قرآن کریمبه زبان فارسی

تعییر خیرهٔ تیره ولید بن مغیره

شرح دیوان منسوب به امیرالمؤمنین (ع) — قاضی کمال‌الدین میرحسین میبدی یزدی
یُهَدَّدُنِی بِالْعَظِیمِ الْوَلِیدُفَقُلْتُ أَنَا ابْنُ أَبِی طالِبِ
أَنَا ابْنُ الْمُبَجَّلِ بِالْأَبْطَحَیْنِوَ بِالْبَیْتِ مِنْ سَلَفِی غالِبِ
فَلا تَحْسَبَنَّی أَخافُ الْوَلِیدَوَلا أَنَّنِی مِنْهُ بِالْهائِبِ

تَهْدِید: بیم کردن. و عَظَمَة: بزرگ شدن. و وَلِید: پسر مغیره بن عبداللّه بن عمرو بن مخزوم بن یقظه ابن مرّة بن کعب بن لؤیّ بن غالب و هر دو از مشرکان مکه بودند و ولید تهدید حضرت مرتضیٰ ﷷ می‌کرد و مرتضیٰ با او درشتی نمود و او از این صورت شکوه داشت و ابوطالب گفت: «ما أنا بدونِ المغیرة و لا علیٌّ بدونِ الولید. فلِمَ یتوعَده؟» پس مرتضیٰ این قطعه را نظم فرمود، و ولید در سال هجرت در مکه بکفر بمرد. و شعبی گوید: ولید در وقت مرگ جزع کرد، ابوجهل گفت: «این جزع از چیست؟» گفت: «واللّه که نه از مرگ می‌ترسم، ولیکن بیم ازان دارم که دین ابن‌ابی کبشه در مکه ظاهر شود.» ابوسفیان گفت: «مترس، عهده بر من که دین او ظاهر نشود.» و وجه اطلاق «ابن‌ابی کبشه» بر حضرت رسالت ﷺ، آن است که آمنه، مادر آنحضرت، دختر وهب بن عبد مناف بود و مادر وهب عمره بنت و جز بن غالب، و کنیت و جز «ابوکبشه» و او در بت‌پرستی مخالف قریش کردی و کوکب شِعْرای عَبور که مشهور است به «شامی» پرستیدی. و چون حضرت رسالت ﷺ، هم در بت‌پرستی مخالف قریش فرمود، او را «ابن‌ابی کبشه» می‌گفتند. و غرض از کریمهٔ «وَأَنَّهُ هُوَ رَبُّ الشِّعْرَى»۱ آن است که مصطفیٰ اگر چه موافق ابی‌کبشه است در نفی بتان، اما مخالف اوست در اعتقاد بروبیت شِعْریٰ. و تَبْجِیل: بزرگ داشتن. و أَبْطَح: رودخانهٔ فراخ که در او سنگریزه بود، و مراد از أَبْطَحَیْن رودخانهٔ مکه و رودخانهٔ مدینه که آن را «وادی عقیق» گویند؛ و وجه تبجیل ابوطالب در مدینه آن بود که سَلْمیٰ، مادر عبدالمطلب، از مدینه بود و شرح آن خواهد آمد، إن‌شاءاللّه تعالیٰ. و البَیْت «به لام»: خانهٔ کعبه، چنانچه النّجم پروین. و لفلانٍ سَلَفٌ کریمٌ: أی آباءٌ متقدّمون. و غالِب: جدّ حضرت ناظم ﷷ، به این ترتیب: علی بن أبی طالب بن عبدالمطلب بن هاشم بن عبد مناف بن قُصَیّ بن کلاب بن مُرّة بن کعب بن لُؤیّ بن غالب. و حِسْبان: پنداشتن «از سادس». و تخصیص غالب بذکر از میان سایر اجداد برای تفأل در منازعه و مجادله.

می‌فرماید: بیم می‌کند مرا ببلای عظیم ولید، پس گفتم: من پسر ابی‌طالبم. من پسر بزرگ داشته‌ام بدو رودخانهٔ مکه و مدینه و بخانهٔ کعبه، از پدران من است غالب. پس مپندار مرا که می‌ترسم از ولید، و مپندار که من از او ترسنده‌ام. «شارح»

چون خصم انیس اهل حق دید مراپیوسته کند بقتل تهدید مرا
لیکن نشوم تیره که آئینهٔ دلروشن شده از صقیل توحید مرا
فَیَا ابْنَ الْمُغَیْرَةَ إِنِّی امْرُءٌسَمُوحُ الْأَنامِلِ بِالْقاضِبِ
طَوِیلُ اللِّسانِ عَلَی الشّانِئِینَقَصِیرُ اللِّسانِ عَنِ الصّاحِبِ
خَسِرْتُمْ بِتَکْذِیبِکُمْ لِلرَّسُولِتَعِیبُونَ ما لَیْسَ بِالْعائِبِ
وَ کَذَّبْتُمُوهُ بِوَحْیِ السَّماءِفَلَعْنَةُ اللّهِ عَلَی الْکاذِبِ

السَّماحَة: الجود. و أَنْمَلَة: سر انگشت. و قاضِب: شمشیر برنده. والشَّناءَة «به وزن الشَّناعة»: البغض. و خَسارَة و خُسْران و خُسْر: زیان‌کار شدن «از رابع». و تَکْذیب: بردوغ داشتن. و عَیْب و عاب و مَعِیب: عیب کردن و معیوب شدن. و لَعْنَة: نفرین کردن.

می‌فرماید: پس ای پسر مغیره، بدرستی که من مردی‌ام که سخی است سرهای انگشتان من به شمشیر برنده. دراز زبانم بر دشمنان، کوتاه زبانم از یار. زیان کردید به تکذیب شما مر رسول را، عیب می‌کنید چیزی را که بی‌عیب است. و تکذیب کردید او را به وحی آسمان، پس لعنت خدا بر دروغ‌گوی. «شارح»

ای خصم که هر نفس دلم سازی ریشتا چند زنبور زنی بر من نیش
گوئی که ز آسمان نیامد وحییلعنت به کسی که ساخت این قصه زخویش
  1. - النجم: ۴۹. ↑