لَئِنْ حَلَفَتْ لا یَنْقُضُ النَّأْیُ عَهْدَهافَلَیْسَ لِمَخْضُوبِ الْبَنانِ یَمِینُ
وَإِنْ هِیَ أَعْطَتْکَ اللِّیانَ فَإِنَّهالِغَیْرِکَ مِنْ خُلّانِها سَتَلِینُ
تَمَتَّعْ بِها ما ساعَفَتْکَ وَلا تَکُنْعَلَیْکَ شَجیً فِی الصَّدْرِ حِینَ تَبِینُ
یَمِین: سوگند. و لِیان و مُلایَنَة: نرمی کردن. و خُلّان: جمع خَلِیل. و مُساعَفَة: یاری کردن و نزدیک شدن. و شَجَیٰ «به فتح» غمناک شدن.
میفرماید: هراینه اگر سوگند خورد زن که نشکند دوری پیمان او را، پس نیست مر رنگ کرده سر انگشت را هیچ سوگندی. و اگر او بخشد ترا نرمی کردن، پس به درستی که او مر غیر ترا از دوستان خود زود نرم شود. برخوردار شو به او، مادام که یاری کند ترا. و باید که نباشد بر تو اندوهی در سینه، آن وقت که جدا شود.
«شارح»
عهدی که زنان کنند بیبنیادستوز دست زنان بهر طرف فریادست
مردی که ز قید نیک و بد آزادستداند که حدیث این جماعت بادست