أَبُولَهَب: کنیت عبدالعُـزّیٰ، برادر ابوطالب، و ابوطالب همیشه رعایت و حمایت پیغمبر ﷺ، کردی و چون او وفات یافت، ابولهب احیای سنت سنیّهٔ او میکرد و به حمایت پیغمبر قیام مینمود پس ابوجهل و عُقْبَة بن ابی مُعَیْط پیش ابولهب رفتند و گفتند: «از محمد بپرس که عبدالمطلب در بهشت است یا دوزخ.» ابولهب سؤال کرد، پیغمبر ﷺ، فرمود: «او با قوم خودست.» ایشان گفتند: «او میگوید عبدالمطلب با قوم خود در دوزخ است.» ابولهب باز پرسید، پیغمبر فرمود: «او و هر که بر دین او بمیرد در دوزخ باشد.» آتش غضب ابولهب شعله زد و پیوسته عداوت میکرد، تا بعد از غزای بدر به هفت روز از غصه به مرض عدسه بمرد. و تَبَّتْ: أی هلکت أو خسرت؛ والتَّباب: خُسرانٌ یؤدی إلی الهلاک. و یَداکَ یا معنی اصلی است، چه پیغمبر در وقت نزول «وَأَنذِرْ عَشِيرَتَكَ الْأَقْرَبِينَ»۱ خویشان را جمع کرده انذار فرموده و ابولهب گفت: «تبّاً لک، ألهذا دَعَوْتَنا؟» و سنگی برداشت که بر پیغمبر زند، پس آیت «تَبَّتْ يَدَا أَبِي لَهَبٍ»۲ نازل شد، یا به معنی نفسک، مانند «وَلاَ تُلْقُواْ بِأَيْدِيكُمْ»۳، یا به معنی دنیاک و أُخراک. و صَخْرَة: زن ابولهب، خواهر صَخْر، و هر دو فرزند حرب بن امیّة بن عبد شمس بن عبد مناف بودند و کنیت صخر ابوسفیان و کنیت صخره امّجمیل. و بِنْت: دختر،مؤنث ابن. و حَمْل: برداشتن «از ثانی». و حَطَب: هیزم. و اطلاق حَمّالَة الحَطَب بر صخره به اعتبار آنکه حامل گناهان خود است و این گناهان هیزم دوزخ اوست، یا به اعتبار سخن چینی او که آتش فتنه بر میافروخت، یا به اعتبار آنکه در شبها خار برمیداشت و در راه حضرت رسول ﷺ میانداخت. و خَذْل و خِذْلان: فرو گذاشتن «از اول». و قَطْع: بریدن. والرِّحْم «بکسر الرّاء و سکون الحاء»: القرابة. و أبُو جَهْل: عمرو بن هشام بن مغیرة بن عبداللّه بن عمرو بن مخزوم، و کنیت او در جاهلیّت «ابوالحکم» بود و پیغمبر ﷺ، او را «ابوجهل» خواند. و تَبَع و تَباعَة: از پی رفتن «از رابع». و ذَنَب: دُم. و حمل رَأْس و ذَنَب بر مصطلح مشهور منجمان نکردم، چه رأس نزد این طایفه سعد است و ذنب نحس و ابوجهل و ابولهب هر دو نحس بودند. و أَبا لَهَب منادیٰ، و تعبیر از او بکُنْیَت برای تطیُّر به اقامت او در دوزخ. و تأنیث تَبَّتْ به شبب آنکه یَدْ مؤنث سماعی است. و صَخْرَةَ معطوف بر یَداکَ و غیر منصرف بعلت علمیّت و تأنیث. و قاطعَ حال از تاء خطاب. و بیت ثانی اشارت به آنکه رقیه و امّکلثوم، دختران پیغمبر ﷺ، از خدیجه رضی اللّه عنها، زنان پسران ابولهب بودن و چون «تَبَّتْ يَدَا أَبِي لَهَبٍ» نازل شد، این پسران به امر پدر خود پیش از دخول از ایشان مفارقت کردند و عثمان بن عفّان رضی اللّه عنه، رقیّه را در مکه نکاح کرد و چون او در مدینه وفات یافت، امّکلثوم را بخواست و به این سبب او را «ذوالنُّورَیْن» گویند.
میفرماید: ای ابالهب، هلاک باد دو دست تو، ای ابالهب؛ و هلاک باد صخره، دختر حرب، بردارندهٔ هیزم دوزخ. فرو گذاشتی پیغمبر خدا را در حالی که بودی قطع کنندهٔ خویشی او، پس بودی مانند کسی که فروخت سلامت را به هلاک؛ برای ترس ابیجهل، پس گشتی پیرو مرو را، و همچنین سر، از پی میرود او را دُم.
«شارح»
حکایت
در تفسیر مولانا نظامالدین از اسماء بنت عُمُیْس مروی است که چون سورهٔ تبّت نازل شد، امّجمیل به مسجد آمد و سنگی در دست داشت و پیغمبر با ابوبکر در مسجد نشسته بودند و او میگفت: «مذمَّماً قَلَیْنا، و دِینَهُ أَبَیْنا، و حُکْمَهُ عَصَیْنا.» و ابوبکر با پیغمبر گفت: «قد أقبلتُ إلیک.» و پیغمبر فرمود: «أنّها لا ترانی.» و آیت «وَإِذَا قَرَأْتَ الْقُرآنَ جَعَلْنَا بَيْنَكَ وَبَيْنَ الَّذِينَ لاَ يُؤْمِنُونَ بِالآخِرَةِ حِجَابًا مَّسْتُورًا» بخواند. پس امّجمیل با ابوبکر گفت: «قد ذکر لی أنّ صاحبّک هجانی.» و ابوبکر گفت: لا و ربَّ الکعبة، ما هَجاکِ.» و بعضی گویند غرض او آن بود که خدا هجو او کرده و بعضی گویند اعتقاد داشت که قرآن را هجو نخوانند. و دور نیست که امّجمیل این قطعه شنیده و تصور کرده پیغمبر ﷺ فرموده.
ذاکَ الأَمْرُ: أی تبعُک لأبی جهلٍ. و عار: ننگ. و هَیْل: فرو ریختن خاک. و الحَجّ: القصد، ثمّ تُعورِفَ استعمالُه فی القصدِ إلیٰ مکّةَ للنّسک؛ و حَجِیج: جمع حاجّ؛ و مَوْسِم الحُجّاج: مجمعُهم، سُمّی بذلک لأنّه مَعْلَمٌ یُجتمَعُ إلیه. و عَرَب: تازی زبانان. واللِّین: ضدُّ الخشونةِ، و یُستعمَلُ فی الأجسامِ، ثمّ استعیر للخُلق، فیقال: فلانٌ لیّنٌ و فلانٌ خَشِنٌ. و عَنْ برای تعلیل. بُغْض: دشمن داشتن. و لَحَوْتُ العصا ألحوها لَحْواً: قشرتّها، و کذلک لَحَیْتُ العصا أَلْحی لَحْیاً،و لَحَیْتُ الرّجلَ أَلحاهُ لَحْیاً: إذا لُمْتَه. و رُمْح: نیزه. و قُضُب «به ضم قاف و ضاد»: جمع قاضب، یا جمع قضیب، به معنی تیر تراشیدهٔ راست کرده. و شَمْل و شُمُول: در گرفتن چیزی را بجمله «از رابع» و أَوْ به معنی «إلیٰ أن». و تَصْریع: بسیار افکندن. و المَلِیء «بالهمزة» المعتمدُ علیه والمِلاء: جمعُه، کالعِظامِ والعظیم. حَرْب: کارزار. و اضافهٔ بُغْض به أَعادِی اضافهٔ مصدر به فاعل.
میفرماید: پس گشت آن کار که متابعت ابیجهل است ننگی که فرو میریزند آن را بر تو حاجیان خانهٔ کعبه در زمان جمع شدن تازی زبانان. و اگر نرم شود از سبب دشمن داشتن محمد پوست بازکنند مرا صاحبان دشمنی به نیزهها و به شمشیرهای برنده. و هرگز فرو نگیرند دشمنان او به جمله، تا افکنده شوند پیرامون او مردان استوار به حربها، صاحبان حسب، «شارح»