قَرْح: خسته کردن؛ و قَرِیح به معنی مفعول و عبارت از حضرت ناظم ﷷ. و وَجَع: درد. و نُحُول: لاغر شدن تن مردم. و جِسْم: تن. و شُهُوق و شَهِیق: بانگ کردن «از ثالث»، و یَشْهِقُ «بالکسر» لغةٌ. و نَحِیب: گریه. و إضْرار: گزند رسانیدن. و سَهَر: بیخواب شدن. و لَیْل: شب، و جمع او: لَیالی، و زیاده کردهاند یاء را به غیر قیاس، و یقال أصلها «لَیْلاةٌ»، لأن تصغیرها لُیَبْلَة. و قَضِیب: شاخ درخت. و تَغْیِیر: گردانیدن. و لَوْن: رنگ. و طُول: دراز بودن. و مُناداة و نِداء: کسی را خواندن. و تَضَرُّع: زاری کردن. و إقالَة: عفو کردن.
میفرماید: خستهدل از درد گناهان، لاغرتن که آواز میکند به گریه. گزند رسانیده به تن او بیخوابی شبها، پس گشته تن از او چون شاخ درخت. و گردانیده رنگ او را ترسی سخت برای چیزی که میرسد به او از درازی غمها. ندا میکند به زاری که ای معبود من، عفو کن بسر در آمدن مرا و بپوشان عیبهای مرا. «شارح»
فَزَع: پناه گرفتن به کسی «از رابع». و خَلِیقَة: آفریده شده، و خَلائِق: جمع او. و اِسْتِغاثَة: فریاد خواستن. والدُّعاء: کالنّداءِ، لکنَّ النّداءَ قد یقال، إذ قیل یا وأیا من غیر أن یضمَّ إلیه الاسمُ، والدّعاء لا یکادُ یُقال، إلا إذا کان معه الاسمُ، نحوُ: یا فلانٌ. و کَشْف: باز بردن «از ثانی». و داء درد. و باطِن: نهان. و لَدیٰ: نزد، والفرق بینه و بین «عند» أنّ «عند» یستعملُ فی الحاضِر القریبِ و فیما هو فی حرزِک و إن کان بعیداً، بخلافِ «لدیٰ» فإنّه لاستعملُ فیالبعید. و طِبّ: علم باحث از احوال بدن انسان از حیثیت صحّت و مرض، و مراد اینجا طبّ نفس. و رَبِّی منادیٰ، و مِثْل مفعولٌ به «یضمن» یا «یکفل» محذوف.
میفرماید: پناه جستم به خلایق، در حالب که فریاد خواهنده بودم از ایشان، و ندیدم در خلایق هیچ جواب دهنده. و تو جواب میدهی کسی را که میخواند ترا، ای پروردگار من، و باز میبری بدحالی بندهٔ خود را، ای دوست من. و درد من نهانست و نزد تُست طبّ دلهای خسته، و کیست که ضامن میشود برای من مثل طب ترا، ای طبیب من؟«شارح»