هاشِم: پدر عبدالمطلّب. و مُلاطَفَة: با کسی لطف کردن. و مَنْ: استفهامی. و ذا به معنی الذی. و تَخْلِیص: خالص کردن. و وَرِق «به کسر راء»: درم زده. و هُبُوب: وزیدن باد. و سَفَتِ الرّیحُ التّرابَ: إذا أَذْرَتْهُ. و اِسْتِبْقاء: باقی گذاشتن.
میفرماید: من علیَم و بلندترِ مردمم در نسب بعد از پیغمبر هاشمی برگزیدهٔ تازی زبان. بگو مران کس را که فریفته است او را از من لطف کردن: کیست آن کس که خالص میکند درمهای زده را از طلا؟ وزید بر تو بادهای مرگ پاشنده، پس باقی گذار مرا بعد ازان برای وای و بدن مال. «شارح»
حکایت
علی و معاویه در اول ذیالحجّه به صفین به هم رسیدند و علی لشکر خود را هفت بخش کرد و به هفت سردار سپرد تا هر روز یکی به حرب رود، و معاویه نیز چنین کرد و هر روز حرب میشد، تا اول محرم که ترک حرب کردند. و چون نصف محرم بگذشت، علی ﷷ، علی بن حاتم طائی و یزید بن قیس اَرحبی و شَبَث بن ربعی و زیاد بن حفصهٔ تمیمی را پیش معاویه فرستاد تا او را هدایت کند و به هیچ وجه سخن در نگرفت. ایشان بازگشتند و چون محرّم تمام شد، علی فرمود: «ای مردمان، یک ماه به امید صلاح و صفا توقف کردم و هیچ نتیجه نداد. اکنون برای حرب مهیا شوید.» و چون بنیاد جنگ شد، این قطعه فرمود.