قرآن کریمبه زبان فارسی

در توحید خداوند غفور و تسبیح طهور فرماید

دیوان سنائی — حکیم ابوالمجد مجدود بن آدم سنائی غزنوی

در توحید خداوند غفور و تسبیح طیور فرماید

آراست دگر باره جهاندار جهان راچون خلد برین کرد زمین را و زمان را
فرمود که تا چرخ یکی دور دگر کردخورشید بپیمود مسیر دوران را
ایدون که بیاراست مر این پیر خرف راکاید حسد از تازگیش تازه جوان را
هر روز جهان خوشتر از آنست چوهر شبرضوان بگشاید همه درهای جنان را
گوئی که هوا غالیه آمیخت بخروارپر کرد از آن غالیها غالیه دان را
گنجی که بهر گنج نهان بود ز قاروناز خاک برآورد مر آن گنج نهان را
ابری که همی برف ببارید ببرّیدشد غرقۀ بحری که ندید ایچ کران را
آن ابر دُرَر بار ز دریا که برآیدپر کرده ز دُرّ و درم و دانه دهان را
از بس که ببارید بآب اندر لؤلؤ چون لؤلؤ تر کرده همه آب روان را
رنجی که همی باد فزاید ز بزیدنبرما بوزید از قبل راحت جان را
کوه آن تل کافور بدل کرد به سیفورشادّی روان داد مر آن شاد روان را
بر کوه از آن تودۀ کافور گرانبارخورشید سبک کرد مر آن بار گران را
خاکی که همه ژاله ستد از دهن ابرتا برکند آن لالۀ خوش خفته ستان را
چندان ز هوا ژاله ببارید بدو ابرتا لاله ستان کرد همه لاله ستان را
از رنگ گُل و لاله کنون باز بنفشهچون نیل شود خیره کند گوهر کان را
شبگیر زند نعره کلنک از دل مشتاقوز نعره زدن طعنه زند نعره زنان را
آن لکلک گوید که لَکَ الحَمدُ لَکَ الشُّکرتو طعمۀ من کرده‌ای آن مار دمان را
قمری نهد از پشت قبای خز و قاقماکنون که بتابید و بپوشید کتان را
طاوس کند جلوه چو از دور ببیندبر فرق سر هدهد آن تاج کیان را
موسیجه همی گوید یا رازق رزّاقروزی ده جان بخش توئی انسی و جان را
زاغ از شغب بیهده بر بندد منقارچون فاخته بگشاده بتسبیح زبان را
پیوسته هما گوید یکّیست یگانهتادر طرب آرد بهوا برورشان را
گنجشگ بهاری صفت باری گویدکز بوم برانگیزد اشجار نوان را
هو گوید هو صد بدمی سرخ کبوتردر گفتن هو دارد پیوسته لسان را
چرغان بسر چنگ درآورده تذروانتسبیح شده از دهن مرغ مر آن را
شارک چو مؤذّن بسحر حلق گشادهآن ژولک و آن صعوه از آن داده اذان را
آن شیشککان شادازاین سنگ بدان سنگپاینده و پوینده مر آن پیک دوان را
آن کبک مرقّع سلب برچده دامناز غالیه غل ساخته از بهر نشان را
بنگر بهوا بر بچکاوک که چه گویدخیر و حسنت بادا خیرات و حسان را
نازیدن ناز و نواهای سریچهناطق کند آن مردۀ بی نطق و بیان را
آن کرکی گوید که توئی قادر قهاراز مرگ همی قهر کنی مر حیوان را
پیوسته همی گوید آن سر شب تشنهبی آب ملک صبر دهد مر عطشان را
مرغابی سرخاب که در آب نشیندگوید که خدائی و سزائی تو جهان را
درخوید چنین گوید کرّک که خدایاتو خالق خلقانی صد قرن قران را
گویند تذروان که تو آنی که بدانیراز تن بی قوَّت و بی روح و روان را
آن باز چنین گوید یا رب تو نگهداربر امّت پیغمبر ایمان و امان را
آن کرکس با قوّت گوید که بقدرتجبّار نگهدارد این کون و مکان را
بنگر که عقاب از پی تسبیح چه گویدآراسته دارید مر این سیرت و سان را
بلبل چه مذکّر شده و قمری قاریبرداشته هر دو شغب و بانگ و فغان را
آید بتو هر پاس خروشی ز خروسیکی غافل بگذار جهان گذران را
آوازه برآورد که ای قوم تن خویشدوزخ مبرید از پی بهمان و فلان را
دنیا چو یکی بیشه شمارید ژیان شیردر بیشه مشورید مر آن شیر ژیان را
در جُستن نان آبِ رخ خویش مریزیددر نار مسوزید روان از پی نان را
ایزد چو بزنّار نبسته است میانتاندر پیش چو خود خیره مبندید میان را
زان پیش که جانتان بستاند ملک الموتاز قبضۀ شیطان بستانید عنان را

مجدود بدینحال تو نزدیکتری زانک

پیریت به نهمار فرستاده خزان را