وَ مَا الدَّهْرُ وَ الْأَیّامُ إِلّا کَما تَریٰرَزِیَّةُ مالٍ أَوْ فِراقُ حَبِیبِ
وَ إِنَّ امْرَأً قَدْ جَرَّبَ الدَّهْرَ لَمْ یَخَفْتَقَلُّبَ حالَیْهِ لَغَیْرُ لَبِیبِ
رَزِیَّة: مصیبت. و غَیْر: نه، مثل «مررت برجلٍ غیر قائمٍ»، أی لا قائم. و مَاالدَّهْرُ: أی ما آثارُ الدْهرِ و ما در کَما موصول یا موصوف. و رَزِیَّة یا مجرور و بدل از ما، یا مرفوع و خبر «هَوُ» محذوف، یا منصوب به تقدیر «أعنی». و لَمْ یَخَف حال. و ضمیر حالَیْه راجع به دَهْر یا امْرَأً. و غَیْرُ لَبِیب خبر إنَ. و در بعضی نسخ بجای لَغَیْرُ «لِعَیْنِ» «به کسر لام»، و عَیْنُ الشّیءِ: ذاتُه؛ و لَمْ یَخَف خبر إنّ، و حالَیْه راجع به دَهْر، و لام جارّه متعلق به تَقَلُّب.
میفرماید: نیست روزگار و روزها، مگر چنانچه میبینی، مصیبت مالی یا جدائی دوستی. و بدرستی که مردی که به حقیقت آزموده است روزگار را، در حالی که نترسد از گردیدن دوحال او که شدت و رخاست، هر آینه ناخردمند است. «شارح»
ای گشته بعلم و معرفت شهرهٔ شهرزنهار مباش غافل از خویش که دهر
گه مال تو از جفا بتاراج دهدگه کام تو از فراق سازد چون زهر