسوب بزنی رُدَیْنه نام. و شُعْل: آتش افروختن. و ضِرام: آتش افروز. والحَقيقَة: ما یحقُّ علی الرَّجلِ أن یحمیه، و فلانٌ حامِی الحقیقةِ، و یقال: الحقیقةُ الرایةُ. و سَعِید: سردار قبیلهٔ هَمْدان. و مُحاماة: کسی را نگاه داشتن. و لَظیٰ: زبانه آتش. و اِصْطلاء: به آتش گرم شدن. والشَّرارَة: ما یتطائرُ من النار. والشَّرْب «بالفتح»: جمع شارب. و مُدام: باده.

می‌فرماید: ندا کردم در میان ایشان یک خواندن، پس جواب دادند مرا سواران از هَمْدان غیر ناکسان، سواران از هَمْدان که نیستند بی‌سلاح بامداد جنگ، از قبیلهٔ یَشْکُر و قبیلهٔ شِبام و از قبیلهٔ اَرْحَب، بزرگان زننده به نیزه، و قبیلهٔ رُهْم و قبیله‌های سَبِیع و یام. و از هر قبیله به حقیقت آمدند به من سواران خداوندان شجاعتها در کارزارْ بزرگان. بهر نیزهٔ رُدَیْنی و شمشیر که پنداری آن را، چون آمد شد کنند قومها، آتش افروختنِ آتش افروز. می‌کشد ایشان را نگاه دارندهٔ آنچه واجب است نگاه داشتن آن ازیشان، سعید پسر قَیْس، و بزرگوار حمایت کند. پس درآمدند در زبانهٔ آن آتش و گرم شدند به آنچه ازان آتش می‌جَست، و بودند نزد کارزار چون آشامندگان باده.

«شارح»

جمعی که بجان و دل هواخواه مننددر هر سفری که هست همراه منند
غافل نشوم ز حال ایشان هرگزوز نور و صفا در دل آگاه منند
جَزَی اللّهُ هَمْدانَ الْجِنانَ فَإِنَّهُمْسِمامُ الْعِدیٰ فِی کُلِّ یَوْمِ خِصامِ
لِهَمْدانَ أَخْلاقٌ وَ دِینٌ یَزِینُهُمْوَلِینٌ إِذا لاقُوا وَحُسْنُ کَلامِ
مَتیٰ تأْتِهِمْ فِی دارِهِمْ لِضِیافَةٍتَبِتْ عِنْدَهُمْ فِی غِبْطَةٍ وَ طَعامِ
أَلا إِنَّ هَمْدانَ الْکِرامَ أَعِزَّةٌکَما عَزَّ رُکْنُ الْبَیْتِ عِنْدَ مَقامِ
أُناسٌ یُحِبُّونَ النَّبِیَّ وَرَهْطَهُسِراعٌ إِلَی الْهَیْجاءِ غَیْرُ کَهامِ
إِذا کُنْتُ بَوّاباً عَلیٰ بابِ جَنَّةٍأَقُولُ لِهَمْدانَ ادْخُلُوا بِسَلامِ

سِمام «به کسر»: جمع سَمّ. و خِصام: با کسی خصومت کردن. و ضِیافَة: مهمان شدن. و مراد از مَقام مَقام ابراهیم. و سِراع: جمع سریع. و فرسٌ کَهامٌ: أی بَطیءٌ.

می‌فرماید: جزا دهاد هَمْدان را بهشتها! چه بدرستی که ایشان زهرهای دشمنانند در هر روز خصومت کردن. مر هَمْدان راست خویها و دینی که می‌‌‌‌‌آراید ایشان را، و نرمی چون برسند و خوبی سخن. هرگاه که آئی ایشان را در سرای ایشان برای مهمان شدن، شب گذاری نزد ایشان در رشک و طعام. به درستی که همدان بزرگان ارجمندانند، چنانچه ارجمند است گوشهٔ خانهٔ کعبه نزد مقام ابراهیم مردمی‌اند که دوست می‌دارند پیغمبر را و گروه او را، شتاب کنندگانند بکارزار، نه درنگ کننده. چون باشم من دربان بر درِ بهشت، گویم مر هَمْدان را: درآئید به سلامت. «شارح»

درکوی وفا هر که بلغزد قدمشبسیار به از وجود باشد عدمش
هر کس که دم از مهر زند همچون صبحساید بفلک ز روی رفعت علمش

حکایت

ابن اعثم گوید: عَمْروبن حُصَیْن سکونی در حرب صفین از عقب مرتضیٰ درآمد و می‌خواست که آن حضرت را به نیزه بزند و سعید بن قیس او را به قتل آورد و این ابیات بگفت:

ألا أبلغ معاویةَ بنَ‌ صخرٍوَرجم الغیبِ یکشفُهُ الظُّنونُ
بأنّا لا نَزالُ لکم عدوّاًطوالَ الدَّهرِ ما سُمِعَ الحنینُ
ألم تَرَ أنّ والدَنا علیٌّأبو حسنٍ و نحنُ لهُ بَنونُ
وأنّا لا نُریدُ بِهِ سواهُوذاک الرُّشدُ والحظُ السَّمینُ

و چون معاویه بشنید، جمعی کثیر از قبایل یَحْصِب و کِنْده و لَخْم و جُذام همراه ذی الکَلاع حِمْیَری کرد و گفت: «اخرج واقصد بحربِک هَمْدانَ خاصّةً.» و چون علی ایشان را بدید، فرمود: «یا لهمدان!» همه گفتند: «لبّیک لبّیک یا إمیرالمومنین!» فرمود: «علیکم بهذه الخیلِ، فإنّ معاویةَ قد قصدکم بها خاصّةً دونَ غیرِکم.» پس سعید بن قیس با مردم همدان متوجه شد و خصم را بشکست و مرتضیٰ با قبایل همدان گفت: «أنتم دِرْعی ورمحی و سِنانی و جُنّتی. واللّهِ، لوکانت الجنّةُ فی یدی، لأدخلنّکم إیّاها خاصّةً، یا مَعْشَرَ هَمْدان.» پس ابیات انشا فرمود.

و امام غزالی در احیا گوید: علی از کثرت طلاق گفتن امام حسن ملول بود و بر منبر می‌گفت: «إنّ حسناً مِطْلاقٌ، فلا تنکحوه.» مردی از قبیلهٔ هَمْدان برخاست و گفت: «واللّه، ای امیرالمؤمنین، ما دختر به او دهیم، آنقدر که ارادت او باشد. اگر خواهد، نگاه دارد و اگر نخواهد بگذارد.» و علی را خوش آمد و بیت اخیر این قطعه خواند.