ما عِلَّتِی وَأَنَا جَلْدٌ حازِمُوَ فِی یَمِینِی ذُو غِرارٍ صارِمُ
وَ عَنْ یَمِینِی مَذْحِجُ الْقَماقِمُوَ عَنْ یَسارِی وائِلُ الْخَضارِمُ
الْقَلْبُ حَوْلِی مُضَرُ الْجَماجِمُوَأَقْبَلَتْ هَمْدانُ وَالْأَکارِمُ
وَالْأَزْدُ مِنْ بَعْدُ لَنا دَعائِمُوَالْحَقُّ فِی النّاسِ قَدِیمٌ دائِمُ
العِلَّة: حدثٌ یشغلُ صاحبَه عن وجهِه. و یَسار: دست چپ. و وائِل: قبیلهٔ و هو وائل بن قاسط بن هنب بن أقصَی بن دُعْمیّ. والخِضْرِم «بالخاء المعجمة والمهملة»: الکثیرُ العطاء. و قَلْب: میان لشکر. و جَماجِمُ العربِ: القبائلُ الّتی تجمعُ البطونَ، فینسبُ إلیها دونَهم.
میفرماید: چیست بازدارندهٔ من؟ و من جَلْد بیدارم در کار، و در دست راست من است شمشیر خداوند تیزنای برنده. و از دست راست من است قبیلهٔ مَذْحِج مهتران، و از دست چپ من است قبیلهٔ وائل بسیار عطاها. میان لشکر پیرامون من قبیلهٔ مُضَر است، اصول قبایل عرب، و رو کرده است قبیلهٔ هَمْدان و بزرگترها. و قبیلهٔ اَزْد از پس مر ما راست ستونها، و حضرت حقّ در میان مردم دیرینهٔ همیشه است. «شارح»
تا چند توان فکر و تأمّل کردنوز دشمن شرع و دین تحمل کردن
هرچند که رفق و نرمخوئی خوبستخوش نیست بهر سفله تنزل کردن