همزهٔ استفهام برای انکار. و اِقْتحام: به عنف در آمدن. و فارِس: سوار. و تَأْخِیر: بارپس کردن. و مَنْع: بازداشتن «از ثالث». و فِرار: گریختن. والحَفیِظَة: الغضب والحمیّة. و مُصّمِّم «به کسر»: شمشیر که از استخوان بگذرد. و نَبْو و نُبُوّ: کار نکردن شمشیر در وقت زخم. و عَلَیَّ متعلق به تَقْتَحِمُ، و عَنِّی و عَنْهُمْ به أَخِّرُوا. و «أَنْفُسَکُم» مقدر مفعول أَخِّرُوا. و أَصْحابی منادیٰ. و الیَوْمَ مفعولٌ فیه تَمْنَعُ و الفِرارَ مفعول ثانی او و حَفِیظَتِی فاعل و مُصَمِّمٌ معطوف برو و فِی الْهام متعلق به نابِی یا مُصَمِّمٌ.
میفرماید: آیا بر سر من درمیآیند سواران این چنین؟ از من و ازیشان باز پس دارید خود را، ای یاران من. امروز باز میدارد مرا از گریختن حمیّت من و شمشیر گذرنده از استخوان که در تارک نیست کار نکننده. «شارح»
حکایت
در سنهٔ اربع هجری حضرت رسالتﷺ، امر فرمود که بنی نضیر جلای وطن کنند و ایشان بر وجهی که در حرف فاء خواهد آمد جلا کردند و بعضی به مکه رفتند و در سال پنجم از هجرت با قریش و سایر یهود اتفاق نموده متوجه مدینه شدند و پیغمبر به مشورت سلمان خندقی برگرد مدینه بکند و در وقت حفر میفرمود:
و ایشان میگفتند:
روزی عمرو بن عبدالوَدّ بن ابیقیس و نَوْفل بن عبداللّه مخزومی و مُنَبِّه بن عثمان بن عبید و عِکْرِمَة بن ابیجهل و هُبَیْرة بن ابیوهب و ضِرار بن خطاب و مِرْداس بن محارب سوار شدند و بکنار خندق آمدند و محلی تنگ پیدا کردند و اسبان را به عنف در خندق راندند و مرتضیٰ ﷷ، با جمعی از مسلمانان به خندق رفت و چون به عمرو رسید، فرمود: «إنّک کنتَ تُعاهد اللّهَ، لا یدعوک رجلٌ من قریش إلیٰ خلّتین، إلّا أخذتَ منه إحداهما.» گفت: «آری.» پس فرمود: «فإنّی أدعوک إلی اللّهِ و رسوله و إلی الإسلام.» گفت: «لا حاجةَ لی فی ذلک.» پس فرمود: «فإنّی أدعوک إلی النّزال.» گفت: «ولِمَ، یا ابن أخی؟ فَواللّهِ ما أحبُّ أَن أقتلَک.» پس فرمود: «لکنی واللّهِ أحبُّ أن أقتلَک.» پس عمرو فرو آمد و حرب کردند و مرتضیٰ او را به قتل آورد و مُنّبِّه از تیر جراحت و بگریخت و در مکه از آن جراحت بمرد. و نوفل را سنگباران کردند و گفت: «یا معشرَ العرب، قتلةٌ خیرٌ من هذا.» و علی را بکشت.
و مراد از «فوارس» در بیت اولْ این هفت کس است و مراد از «أصحابی» جماعت مسلمانان که تیر بر مُنّبِّه زدند و نوفل را سنگباران کردند. و جابر بن عبداللّه انصاری گوید: «ما شبّهت قتل علیٍّ عمرواً إلّا بما قصّ اللّهُ من قصّةٍ داود و جالوت.» و حُذَیْفه گوید: «والذی نفسُ حُذّیْفة بیده لعملهُ ذاک الیومَ أعظمُ أجراً من عملِ أصحابِ محمدٍ إلیٰ یومِ القیامة.»
إیلاء: سوگند خوردن. و ابْن عَبْدٍ: عمرو بن عبدالوَدّ «به فتح الواو»، و هو صنمٌ کان لقومِ نوح ﷷ، ثمّ صار لکلب، و کان بدُومةِ الجندل. و شَدّ: حمله بردن. و أَلِیَّة: سوگند. و حَلْف: سوگند خوردن «از ثانی». و اسْتِماع: گوش فرا داشتن. و صَدّ و صُدُود: بازگشتن «از اول». و تَهْلِیل: «لا إله إلّا اللّٰه» گفتن. و اِلْتِقاء: بهم رسیدن. و اِضْطِراب و ضِراب: با یکدیگر شمشیر زدن. و تَقَطُّر: بر پهلو افتادن. و جِذْع: تنهٔ درخت خرما. و دَکْداک: ریگپست، و دَکادِک: جمع او. و رِبْوَة: زمین بلند، و رَوابِی: جمع او. و تَقْطِیر: بر پهلو افکندن. و بَزّ: ربودن. و تنکیر أَلِیَّة برای تعظیم، و «إیلاءَهُ» مقدر بعد از مِنَ الکَذّابِ مفعولٌ به فَاسْتَمِعُوا و متعلق أَنْ لا یَصُدَّ. و مصراع سادس اشارت به آنکه قتل او در خندق بود و بیت رابع بر علوّ همّت ناظم ﷷ، و مروی است که عمربن خطاب با مرتضیٰ گفت: «هلّا سلبتَ، یا علیُّ، دِرْعَه؟ فما لأحد درعٌ مثلها.» و علی گفت: «إنّی استحییتُ أن أکشفَ عن سوءةِ ابن عمّی.»
میفرماید: سوگند خورد پسر عبدالوَدّ، آن زمان که حمله کرد، سوگندی بزرگ، و سوگند خوردم من نیز، پس شنیدند ازان دروغگوی سوگند او که باز نگردد از معرکهٔ و «لا إله إلّا اللّٰه» نگوید، پس بهم رسیدند دو مرد که شمشیر بر یکدگر میزدند هر شمشیر زدنی که دلیران خیال کنند. پس بازگشتم آن زمان که دیدم او را به پهلو افتاده مانند تنهٔ درخت خرما میان ریگهای پست و تلّهای بلند. و پاکدامنی کردم از جامههای او، و اگر آنکه من بودمی به پهلو افکنده، بر بودی او از من جامههای مرا. «شارح»
حَجَر: سنگ، و حِجارَة: جمع او، و مراد بتها؛ چه سیصد و شصت بت در خانهٔ کعبه بود و بزرگتر آن هُبَل «به ضمّ هاء» و پیغمبر ﷺ، در روز فتح مکه همه را بشکست و بفرمود تا هر کس که بتی در خانه داشت بشکست. والرَّأْی: اعتقادُ النّفسِ أحدَ النّقیضینَ عن غلبةِ الظّنّ. و الصَّواب: ضدُّ الخطإ. و عِرْفان و مَعْرِفَة: شناختن «از ثانی». و إبْصار: دیدن. و صارِم: بُرنده، و اکثر استعمال او در شمشیر است. و اِهْتِزاز: جنبیدن. و لِعاب «به کسر لام»: با کسی بازی کردن. و طُغْیان: بیراه شدن . از حدّ در گذشتن. و مُهَنَّد: شمشیر هندی. و قَصْب «به صاد مهمله و معجمه»: بریدن. والمَعْشَر: جماعةٌ أمرُهم واحدٌ و یحصلُ بینهم معاشرةٌ و مخالطة. و مراد از أَحْزاب بنیقُرَیْظه و قائد ایشان کعب بن اسد، و بنی نَضیر و قائد ایشان حُیَیّ بن اَخْطَب، و خیبریان و قائد ایشان سلام بن ابی الحقیق، و بنیوائل و قائد ایشان هوذة بن قَیْس، و قریش و قائد ایشان ابوسفیان، و قبایل ثلاثهٔ غَطَفان و قائد فزاره ازیشان عُـیَیْنة بن حِصْن، و قائد بنی مرّه حارث بن عوف، و قائد اشجع مسعر بن رُخَیْله؛ و قرینه بر ارادهٔ جماعت مذکوره لاتَحْسَبُوا، و تسمیهٔ غزوةالخندق به «غزوةالأحزاب». و بِمُهَنَّدٍ متعلق به أَرْدَیْتُ.
میفرماید:پرستید: عمرو سنگها را از سبکی رای خود، و پرستیدم من پروردگار محمد را به رای صواب. شناخت پسر عبدالوَدّ، آن زمان که دید شمشیر برندهٔ متحرک که کار ما نه بازی کردن است. هلاک کردم عمرو را، چون طغیان کرد، به شمشیر هندی صافی آهن پاکیزه کردهٔ برنده. مپندارید خدا را فرو گذارندهٔ دین خود و پیغمبر خود، ای جماعت گروهها. «شارح»
حکایت
مرزوقی در شرح حماسه گوید: خواهر عمرو بعد از قتل او گفت: