کی باشد کین قفس بپردازمدر باغ الهی آشیان سازم
باروی نهفتگان دل یگدمدر پردۀ غیب عشقها بازم
کش در چمن رسول بخراممخوش در حرم خدای بگرازم
این چار غریب ناموافق راخشنود بسوی خانها تازم
واین حلّۀ نیمکار آدم رادر کار گه کمال بطرازم
وین دیو سرای استخوانی رادر پیش سگان دوزخ اندازم
وین بام سرای بی وفایان رااز شحنه و شش عوان بپردازم
با غندولی کرام طینت رااز میوه و مرغ و جوز بنوازم
کوفی و قریشی طبیعت رادر بوتۀ لطف و مهر بکدازم
با این همه رهبران رهرومنمحرومم اگر چه محرم رازم
با این همه دل چه مرد این کوژمبا این همه پرچه مرغ این بازم
بنهم کله از سر و پس از غیرتبر هر که سرست گردن افرازم
از جان جهول دل، فرو شویموز عقل فضول، سر بپردازم
چون بال شکسته گشت، پر ریزمچون دست بریده گشت دریازم
گر ناز کنم بر آفرینش منفرزند خلیفهام رسد نازم
چون رفت سنائی از میان بیرونآنگه سخن ار سنائی آغازم
تا کار شود مگر چو چنگ آندمکامروز چو نای بادی آوازم
٭٭٭
بخ بخ اگر این علم بر افرازمدر تفرقه سوی جمع پردازم
باشد بینم رُخان معشوقموز صحبت خود دری کند بازم
از راهبران عشق ره پرسمبا پاک بران دو کون دربازم
شطرنج بشاهات بر بندمدر ششدره مهرهای دراندازم
بر فرش فنا بقعده ننشینمدر باغ بقا، چو سرو بگرازم
این عشوۀ اوست خاک آدمرابا صحبت جان ودل، بدل سازم
این گنج که توختم من از هستیدر بوتۀ نیستیش بگدازم
این بربط غم گداز در وصلتدر برنهم و بشرط بنوازم
هر بیت که از سماع او گویماوّل سخنی ز عشق آغازم
این است جواب آن کجا گفتم«کی باشد کاین قفس بپردازم»