قرآن کریمبه زبان فارسی

ذکر صفات ارباب کمال و نعوت اصحاب جلال

شرح دیوان منسوب به امیرالمؤمنین (ع) — قاضی کمال‌الدین میرحسین میبدی یزدی
وَ مُحْتَرِسٍ مِنْ نَفْسِهِ‌ خَوْفَ زَلَّةٍتَکُونُ عَلَیْهِ حُجَّةً هِیَ ما هِیا
فَقَلَّصَ بُرْدَیْهِ وَ أَفْضیٰ بِقَلْبِهِإِلَی الْبِرِّ وَالتَّقْویٰ فَنالَ الْأَمانِیا
وَ جانَبَ أَسْبابَ السَّفاهَةِ وَ الْخَناعِفافاً وَ تَنْزِیهاً فَأَصْبَحَ مالِیا
وَ صانَ‌ عَنِ الْفَحْشاءِ نَفْساً کَرِیمَةًأَبْتْ هِمَّةً إِلَّا الْعُلَیٰ وَالْمَعالِیا

تَقْلِیص: بهم گرفتن جامه. و أُمْنِیَّة «به ضمّ همزه و تشدید یاء»: آرزو، و أَمانِی «به تشدید و تخفیف»: جمع او. و تَنْزِیه: پاک کردن. و یقال: شابُّ مالِیُٔ العینِ، أی یملأ العینَ جلالةً و بهاءٍ.

می‌فرماید: بسا نگاه دارندهٔ خود از نفس خود از ترس لغزیدن قدمی که باشد برو حجّتْ آن لغزیدن، مادام که باشد آن. پس بهم گرفت دو جامهٔ بُردِ خود را و رسانید دل خود را به نیکوکاری و پرهیزکاری، پس یافت آرزوها را. و دوری کرد از سببهای بی‌خردی و زشت گفتن به پاک‌دامنی و پاک‌کردن نفس، پس گشت پرکنندهٔ چشمها از بزرگی. و نگاه داشت از زشت‌کاری نفس بزرگوار را که مانع کند به همّت، مگر بلندی و بزرگواریها را.

«شارح»

ای گشته بنور معرفت ناظر خویشآشفته مکن بمعصیت خاطر خویش
چون نفس تو قصد می‌کند ایمان راباید که شوی بجان و دل حاضر خویش
تَراهُ إِذا ما طاشَ ذُو الْجَهْلِ وَالصِّبیٰحَلِیماً وَقُوراً صائِنَ النَّفْسِ هادِیا
لَهْ حِلْمُ کَهْلٍ فِی صَرامَةِ حازِمٍوَ‌فِی الْعَیْنِ إِنْ أَبْصَرْتُ أَبْصَرْتَ ساهِیا
یَرُوقُ صَفاءُ الْماءِ مُنْهُ بِوَجْهِهِفَأَصْبَحَ مِنْهُ الْماءُ فِی الْوَجْهِ صافِیا
صَبُوراً عَلیٰ رَیْبِ الزَّمانِ وَصَرْفِهِکَتُوماً لِأَسْرارِ الضَّمِیرِ مُدارِیا
لَهُ هِمَّةٌ تَعْلُو عَلیٰ کُلِّ هِمَّةٍکَما قَدْ عَلَا الْبَدْرُ النُّجُومَ الدَّرارِیا
وَ مِنْ فَضْلِهِ یَرْعیٰ ذِماماً لِجارِهِوَ یَحْفَظُ مِنْهُ الْعَهْدَ إِذْ ظَلَّ راعِیا

طَیْش: سبکسار شدن. و رجلٌ صارِمٌ: أی جَلْدٌ شجاعٌ، و قد صَرُمَ «بالضمّ» صرامةً. و راقَنِی الشّیءُ یَرُوقُنِی: أی أعجبَنی. والضَّمِیر: ما ینطوی علیه القلبُ و یدقُّ عن الوقوفِ علیه، و قد تُسمَّی القّوةُ الّتی یحفظُ بها ذلک ضمیراً. و الکوکب الدُّرِّیّ: الثّاقبُ المضیءُ، ینسب إلی الدُّرّ لبیاضه، و قد تُکسَر الدّال.

می‌فرماید: بینی او را، چون سبکی کند خداوند جهل و کودکی، بردبار آهسته نگاه‌دارندهٔ نفس راه نماینده. مرو را باشد بردباری دوموی در دلیری مرد بیدار، و در چشم، اگر بینی، بینی غافلی را. خوش آید صفای آب از او بروی او، پس گردد از او آب در روی صافی. شکیبا بر سختی زمان و حادثهٔ او، پوشنده مر رازهای دل را، مدارا کننده. مرو را باشد همتی که بلند شود بر هر همت، چنانچه به حقیقت بلند شود ماه تمام بر ستارگان روشن. و از احسان خود نگاه دارد پیمان مر همسایهٔ خود را و نگاه دارد از او عهد را، چون گردد نگاه دارنده. «شارح»

هستند جماعتی توانا ای دلکر همّت خویشند شکیبا ای دل
گر چرخ فلک بر سر ایشان گرددهرگز نکنند سر ببالا ای دل