إِذّکَفُّ مِثْلِی بِالرُّؤُوسِ تَلْتَعِبْ
عَبدِ الْمُطَّلبْ: شّیْبه نام داشت و وجه اطلاق «عبدالمطلب» برو آنکه هاشم، پدرش سَلْمیٰ بنت عمرو بن زید بن لبید بن عامر بن نجّار را در مدینه بخواست و از او آبستن شد و او به غزّه بمرد و شّیْبه بزاد و هفت سال در مدینه بود و با کودکان گفتی: «أنا ولدُ سیّدِ البطحاء.» پس عمّ او، مطّلب، بشنید و به مدینه رفت و او را از مادر بدزدید و چون کسی پرسیدی که این کیست، گفتی: «بندهٔ من است.» تا به مکه آمدند. و وجه تسمیهٔ او به «شَیْبه» آنکه در وقت ولادت موی سر او سفید بود. و چون عبدالمطلب به سمت شهرت و حشمت موسوم بود و از وقت ولادت پیغمبر ﷺ، که عامالفیل بوده تا سال هشتم که وقت وفات عبدالمطلب بوده رعایت و ضبط احوال پیغمبر ﷺ، میکرده، حضرت ناظم خود را به او نسبت فرموده و نام ابوطالب از میان طرح کرده، و مثل این در غزای حُنَیْن از حضرت مصطفیٰ ﷺ، صادر شده؛ چه نام عبداللّه را طرح کرده و فرموده:
و سَطْوَة: حمله بردن. و عِصْیان و مَعْصِیَة: نافرمانی کردن. والنُّوبَة: واحدةُ النُّوَب، یقال: أصابتْه نوائبٌ و نُوَبٌ و نائبةٌ و نَوبةٌ. و عِزّ و عَزازَة: ارجمند شدن. و اِنْشعاب: پراکنده شدن، و مُنْشَعَب: اسم مکان. و یَمِین: دست راست. و جِلاء: اندوه وابردن. والکُرْبَة «بالضمّ»: الغمُّ الذی یأخذُ بالنَّفْس. و إذْ: برای تعلیل، و قال الرّضیُّ: الأولیٰ حرفیّتها؛ و دور نیست که ظرف یَلْقَ باشد. و کَفّ: پنجهٔ دست. و اِلْتعاب: بازی کردن.
میفرماید: من علی و پسر عبدالمطّلبم، پاکیزه کردهٔ صاحب حمله و صاحب غضب. پرورده شدهام در حرب و نافرمانی حوادث، از خانهٔ ارجمندی که نیست دران خانه جای پراکنده شدن. و در دست راست من است شمشیری برنده که وامیبرد غمها را، هر که رسد بمن، رسد به مرگها و هلاک؛ برای آنکه پنجهٔ دستِ مثل من بسرها بازی میکند. «شارح»