صَبَرْتُ عَنِ اللَّذّاتِ لَمَّا تَوَلَّتِوَأَلْزَمْتُ نَفْسِی صَبْرَها فَاسْتَمَرَّتِ
وَ مَا الْمَرْءُ إِلّا حَیْثُ یَجْعَلُ نَفْسَهُفَإِنْ أُطْمِعَتْ تاقَتْ وَإِلّا تَسَلَّتِ
إلّزام: لازم کردن. و اِسْتِمْرار: استوار شدن. و إطْماع: به طمع افکندن. و تَوْق و تَوَقان: آرزو خواستن. و إلّا در اصل «إنْ لا»، یعنی: إنْ لا تطمع. و تَسَلِّی: واشدن غم و ظلمت و امثال آن.
میفرماید: صبر کردم از لذات چون برگشتند، و لازم کردم نفس خود را آن صبر که لایق اوست، پس استوار شد. و نیست مرد مگر در مرتبهای که قرار دهد خود را دران مرتبه، پس اگر به طمع انداخته شود نفس، آرزو خواهد، و اگر نه، واشود غم او. «شارح»
فریاد و فغان ز نفس امارهٔ منکو صبر جمیل تا کند چارهٔ من
سر رشتهٔ صبر گر نباشد در کفکی جمع شود این دل صدپارهٔ من