تَسْلِیط: برگماشتن
میفرماید: نفس میگرید بر دنیا و به حقیقت داند که رستن از دنیا ترک چیزی است که در دنیاست. هیچ سرای مر مرد را بعد که ساکن شود دران، مگر آن سرای که بوده است او پیش از مرگ بنا کنندهٔ آن. پس اگر بنا کرده است آن را بخیر، خوش باشد جای آرامیدن او؛ و اگر بنا کرده است آن را بشرّ، بیبهره باشد مقیم آن. کجااند آن پادشاهان که بودند برگماشته، تا آب داد ایشان را به کاسهٔ مرگ ساقی ایشان؟ «شارح»
تَقْوِیَة: نیرومند کردن. و مِیراث: آنچه از مرده به وارث رسد. و مَدِینَة: شهر.
میفرماید: مر هر نفسی را، و اگر باشد بر ترس از مرگ، امیدها است که نیرومند میکند او را. پس مرد میگسترد امیدها را و روزگار تنگ میکند آن را. و نفس پراکنده میکند آن را و مرگ در مینوردد آن را. مالهای ما – برای خداوندان میراث گرد میکنیم آن را؛ سرایهای ما - برای ویران شدن در روزگار بنا میکنیم آن را. بسا شهرها در کنارههای جهان که به حقیقت بنا کرده شده است، گشت ویران و جزا داد مرگ اهلهای آن را.
«شارح»
حکایت
گویند یکی در کوفه خانهای خرید و کاغذ به مرتضیٰ که قباله بنویسد و او نوشت: «هذا ما اشتریٰ میّتٍ
داراً فی بلدة المذنبینَ و سکّةِ الغافلین، الحدُّ الأوّلُ منها ینتهی إلی الموتِ والثاّنی إلی القبرِ والثالث إلی الحسابِ والرّابعُ إمّا إلی الجنّةِ و إمّا إلی النار.» پس این ابیات نوشت.