أَزْد: أبو حیٍّ من الیمن، و هو أزدُ بن الغوث بن نَبت بن مالک بن کهلان بن سبأ. و دانَ له: أی أطاعَهُ. و مُفاجَأَة: کسی را ناگاه گرفتن. و إیفاء: وفا کردن و تمام کردن حقّ و دَرْی و دِرایَة: دانستن «از ثانی».
میفرماید: قبیلهٔ اَزْد شمشیر منند بر دشمننان، همهٔ ایشان. و شمشیر احمدند، آن کس که اطاعت کردند مرو را تازی زبانان. ایشان قومیاند که چون ناگاه کسی را بگیرند، وفا کنند، یا تمام کنند حقّ آن را؛ و اگر مغلوب شوند، سر بگریز ننهند و ندانند که چیست گریختن. «شارح»
لَبُوس: آنچه پوشند. و اِعْتِراک: انبوهی کردن؛ و مُعتَرَک: جنگگاه. أَبْیَض: شمشیر، و بِیض «به کسر باء»: جمع او. و رَقِیق: شمشیر تُنُک، و رِقاق: جمع او. و داوُد: پیغمبری که قاتل جالوت بود و زره اختراع فرمود؛ و داوُدِیَّة: زره. والسَّلَب: الثَّوْبُ المَسلوب. و بَیْض «به فتح باء»: خود که بر سر نهند. والیَلَب: الدُّروعُ الیمانیّةُ، کانت تُتَّخذُ من الجلودِ یخرزُ بعضها إلیٰ بعض. و سُمْر «به ضمّ سین»: جمع أَسْمَر. و قُضُب: به ضمّ قاف و ضاد معجمه، نه به فتح و صاد مهمله؛ چه برین تقدیر مجرور باشد و جرّ او ملایم سایر قوافی نیست. و ضَحْک: خندیدن «از رابع». و الأَجَل: المّدةُ المضروبةُ لحیاةِ الإنسان. و اِنْتِحاب: گریستن. و رُعاف: آمدن خون از بینی؛ و رَعْف: از پیش رفتن «هر دو از اول»؛ و قال الجوهریُّ: یقال: رماحٌ رواعف، لما یقطرُ منها الدّم، أو لتقدُّمِها فی الطَّعن. و رُوح: جان. و اِنْتِهاب: غارت کردن. و تنوین رُؤُوسٍ عوض مضافٌ الیه، أی رُؤوسهم. و خندیدن شمشیر عبارت از لمعان و ظهور بیاض آن، و گریستن اجل کنایت از آن، و گریستن اجل کنایت از انقضا و انتهای او.
میفرماید: ایشان قومیاند که لباس ایشان در هر معرکه شمشیرهای تنک است و زرههای داودی که ربودهاند از اعدا. خودها بر بالای سرهای ایشان، در زیر خودها زرههای یمنی، و در سرهای انگشتان نیزههای گندمگون از موضع خطّ و شمشیرها، یا تیرهای تراشیدهٔ راست. شمشیرها میخندند و اجلهای دشمنان میگریند، و نیزههای گندمگون، میآید خون از بینی ایشان و جانهای دشمنان غارت کرده میشوند. «شارح»
أَیّ: کدام. والفَعْل «به فتح الفاء»: مصدر فَعَلَ یَفْعَلُ من الثّالث، و بالکسر: الاسم. و رُکُوب: سوار شدن «از رابع». والأَوْس و الخَزُرَج «به تقدیم الزّاءِ المعجمةِ علَی المهملة»: قبیلتا الأنصار، و هما ابنا قبیلةٍ و هی أمُّهما نسبا إلیها و أبوهما حارثه بن ثعلبة من الیمن. و إیواء: جای دادن.
میفرماید: کدام روز از روزها نیست مریشان را دران روز از کردار آنچه از این سوی اوست عجب؟ قبیلهٔ اَزْد فزونترند از هر که بر قدم میرود، یعنی افراد بشر، و بلندترند از روی بزرگی، چون سوار شوند. و قبیلهٔ اَوْس و قبیلهٔ خَزْرَج آن قومند که ایشان جا دهند مردم را، پس بخشند به ایشان بالاتر از آن که بخشیده شده باشند.
«شارح»
أنف: به فتح همزه و سکون نون یا ضمّ هر دو، و فی الأساس: «هو أنفُ قومِه و هم أنفُ النّاسِ، قال الحُطَیْئةُ: قومٌ هم الأنفُ والأذنابُ غیرُهمُ»، و فی الصّحاح: «رَوْضةٌ أُنُفٌ «بالضّمّ»: أی لم یَرْعَها أحدٌ». و ضَعْف: سست شدن «از خامس». و اِشتِداد: سخت شدن. والحِقْبَة «بالکسر»: واحدةُ الحِقَب و هی السِّنُون. و شِمیَة: خوی. و مُخالَطَة: آمیختن. و قِدَم «به کسر قاف»: دیرینه بودن؛ و قدیم: دیرینه. و هانَ علیه الشّیءُ أی خَفَّ. و قَدِیماً صفت «زماناً» مقدَّر که مفعولٌ فیه است.
میفرماید: ای قبیلهٔ اَزْد، شما جماعتی سرانید، یا جماعتی که دست کس به شما نرسیده؛ سست نمیشوید، چون سخت شود روزگار. وفا کردید و وفای عهد خوی شماست، و آمیخته نشد در زمان قدیم راست شما به دروغ. چون غضب کنید، بترسید خلایق از حمله کردن شما، و به حقیقت سبک است بر شما غضب. «شارح»
جَمِیع: همه و رِضا: خشنود شدن «از رابع». و کِلاءة و کُلُوء: نگاه داشتن «از ثالث». و حُدُوث: نو شدن «از اول»؛ و حَدِیث: نو. و أَوَّل: نخست، و مذهب البصریّین أنّه أفعل و جمهورُهم علیٰ أنّه من وول، و قیل أصلُه أوْأل من وأل، أی نجا، لأنّ النّجاةَ فی السّبقِ، و قال الخلیل: أصله أأول من آلَ، أی رجعَ، لأنَّ کلَّ شیءٍ یرجعُ إلیٰ أوّله؛ و مذهب الکوفیّین أنّه فَوْعَل من وأل أو وول. و اِجْتناء: میوه از درخت باز کردن. و فَرْع: سر شاخ درخت. و عِنَب: انگور.
میفرماید: ای جماعت اَزْد، بدرستی که من از همهٔ شما خشنودم، و شما سرهای کار خلافت منید، نه دُم. هرگز ناامید نشود اَزْد از راحت و آمرزیدن، و خدا نگاه دارد ایشان را از هر جا که روند. پاکید شما در حالی نوید، چنانچه پاک است اول شما، و خار چیده نشود از سر شاخ او انگور. «شارح»
جُرْثُومَةٌ: «به ضمّ جیم»: بیخ درخت. و مُسابَقَة: با کسی پیشی گرفتن در دویدن یا در تاختن اسب. و سَبْق: پیشی گرفتن «از ثانی». و مُکاثَرَة: با کسی به بسیاری نبرد کردن. و مُصابَرَة: با کسی نبرد کردن. و ساهَمْتُهُ فَسَهَمْتُهُ «بالفتح»: گرو بستم با او، پس گرو بردم از او. و مُسالَبَة: از یکدگر ربودن. و أَصفَیْتُهُ الودَّ: أی أخلصتُه له. و وِلایَة: دوست داشتن. و شُوب: آمیختن «از اول»، و یُعدّیٰ بالباءِ و بنفسه. و لَهْو و لَعِب: بازی، و قال القاضی فی التفسیر: «اللّهوُ صرفُ الهمِّ بما لا یحسنُ أن یُصرَف به، واللّعبُ طلبُ الفرحِ بما لا یحسنُ أن یُطلَب به». و هَیْن «به تشدید و تخفیف»: آسان. و لَیْن «به تشدید و تخفیف»: نرم. و عَرْو: به کسی فرو آمدن. و صَخَب: بانگ زدن.
میفرماید: قبیلهٔ اَزْد بیخ درختی است که اگر پیشی گرفته شوند، پیشی گیرند، و اگر فخر کرده شوند، فخر کنند، و اگر غلبه جسته شوند، غلبه کنند. و اگر نبرد کرده شوند به بسیاری، بسیار باشند، و اگر نبرد کرده شوند به صبر، صبر کنند، و اگر گرو بسته شوند، گرو ببرند، و اگر ربوده شود چیزی ازیشان، بربایند. صافی شدند، پس خالص ساخت برای ایشان دوستْ دوستی خود را، پس نیامخت بصفای ایشان صرف همّت به امری غیر لایق و نه طلب شادی به چیزی نامناسب. ایشان آسان و نرمند از روی خُلق در جایهای نشستن خود، نه جهل فرو میآید ایشان را دران جایها و نه بانگ زدن. «شارح»
غَیْث: باران. و إمّا: در اصل «إنّ»، و «ما» زاید، مثل «فَإِمَّا نَذْهَبَنَّ بِكَ»۱. و نائِل: عطا. و أَسَد: شیر، و أُسْد: جمع او. والنَّدیٰ: الجُود، و فلانٌ أَنْدیٰ من فلانٍ: اذا کانَ أکثرَ خیراً منه. و أَنام: آفریدگان، و لا واحدَ له مِنْ لفظهِ. و أَکُفّ «به ضمّ کاف و تشدید فاء»: جمع کفّ. و رَبْط و رَباطة: بستن؛ و جَأْش: آنچه بطپد از دل، چون بهراسد؛ و یقال: فلانٌ رابطُ الجأشِ، أی یربطُ نفسّه عن الفرارِ لشجاعته. و نَدْب: بکاری خواندن. و جَمْع: گروه. و تَفْرِیق: پراکنده کردن. و تَدانِی: به یکدیگر نزدیک شدن. و غَسّان: اسمُ ماءٍ نزلَ علیه قومٌ من الأَزْدِ، فنسبوا إلیه منهم بنو جَفْنة و رهطُ الملوک. و او به معنی مع. ورَمَی القومُ نَدَباً «به فتح الدّال»: إذا رَمَوْا بأجمعِهم فی جهةٍ واحدةٍ. و یَوْماً مفعولٌ فیه غَضِبُوا. و ما معطوف بر ما. و مِنْ صالحٍ بیان ما کَسَبُوا. و بیت رابع مُشیر به آمدن صرد بن عبداللّه اَزْدی با پانزده کس از قبیلهٔ اَزْد نزد پیغمبر ﷺ، و اسلام ایشان در سال دهم از هجرت در مدینه،و غَسّان هم در این سال شرف اسلام یافتند و به خدمت حضرت رسالت شتافتند.
میفرماید: باران، اگر راضی شوند ایشان، از این سوی عطای ایشان است؛ و شیران میترسند از ایشان، چون خشم گیرند روزی. اکرم خلایقند به اعتبار کفّها، آن زمان که خواهی از ایشان عطا؛ و اشجع مردمند، آن زمان که خوانده شوند به حرب و کدام گروه بسیار که پراکنده نسازد این قبیله آن را، چون نزدیک شود مریشان را قبیلهٔ غَسّان با تیر انداختن به یک جانب؟ پس خدا پاداش دهد ایشان را از چیزی که آوردند و عطا کردند به آن رسول خدا را و آنچه کسب کردند از عمل صالح. «شارح»
حکایت
شجاعت اَزْد و محبّت ایشان با اهل بیت به مرتبهای بود که چون سر امام حسین ﷷ، نزد عُبَیْداللّه بن زیاد آوردند، مردم را جمع کرد و به منبر مسجد کوفه رفت و گفت: «الحمدللّه الّذی أظهر الحقَّ و نصر أمیرَ المومنینَ یزید و حزبَه و قتل الکذّابَ بنَ الکذّاب.» پس عبداللّه بن عفیف اَزْدی برخاست و گفت: «ای دشمن خدا، تو دروغ گوئی و پدر تو و آنکه تو از قبل اوئی. ای پسر مرجانه، فرزند پیغمبر میکشی و بر منبر بجای صدیقان مینشینی؟» و عُبَیْداللّه بفرمود که او را بگرفتند و مردم اَزْد هجوم نموده او را از مردم عُبَیْداللّه بستدند.
- - الزخرف: ۴۱. ↑