درین لافگاه ارچه پیروز روزمز بد سیرتی سغبه شرّ و شورم
درین زیر چرخ از مزاج عناصرگهی دیوم و گه ددم گه ستورم
ز خبث و ز بی آگهی با عزیزاندرون خار پشتم ز بیرون سمورم
ز بهر دو طامات و ژاژ و مزخرفهمه ساله با خلق در شرّ و شورم
فریب جگرهای چون آتشم منمگر ز آب شیرین نیم ز آب شورم
همی سام را هیز خوانم پس آنگهچو کاوس پیوسته دربند تورم
چو حورم نهان و چو هور آشکاراولیک از حقیقت نه حورم نه هورم
بدین باد وتوش و سروریش گوئیسنائی نیم بوعلی سیمجورم
چوشار و چو شیرم بلاف و بدعویولیک از صفت چون اسیران غورم
مخوان قانعم طامعم خوان ازیرابسیرت چو مارم بصورت چو مورم
اگر زر نگیرم نه زاهد خسیسموگرمی ننوشم نه تایب ز کورم
نه بهر ورع کم کنم تا حفاظیورع چه که خودنیست درخرزه زورم
از آن با حکیمان نیارم نشستنکه ایشان چومورند و من لندهورم
وزان عار گرد افاضل نگردمکه ایشان بصیرند و من زشت و عورم
وز آن دوست و دشمن نیارم بخانهکه خالیست از خشک و از تر خنورم
وزان عاجزی سوی مردان نپویمکه ایشان چو شیرند و من همچو گورم
چگونه کنم باسران اسب تازیچو دانم که از چوب بوداست بورم
یکی تودۀ وحشتم از برون خشکاگر مغز گنده نخواهی، مشورم
مشعبد مرا کوته آواست زین سانترا من نگفتم نه لعلم، بلورم
لقب گر سنائی بمعنی ظلاممچو جوهر بظاهر، بباطن نفورم
من اینم که گفتم چو دانی که اینمتو پس گر سر شر نداری مشورم
به بی دیده ای ابلهی گفت کوریبدو گفت بی دیده کوری که کورم
الا آنکه نان تان چو من نیست پختهفطیری که گرم است اکنون تنورم
اگر عیب خود خود نگویم بمردمنه درویش خانه نهد مرگ گورم
مرا از لوولوت آنگه چه خیزدکه اندر بغلها نهد مرگ سورم
٭٭٭
مرحبا ای رایت تحقیق رایت را حشمرای تو باشد حشم توفیق بفرازد علم
گر نبودی بود تو موجود کلّی را وجودحقّ بجای تو نکردی یاد در قرآن قسم
گر نخواندی رحمة للعالمین یزدان ترادر همه عالم که دانستی صمد را از صنم
چون لَعمِرک گفت اینجا جای دیگر والضّحیگشتمان روشن که تو بوالقاسمی نه بوالحکم
تا نسیم روی و مویت پرده از رخ برنداشتنه ظلم از نور پیدا بود نه نور از ظلم
عالمی بیمار غفلت بود اندر راه لاحقّ ترا از حقّۀ تحقیق فرمودش نعم
کای محمّد رو طبیب حاذق و صادق توئیخلق کن با خلق و برنه درد ایشان رامرم
هر کرا شربت بود شافی بده آنک قدحهرکرا حجّت بود حاجت بخواه اینک کرم
منبر و اسرار تو هر دو تمام و مطّلعگر کنندت کافران از روی غیرت متّهم
هرکجا مهر تو آمد بهره برگیرد مرادهر کجا داد تو آمد رخت بربندد ستم
زان بتو داداست یزدان این سرای و آن سرایتا هم اینجا محترم باشی هم آنجا محتشم
مدّتی بگذشت تا قومی ز فرّاشان روحبردهاند بر بام عالم رخت از بیت الحرم
طرقّوا گویان همه در انتظارت سوختندآب از سر درگذشت ای مهتر عالی همم
ای جبین هر جنین را مُهر مِهر تو نگارمهر مهرت را مگر اندک شکستی داد جم
ناگهان خاتم برون شد چند روز از دست اوملکت از دستش برونشد همچو خاتم لاجرم
کحل حجّت بود آن در چشم هر بینندهاییعنی از مهر تو نتوان دور بودن یکدودم
جام مالا مال دادی عاشقان را زان قبلنعرهای خون چکان برخاست آنجا از امم
صدهزاران جان فدای گرد نعلین کسیکو بخدمت بر سر کوی تو آمد یکقدم
هر کرا در بر گرفتی لانُخافُوا ملک اوستهرکرا بر در نهادی شد ز لا بشری بغم
آنچه دولت بُد که شاکرد تو دیداندر ازلوانچه حرمت بُد که مولای تو دید اندر عجم
گر سنائی را سنائی باشد اندر اُنس توعمر او همچون شکر گردد نبیند طعم سم