قرآن کریمبه زبان فارسی

من عرایس ابکاره

دیوان سنائی — حکیم ابوالمجد مجدود بن آدم سنائی غزنوی
نبودی دین اگر اقبال مرد مصطفائی رانکردی هرگزی پیدا خدای ما خدائی را
رسول مرسل تازی که برزد باوی از کوششهمین گنج زمینی را همان گنج سمائی را
گواهی بر مقامی ده که آنجا حاضران یابیسخن کز غائبان گوئی بلا بینی جدائی را
اگر شبلی ز کی بوده ترا زوهیچ نگشایدچو عالی حج کند شیخا بود مزدش علائی را
اگر حاتم سخی بوده چه سودت بود ایخواجهتو حاتم گرد یک چندی مکن حاتم ستائی را

٭٭٭

ایخواجه چه تفضیل بود جانوری راکو هیچ به از خود نشناسد دگری را
گربه ز خودت هیچ بهی را تو نبینیپس چونکه ندانی بتر از خود بتری را
بس غافلی از مذهب رندان خراباتاین عیب تمامست چو تو خیره سری را
هرگه که مرا گوئی کاندر همه آفاقمحروم تر از تو نشناسم بشری را
مرحوم ترم از تو و این شیوه ندانیزین بیش بصیرت نبود بی بصری را
من سُغبۀ تسبیح ونماز تو نیم هیچاین فضل همی گوئی ای خواجه دری را
انکار و قبول تو مرا هر دو یکی شدبیهوده همی گوئی زین صعب تری را
فرمان تو بردن نه فریضه است پس آخرمنقاد ز بهر چه شوم چون تو خری را
چون طلعت خورشید عیان گشت بصحراآنجا چه بقا ماند نور قمری را
ایّام فراخیست ز الفاظ سنائیدانی خطری نیست کنون محتکری را
چون دختر دوشیزه نیاید بجهان درکم گیر ز ذرِّیت آدم پسری را