خُبُوّ: مردن آتش. و نار: آتش؛ و اِشْتِعال: افروخته شدن آن. و مَنارَة: چراغ پا. و إظلام تاریک شدن. و إضاءَة: روشن شدن. و شِهاب: شعلهٔ آتش. و البُوم و البُومَة: طائرٌ. و تَعْشِيش: آشیان گرفتن مرغ. و هامَة: میان سر. و رَغِمَ أنفُ فلانٍ رَغْماً: وقع فی الرّغام، أی التّراب، و یعبَّر بذلک عن السّخط. و غُراب: کلاغ. و عُمْر: زندگانی. و مَأْویٰ: جائی که فرود آیند. و دِیار: جمع دار. و تأنیث خَبَتْ به سبب آنکه نار مؤنث سماعی است؛ و «نار جسم» کنایت از حرارت غریزی، و «مناره» از قامت، و «اشتعال مناره» و «اضاءت شهاب» از سفید شدن موی سر، و «بومه» از موی سفید و «غراب» از موی سیاه.
میفرماید: مُرد آتش تن من بافروخته شدن چراغ پای من، یعنی سفید شدن موی سر، و تاریک شد زندگانی من، چون روشن شد شعلهٔ آن چراغ پای. ای بومی که به حقیقت آشیان گرفت بالای تارک من بر رغم و خشم از من، آن زمان که پرید کلاغی که آشیان داشت در آن، تارک دیدی ویرانی زندگانی از من، پس زیارت کردی مرا، و منزل تو از همهٔ خانهها ویرانهٔ آن است. «شارح»
نُعْمَة: خوش حال شدن «از رابع و خامس». و ما مصدری. والعارض: صفحةُ الخدّ. و طَلِیعَة: طلایه. و ما یُغْنِی عنک هذا: أی ما یُجدی عنک و ما یعفعُک. و غُرَّةُ کلِّ شیءٍ: أوّلُه و أکرمُه. و المَشِیب والشَّیُب واحدٌ، و قال الأصمعیُّ: الشّیب بیاضُ الشَّعر والمشیب دخولُ الرّجلِ فی حدِّ الشّیب من الرّجال. و تَوَلِّی: برگشتن. و اِصْفِرار: زرد شدن. و اِبْیضاض: سفید شدن. و تَنَغُّص: ناخوش شدن عیش. و اِسْتِطابَة: خوش آمدن.
میفرماید: آیا خوشحال باشم از روی عیش، بعد از آنکه فرود آمد به صفحهٔ رخ من طلایههای پیری، یعنی موی سفید که نافع نیست رنگ کردن او؟ و بهتر عمر مرد پیش از پیری است، و به حقیقت فنا یافت نفسی که پشت کرد جوانی او. چون زرد شد روی مرد و سفید شد سر او، ناخوش شد از روزگار او خوش آمدهٔ آن. «شارح»
الفَضْلَة: ما فَضَلَ من شیءٍ. والحَرام: ضدُّ الحلال «من الخامس». و اِرْتکاب: گناه و مثل آن کردن. و مَشْی: راه رفتن «از ثانی». والمَنْکِب من الأرض: الموضعُ المرتفع. و عَمّا در اصل «عَنْ ما» و ما زاید. و اِحْتواء: گردبرگرد گرفتن. و ارْتِکابُها فاعل حَرام. و تأنیث ضمیر تُرابُها به سبب آنکه أَرْض مؤنث سماعی است.
میفرماید: پس بگذار از خود زواید امور، چه بدرستی که حرام است بر نفس پرهیزکار ارتکاب آن زواید. و مرو در محل مرتفع از زمین در حالی که فخر کننده باشی، که بعد از زمانی اندک گردبرگرد تو گیرد خاک زمین.
«شارح»
تَأْدِیَة: وام و فریضه و مثل آن گزاردن. و أصلُ الزَّکاة النّموُّ الحاصلُ عن برکةِ اللّهِ فاستعمل فیما یخرجُه الإنسانُ من حقِّ اللّهِ تعالیٰ إلی الفقراءِ. و جاه: قدر مردم. و کاف زاید. و نِصاب: حدّ مال که چون به آن رسد، زکات واجب شود. و إحْسان: نیکوئی کردن. و حُرّ: آزاد، و قال بعضُ العلماءِ: الحریّة کالکرمِ إلّا أنّ الحرّیّةَ یقالُ فی المحاسن الصّغیرة، والکرم، لا یقالُ إلّا المحاسن الکبیرة. والرَّقَبة: مؤخّرُ أصلِ العنق، و یعبَّر بها عن الجملة و یُطلَق علی المملوکِ، کما یُطلَقُ الرّأسُ والظّهرُ علی المرکوب. و تِجارة: بازرگانی کردن. و ضمیر اکْتِسابُها راجع به رقابَهُم.
میفرماید: ادا کن زکات جاه بگزاردن مهمّات فقرا و مساکین و سایر محتاجان و عالم باش به آنکه زکات جاه مثل زکات مال تمام است نصاب آن. و نیکوئی کن به آزادان، تا شوی مالک رقاب ایشان، که بهترین تجارتهای کریم اکتساب این رقاب است. «شارح»
طُعْم: خوردن و آشامیدن «از رابع». و سَوْق: راندن. و عَذْب: آب خوش. و غُرُور: فریفتن. والباطِل: ضدُّ الحقّ. و لَوْح و لَوَحان: درخشیدن. و فَلاة: بیابان. والسَّراب: اللّامعُ فی المفازةِ کالماء.
میفرماید: هر که که میچشد دنیا را، پس بدرستی که من آشامیدهام آن را، و رانده شده است به سوی ما عَذْب و عذاب او. پس ندیدهام دنیا را مگر فریب و باطل، چنانچه درخشد در زمین بیابان سراب او. «شارح»
جِیفَة: مردار. و اِسْتِحالَة: از حال گردیدن. و کَلْب: سگ. و اِجْتِذاب: کشیدن. و اِجْتِناب: به یکسو شدن. والسَّلْم: الصُّلح والمُسالم، تقولُ: أنا سِلْمٌ لمن سالَمنی. و مُنازَعَة: با کسی در چیزی واکوشیدن. و قَعْر: بُن. و تَغْلِیق: در بستن.
میفرماید: نیست دنیا مگر مرداری که گشته است حال او، و جمعند برو سگی چند که قصد ایشان کشیدن آن مردار است پس اگر اجتناب کنی از او، باشی صلح کننده مر اهل او را، و اگر کشی او را، جنگ کنند با تو سگان او. خوشی حال مر نفسی را که وطن گرفت در بن خانهٔ خود، در حالی که بسته شده است درهای آن خانه، فرو گذاشته شده است پردهٔ آن درها. «شارح»