اغْتِرار: فریفته شدن. و یَقِین: مرگ. و اسْتِیحاش: دُژَم و ناخوش شدن. و رَسْم: نشان سرا. و مُناسَبَة: با کسی خویشی داشتن.
میفرماید: پس ندیدم همچو دنیا که به او فریفته شد اهل او، و نه همچو مرگ که دُژَم و ملول است در روزگار خداوند او. میگذرم بر نشان سرای خویش بعد از مرگ او، گویا میگذرم بر نشان سرای مردی که خویشی ندارم با او. «شارح»
حروفُ التّخصیص إذا دخلت علی المضارع، فمعناها الحضُّ علی الفعلِ والطّلبُ لهُ و إذا دخلت علی الماضی، فمعناها التّوبیخُ واللَّوْم، و إن خلا الکلامُ عن التَّوبیخِ، فمعناها العرضُ و یلزمها الفعل لفظاً أو تقدیراً إلّا عند ضرورةِ الشَّعر، قال مجنونٌ:
و إذا: به معنی متیٰ یا زاید. و مُلاقاة: کسی را دیدن و به چیزی رسیدن. و اِعْتِزاء: خویشتن را به کسی بازخواندن و نسبت کردن. و تَجْدِید: نو کردن. و حُزْن: اندوهگن کردن. و نَدْب: بر مرده گریستن. و مفعول شِئْتُ محذوف. و لاقَیْتُ جواب إذا.
میفرماید: پس بحقّ خدا که من در هر ساعت، هرگاه که خواهم، ملاقات کنم مردی را که مرده است یار او؛ هرگاه که نسبت کردم خود را در روزگار به او به حیلتی، نو میکنند اندوهگن کردنی را هر روز، جمعی که میگریند بر مردهٔ او. «شارح»