عَجَب: شگفت داشتن «از رابع».و جَزَع: بیصبری نمودن. والبُکاء یمدّ و یقصر، و إذا مددت، أردت الصّوت الّذی یکونٌ مع البکاءِ، و إذا قصرت، أرت الدّموعَ و خروجَها. والمُصاب: مَنْ أصابتّهُ مصیبةٌ. و اکْتِئاب: اندوهگن شدن. و شّقّ: شکافتن. و جَیْب: گریبان. و وَیْل: وای؛ و دُعاء وَیْل: گفتن واوَیْلاه. والعُجاب «بالضمّ»: العجیب. و اگر گوئی کاف تشبیه مُغنی است از کَأَنَّ، گوئیم مولانا سعدالدین تفتارانی در مطوّل تصریح فرموده به آنکه کَأَنَّ گاهی در مقام ظنّ به ثبوت خبر مستعمل میباشد بیقصد تشبیه، و اینجا از آن قبیل است.
میفرماید: عجب میدارم مر ناشکیبائی را گریه کنندهٔ مصیبت رسیده به اهل یا خویش نزدیک صاحب اندوه، شکافته گریبان گویندهٔ و اویلاه به نادانی، گویا که مرگ همچو چیزی عجیب است. «شارح»
تَسْوِیَة: یکسان کردن. و خَلْق: به معنی مخلوق. و حابَیْتُه فی البیعِ مُحاباةً. وِلادَة و وُلُود: بزادن «از ثانی». و لام لِلْمَوْت برای عاقبت، و او فرع لام اختصاص، کأَنّ ولادتَهم للموت. و نَبِیَّ اللّه مفعولٌ به لَمْ یُحاب.
میفرماید: و یکسان گردانید خدا در مرگ خلق را، به مرتبهای که پیغمبر خدا را از او محابا نکرد. و مر خدا را فرشتهای است که آواز میدهد هر روز بزائید برای مرگ و بنا کنید برای ویرانی.
فتح
قال المحققُ الطوسیُّ: «الموتُ ضروریٌّ أمرُه والوجهُ فیه أنّ السّببَ الموجبَ للموتِ فی جمیع الحیواناتِ هو أنَّ البدنَ الّذی تورده الغاذیة و إن کان کافیاً فی قیامِه بدلاً عمّا یتحلّل فاضلاً عن الکفایة بحسب الکمّـیّةِ لکنَّه غیر کافٍ بحسب الکیفیّة. و بیان ذلک أنّ الرّطوبةَ الغریزیّة الأصلیّة إنّما تخمّرت و نضجت فی أوعیة الغذاءِ أوّلاً، ثمّ فی أوعیة المنیّ ثانیاً، ثمّ فی الأرحام ثالثاً؛ والّذی تورده الغاذیة لم یتخمّر ولم ینضج إلّا فی الأول دون الأخرین، فلم یکمل امتزاجها و لم یصلْ إلیٰ مرتبةِ المبدل عنها، فلم یقم مقامَها، کما یجب، بل صارت قوّتُها أنقصَ من قوّةِ الأولیٰ و کان کمن یفقد زیتَ سراجٍ فأورد بدلَه ماءً. فما دامت الکیفیّة الأولَی الأصلیّة غالبةً فی الممتزجِ علَی الثّانیة المکتسبة کانت الحرارةُ الغریزیّة آخذةً فی زیادة الاشتعال موردة علی الممتزج أکثر ممّا یتحلل فیمنو الممتزج، ثمّ إذا صارت مکسورةَ السّورةِ لظهورِ الکیفیّة الثّانیة، و قفت الحرارةُ الغریزیّة و ما قدرت علیٰ أن یورد أکثر ممّا یتحلّل و إذا غلبت الثّانیة الخطّ الممتزج و هرم و ضعفت الحرارة إلیٰ أن یبقیٰ له أثرٌ صالحٌ للکیفیّة الأولیٰ، فیقعُ الموت ضرورةً؛ و ظهر من ذلک أنّ الرّطوبة الغریزیّة الأصلیّة من إوّل تکوّنِها آخذة فی النّقصانِ بحسب الکیفیّة، و ذلک هو السّببُ الموجب لفسادِ الممتزج، لا غیر، فحصل المرامُ و ذلک ما أردنا بیانَة.»