شَیْب: سفید شدن سر «از ثانی». و رَأْس: سر. و طَمْح و طِماح و طُمُوح: بلند نگرستن به چیزی «از ثالث». و عَیْن: چشم. و رُتْبَة: پایه، و رُتَب: جمع او. عِمارَة: آبادان کردن و آبادان شدن «از اول». و طَرَب: سبک شدن دل از شادی یا از اندوه یا از آرزو. و طَیْر و طَیَران و طَیْرُورَة: پریدن. و عُقاب: اَلُهْ. و مَنِیَّة: مرگ، و مَنایا: جمع او. و حَرَب «به فتح راء»: گرفتن مال «از اول». و مصراع اول مطابق حدیث «یشیبُ ابنُ آدمَ و یشبُّ فیهِ خصلتانِ: الحرصُ و طولُ الأملِ». و مراد به نفی شیب از رأسِ حرص نفی ضعف از حرص؛ چه ضعف لازم شیب است. و بیت ثانی از قبیل «إیّاک أعنی، فاسمعی یا جارة»؛ چه حضرت ناظم هرگز مایل به جاه دنیوی نبوده. و قَدْ کانَ یُعْمَر جملهٔ حالیّه. و تأنیث طارَتْ به سبب آنکه عُقاب مؤنّث سماعی است. و تشبیه عقاب به موت به اعتبار استیلا. و ضمیر بَعْدِها راجع به «طیرورة»، مصدر طارَتْ، یا به مَنایا.
میفرماید: به حقیقت سفید شد سر من و سر حرص سفید نشد، به درستی که حریص بر دنیا هر آینه در رنج است. چیست مرا که میبینم خود را که چون جستم پایهای، پس یافتم آن را، بلند نگرد چشم من به پایهها؟ به حقّ خدای، پروردگار تو، بس خانه که گذشتم به آن، و گوشههای او، پس گشت از پس آن برای وای و گرفتن مال. «شارح»
حَبْس: باز داشتن «از ثانی». و عِنان: دوال لگام که سوار بدست گیرد. و جُمُوح و جِماح. جَمْح: سر نهادن اسب و کشتی، چنانچه هیچ کس او را باز نتواند داشت «از ثالث». و لا برای نهی، أی فلا تجمح، و غرض تأکید یا برای نفی جنس؛ و اسم و خبر محذوف، أی فلا فائدةَ فی هذا الجموح، و واو برای قَسَم. و أَکَل: خوردن «از اول». و إحْفاء: سوده کردن پای ستور. و راحِلَة: اشتر مسافر. و جِدّ: کوشیدن «از اول». و قال الجوهریُّ: الطَّلَب: جمع طالب؛ و طَلَب اخیر را بر این حمل میکنیم تا قافیه مکرّر نباشد.
میفرماید: بازدار عنان خود را، سرکشی مکن به او برای جُستن؛ پس سرکشی مکن، بحقّ خدا، که نیست روزیها بجستن. به حقیقت میخورد مال را کسی که سوده نکرد پای شتری را، و میگذارد مال را کسی که به حقیقت کوشید در میان جویندگان. «شارح»