قرآن کریمبه زبان فارسی

مفاخرت به علاقهٔ فاطمه و حسن و حسین و به شجاعت در بَدْر و اُحُد و حُنَیْن

شرح دیوان منسوب به امیرالمؤمنین (ع) — قاضی کمال‌الدین میرحسین میبدی یزدی
أَنَا لِلْفَخْرِ إِلَیْها وَ بِنَفْسِی أَتَّقِیهانِعْمَةً مِنْ سامِکِ السَّبْعِ بِما قَدْ خَصَّنِیها
لَنْ تَریٰ فِی حَوْمَةِ الْهَیْجاءِ لِی فِیها شَبِیهاًوَلِیَ السَّبْقَةُ فِی الْإِسْلامِ طِفْلاً وَوَجِیها
وَلِیَ الْقُرْبَةُ إِنْ قامَ شَرِیفٌ یَنْتَمِیهازَقَّنِی بِالْعِلْمِ زَقّاً فِیهِ قَدْ صِرْتُ فَقِیها
وَلِیَ الْفَخْرُ عَلَی النّاسِ بِعِرْسِی وَ بَنِیهاثُمَّ فَخْرِی بِرَسُولِ اللّٰهِ إِذْ زَوَّجَنِیها

تَفاخَرْتُ أنا و صاحیب إلیٰ فلانٍ فأفخرنی علیه. و ضمیر إِلَیْها راجع به مبهم مفسر به نِعْمَةً برای تفخیم، مثل قول مرتضیٰ در نهج البلاغه: «یا لَهُ مَراماً ما أبْعَدَه.»، و مراد حضرت رسالت، ﷺ، واتَّقَیٰ فلانٌ بکذا: أی جعلَهُ وقایةً لنفسه. و مراد از سَبْع هفت آسمان. و خُصُوص و خَصّ: خاصّ کردن. و وَجِیه: روی شناس. و زَقّ: دانه دادن مرغ بچه را به منقار. و مصراع سادس مطابق آنکه امام غزالی در رسالهٔ لدنّیّه از مرتضیٰ روایت کند که مصطفیٰ ﷺ، زبان مبارک خود در دهان من کرد و در دل من هزار باب علم مفتوح شد و از هر باب هزار باب دگر مفتوح گشت. و در بعضی نسخ بجای سامِکِ السَّبْه «خالِقِ العَرْش».

می‌فرماید: من برای فخر می‌روم بسوی او و به نفس خود نگاه می‌دارم او را، نعمتی بر من از بلند کنندهٔ هفت آسمان، به آنچه به حقیقت خاصّ کرد مرا به او. نبینی د رجای کارزار مرا در کارزار مانندی، و مراست پیشی گرفتن در مسلمانی، در حالی که کودک بودم و در حالی که روی‌شناس بودم. و مراست خویشی، اگر برخیزد بزرگی که نسبت جوید به او. دانه داد مرا به علم، دانه دادنی که دران گشتم دانا. و مراست فخر بر مردم بزن خود و پسران او، پس فخر من به فرستادهٔ خداست، چون زن داد به من او را. «شارح»

تا من ز هوای نفس خود دور شدمدر هر دو جهان چو چشمهٔ نور شدم
چون کرد نبی زبان خود در دهنمدر روی زمین بعلم مشهور شدم
لِی مَقاماتٌ بِبَدْرٍ حینَ حارَ النّاسُ فِیهاوَ بِأُحْدٍ وَ حُنَیْنٍ لِیَ صَوْلاتٌ تَلِیها
وَأَنَا الْحامِلُ لِلرّایَةِ حَقّاً أَحْتَوِیهاوَأَنَا الْقاتِلُ عَمْرواً یَوْمَ حارَ النّاسُ فِیها
وَإِذا أَضْرَمَ حَرْباً أَحُمَدٌ قَدَّمَنِیهاوَإِذا نادیٰ رَسُولُ اللّٰهِ نَحْوِی قُلْتُ إِیها
وَأَنَا الْمَسْقِیُّ کَأْساً لَذَّةُ الْأَنْفُسُ فِیهاهِبَةُ اللّٰهِ فَمَنْ مِثْلِیَ فِی الدُّنْیا شَبِیها

أُحُد: جبلُ بالمدینة. و حُنَیْن: رودخانه‌ای میان مکه و طائف و تا مکه شش منزل است. و وَلْی: نزدیک شدن. و عَمْرو: پسر عبدالوَدّ که غزای خندق به دست مرتضیٰ کشته شد. و إِیهْ: أی زِدْ فی الحدیث. و مصراع سابع اشارت به مشرب عالی که ناظم را در توحید بوده و در مصطبهٔ شوق و مرتبهٔ ذوق بادهٔ بقا از جام فنا می‌نوشیده.

می‌فرماید: مرا بود ایستادنها به بدر، آن هنگام که سرگردان شدند مردم در او، و به اُحُد و حُنَیْن مرا بود حمله‌ها که نزدیک باشد به آن ایستادنها. و من بردارنده بودم مر علم را بحقّ، گردبرگرد گرفتم آن را. و من کُشنده بودم عمرو را روزی که سرگردان شدند مردم درو سرگردان شدنی. و چون بافروزد حربی را احمد، پیش دارد مرا دران؛ و چون بانگ زند فرستادهٔ خدا به جانب من، گویم: زیاده کن در سخن. و منم آب داده شده به کاسه‌ای که مزهٔ جانها دروست. این عطای خداست. پس کیست مثل من در دنیا مانسته؟ «شارح»

از گوهر تیغ ما جهان دارد زیندر ذمّت دین حقوق ما باشد دین
دادند بما از می وحدت جامیآن روز که آمدیم از علم بعین

حکایت

چون پیغمبر ﷺ، فتح مکه فرمود، متوجه کفار هَوازِن و ثَقیف شد و لشکر پیغمبر ده هزار یا دوازده هزار یا شانزده هزار بودند به اختلاف روایات و لشکر کفّار چهار هزار بودند و حُنَیْن حرب کردند و اول مسلمانان غالب گشتند و در وسط مغلوب و متفرق شدند و علی و فضل و عباس و ابوسفیان غالب گشتند و در وسط مغلوب و متفرق شدند و علی و فضل و ابوسفیان بن حارث بن عبدالمطلب و ربیعة بن حارث و ابوبکر و اُسامة بن زید پیش رسول اللّه بماندند و پیغمبر می‌خواند:

أنا النّبیُّ لا کَذِبْأنا ابنَ عبدِالمطَّلِبْ

و حضرت مرتضیٰ ابوجَرْوَل را که علم‌دار کفار بود به قتل آورد و هزیمت بر لشکر کفار افتاد و گویند مهاجرین نزد پیغمبر ﷺ، تفاخر می‌کردند به آثار خویش و مرتضیٰ این ابیات فرمود و مصطفیٰ ﷺ، گفت: «أنت کما و صفتَ و فوقَ ما تصفُ أعداؤک المنافقونَ و أولیاؤک المؤمنون.»