عَود: اصل مردم. و فلانٌ مُصاصُ قومِهِ «بالضمّ»: إذا کان أخلصَهُم نسباً. و مُطَّلِب: برادر هاشم، و مراد اینجا قوم او، چنانچه مُضَر و اَزْد و غیر آن گویند و مراد قوم ایشان باشد. و اِنْتِداب: جواب دادن. و إحبْاب: دوست داشتن. و اِقْتِراب: نزدیک آمدن. و رُوَیْداً «بالتَّنوین»: أی مُرْوِداً؛ و إرْواد: مهلت دادن. و رجلٌ کَلِبٌ: «بکسر اللّام»: شدیدٌ الحرصِ، و کَلْبٌ کَلِبٌ: أی مجنونٌ یکلبُ بلحومِ النّاس. و أَوْلا: أی بل لا تثبت. و اِنْقِلاب: بازگردیدن. و وَلِّ هارِباً ثُمَّ انْقَلِبْ از قبیل «كَلَّا سَوْفَ تَعْلَمُونَ ٭ ثُمَّ كَلَّا سَوْفَ تَعْلَمُونَ»۱. و در بعضی نسخ بجای اثْبْتْ رُوَیْداً أَیُّها «اثْبُت لَنا یا أَیُّها.»
میفرماید: من کودک تازی زبان نسبت کنندهٔ خودم به بهتر اصلی در خالصتر قبیلهٔ مُطَّلِب. ای بندهٔ ناکس جواب دهنده، اگر هستی مر مرگ را دوست دارنده، پس نزدیک آی. و بایست ایستادنی مهلت دهنده، ای سگ دیوانه، بلکه نه پس پشت کن گریزنده، پس بازگرد. «شارح»
حکایت
ابن اعثم کوفی در فتوح گوید که معاویه حُرَیْث را وصیت کرد که متعرض علی مشو. و عمرو بن عاص پنهان از معاویه او را به حرب علی ترغیب کرد و چون او بدست علی کشته گشت، معاویه گفت:
- - التّکاثر: ۳-۴. ↑