قرآن کریمبه زبان فارسی

جواب او به افصح عبارات و املح استعارات

شرح دیوان منسوب به امیرالمؤمنین (ع) — قاضی کمال‌الدین میرحسین میبدی یزدی
أَنا عَلیٌّ وَ ابْنُ عَبدِالْمُطَّلبْمُهَذَّبٌ ذَو سَطْوَةٍ وَ ذُو غَضَبْ
غُذِیتُ فِی الْحَرْبِ وَ عِصْیانِ النُّوَبْمِنْ بَیْتِ عِزٍّ لَیْسَ فِیهِ مُنْشَعَبْ
وَ فِی یَمِینِی صارِمٌ یَجْلُو الْکُرَبْمَنْ یَلْقَنِی یَلْقَ الْمَنایا وَالْعَطَبْ

إِذّکَفُّ مِثْلِی بِالرُّؤُوسِ تَلْتَعِبْ

عَبدِ الْمُطَّلبْ: شّیْبه نام داشت و وجه اطلاق «عبدالمطلب» برو آنکه هاشم، پدرش سَلْمیٰ بنت عمرو بن زید بن لبید بن عامر بن نجّار را در مدینه بخواست و از او آبستن شد و او به غزّه بمرد و شّیْبه بزاد و هفت سال در مدینه بود و با کودکان گفتی: «أنا ولدُ سیّدِ البطحاء.» پس عمّ او، مطّلب، بشنید و به مدینه رفت و او را از مادر بدزدید و چون کسی پرسیدی که این کیست، گفتی: «بندهٔ من است.» تا به مکه آمدند. و وجه تسمیهٔ او به «شَیْبه» آنکه در وقت ولادت موی سر او سفید بود. و چون عبدالمطلب به سمت شهرت و حشمت موسوم بود و از وقت ولادت پیغمبر ﷺ، که عام‌الفیل بوده تا سال هشتم که وقت وفات عبدالمطلب بوده رعایت و ضبط احوال پیغمبر ﷺ، می‌کرده، حضرت ناظم خود را به او نسبت فرموده و نام ابوطالب از میان طرح کرده، و مثل این در غزای حُنَیْن از حضرت مصطفیٰ ﷺ، صادر شده؛ چه نام عبداللّه را طرح کرده و فرموده:

أنا النّبیُّ لا کَذِبْأنا ابنُ عبدِالمطِّلِبْ

و سَطْوَة: حمله بردن. و عِصْیان و مَعْصِیَة: نافرمانی کردن. والنُّوبَة: واحدةُ النُّوَب، یقال: أصابتْه نوائبٌ و نُوَبٌ و نائبةٌ و نَوبةٌ. و عِزّ و عَزازَة: ارجمند شدن. و اِنْشعاب: پراکنده شدن، و مُنْشَعَب: اسم مکان. و یَمِین: دست راست. و جِلاء: اندوه وابردن. والکُرْبَة «بالضمّ»: الغمُّ الذی یأخذُ بالنَّفْس. و إذْ: برای تعلیل، و قال الرّضیُّ: الأولیٰ حرفیّتها؛ و دور نیست که ظرف یَلْقَ باشد. و کَفّ: پنجهٔ دست. و اِلْتعاب: بازی کردن.

می‌فرماید: من علی و پسر عبدالمطّلبم، پاکیزه کردهٔ صاحب حمله و صاحب غضب. پرورده شده‌ام در حرب و نافرمانی حوادث، از خانهٔ ارجمندی که نیست دران خانه جای پراکنده شدن. و در دست راست من است شمشیری برنده که وامی‌برد غمها را، هر که رسد بمن، رسد به مرگها و هلاک؛ برای آنکه پنجهٔ دستِ مثل من بسرها بازی می‌کند. «شارح»

امروز که گاو چرخ قربان من استکو شیردلی که مرد میدان من است
برپای سمند من سر خصم مدامگوئیست که سرگشتهٔ چوگان من است