کفر و ایمان را هم اندرتیرگی هم در صفانیست دار الملک جز رخسار و زلف مصطفی
موی و رویش گر بصحرا ناوریدی قهر و لطفکافری بی برگ ماندستی و ایمان بی نوا
نسخۀ جبر و قدر درشکل روی و موی اوستاین زوَاللّیلت شود معلوم آن از وَالضُّحی
گر قسیم کفر و ایمان نیستی آن زلف و رخکی قسم گفتی بدان زلف وبدان رخ پادشا
وَالضُّحی وَاللَّیلِ اذا سَجی ماوَدَّعَکَ ربُّکَ وَماقلی
کای محمّد این جهان و آنجهانی نیستیلاجرم اینجا نداری صدر و آنجا متَّکا
رحمتت زان کردهاند این هردوتاازگردنعلاین جهان را سرمه باشی آنجهان را توتیا
اندرین عالم غریبی زآن همی گردی ملولتا «ارِحنا یا بلالت» گفت باید برملا
عالمی بیمار بودند اندرین خرگاه سبزقاید هر یک وبال و سایق هر یک وبا
زان فرستادیمت اینجا تا زروی عاطفتعافیت را همچو استادان درآموزی شفا
(وَللاخِرَةِ خَیرٌ لَکَ مِنَ الاُولی)
گرزداروخانه روزی چند شاگردت بامرشربتی ناوردشان این جا بحکم امتلا
گر ترا طعنی کنند ایشان مگیر از بهر آنکمردم بیمار باشد یافه گوی و هرزه لا
تابش رخسارتست آنرا که میخوانی صباحسایۀ زلفین تست آنجا که میگوئی مسا
روبروی تو کز آنجا جانت را ما وَدَّعکشو بزلف تو کزین آتش دلت را ما قَلی
(وَلَسَوفَ یُعطیکَ رَبُّکَ فَتَرضی)
در دو عالم مر ترا باید همی بودن پزشکلیکن آنجا به که آنجا به بدست آید دوا
هرکه اینجا به نشد آنجا بروداروش کنکاین چنین معلول را، بی شک چنان باید هوا
لاجرم چندان شرابت بخشم از حضرت که توکز عطا خشنودگردی وان ضعیفان از خطا
دیو را دیوی فروریزد هم اندر عهد توآدمی را خاصه با عشق تو کی ماند جفا
پس بگفتش ای محمّد منّت از مادارازآنکنیست دارالملک منتهّای ما را منتها
(اَلَمْ یَجِدکَ یَتیماً فَآوی)
نه تو دُرّی بودی اندر بحر جسمانی یتیمفضل ما تاجیت کرد از بهر فرق انبیا
(وَوَجَدَکَ ضالّاً فَهَدی)
نه تو راه شهر خود گم کرده بودی ز ابتداما ترا کردیم با همشهریانت آشنا
غرقۀ دریای حیرت خواستی گشتن ولیکآشنائی ما برونت آورد ازو بی آشنا
(وَوَجَدَکَ عائِلاً فَاَغنی)
نی بقلّت خواست کردن مرترا تلقین حرصپیش از آن کانعام ما تعلیم کردت کیمیا
(فَامَا الیَتیمَ فَلا تَقهَر)
با تو در فقر و یتیم ماچه کردیم از کرمتو همان کن ای کریم از خُلق خود با خلق ما
مادری کن مر یتیمان را بپرورشان بلطفخواجگی کن سایلان را طبعشان گردان وفا
(وَاَمّا السائِلَ فَلا تَنهَر)
نعمت از مادان وشکر از فضل ما کن تا دهیممر ترا زین شکر نعمت نعمتی دیگر جزا
(فَامّا بِنِعمَةِ رَبِّکَ فَحَدِّث)
از زبان خود ثنائی گوی ما را در عربتا زبان ما ترا اندر عجم گوید ثنا
آفتاب عقل و جان اقضی القضاة دین که هستچون قضای آسمان اندر زمین فرمانروا
آن سر اصحاب نعمان کز پی کسب شرفهر زمانی قُبله برپایش دهد قِبله دعا
با بقای عدل او نشگفت اگر در زیر چرخشخص حیوان همچو نوع و جنس نپذیرد فنا
تا نسیم نام او بر بوستان دین نجستشاخ دین بی نشو بود و بیخ سنَّت بی نما
در حریم عدل او تا او پدید آمد بحکمخاصیت بگذاشت گاه که ربودن کهربا
تا بگفت او جبریان را ماجرای امرو نهیتا بگفت او عدلیان را رمز تسلیم و رضا
باز رَستند از بیان واضحش در امر و حکمجبری از تعطیل شرع و عدلی از نفی قضا
این کمر زایّاک نعبُد بست در فرمان شرعواندگر تاجی نهاد از یفعل اللّه مایشا
ای بنانت حاجب اندر شاهراه مصطفیوی زبانت نایب اندر زخم تیغ مرتضا
هر کجا گام تو آمد افتخار آرد زمینهرکجا عدل تو آمد انقیاد آرد سما
سیف حقّی از پی آن سیف حقّ آمد روانمفتی شرقی از آن مشرق شده است اصل ضیا
مفتی شرقت نه زان خواند همی سلطان که هستچون تو در مغرب دگر مفتی و دیگر مقتدا
بلکه سلطان مفتی شرقت بدان خواند همیهرکجا مفتی تو باشی غرب خود نبود روا
هم قرینی علم دین را همچو فکرت راخردهمنشینی حلم و آیین را چو فطنت را ذکا
چون تو موسی وار بر کرسی برآئی گویدتعیسی از چرخ چهارم کی محمّد مرحبا
جان پاکان گرسنۀ علم تواند از دیربازسفره اندر سفره بنهادی و در دادی صلا
لطف لفظت کی شناسد مرد ژاژ و ترّهاتمنّ و سلوی را چه داند مرد سیر و گندنا
هرکه او ز آزار تو پرهیز کرد از در درستراست گفتند این مثل الاحتما اصل الدّوا
مالش دشمن ترا حاجت نیفتد بهر آنکچاکری داری چو گردون کش همی دردقفا
هر شقی کز آتش خشم تو گردد کام خشکبر لب دریا بجانش آب نفروشد سقا
لاف نَحنُ الغالِبون بسیار کس گفتند لیکغالبونشان گشت آمنّا چو ثُعبان شد عصا
زرق سیماب و رسن هرگز کجا ماند بجایچون برآید ناگه از دریای قدرت اژدها
گه سفر کن بی سراج ماه در صحرای خوفگه طرب کن بی مزاج زُهره در باغ رجا
ماهرا آنجاه نبود کو ترا گوید که چونزُهره را آن زَهره نبود کو ترا گوید چرا
رو که نیکو جلوه کردت روزگار آندر خلاشو که زیبا پروریدن کردگار اندر ملا
ای ز تو اعقاب تو طاهر چو سادات از نبیوی ز تو اسلاف تو ظاهر چو زاصف برخیا
بازیابی آنچه ایزدیاد کرد از نیکوئیهم در اینصورت که گفتی صورت این ماجرا
این نه بس کاندرادای شکر حق بر جان تودعوی انعام او را والضُّحی باشد گوا
روز و شب در عالم اسلام علم و حلم تستآن یکی از آل عباس این دگر ز آل عبا
گرچه روزی چند گشتی گرد این مشگین بساطگرچه روزی چند بودی گرد این نیلی غطا
همچنان کاندر فضای آسمان مطلقیصورتست این دار و گیر و حبس و بنداندر قضا
نی بعلم و حلم تو سوگند خورده است آفتابکز تو هرگز لطف یزدانی نخواهد شد جدا
ای همه اعدای دین را اندرین نیلی خراسآس کرده زیر پرّ فطنت و فرّ و دها
بازتاب اکنون عنان هم سوی آن اقلیم از آنکآرد چونشد کرده اکنون خانه بهتر کاسیا
تا همه آن بینی آنجا کت کند چشم آرزوتا همه آن یابی آنجا کت کند رأی اقتضا
نی ز قصد حاسدانت در بدایت شهر توبر تو چونان بود چون بر آل یاسین کربلا
نی ز اوّل دوستانت را نبودی با تو الفنی چنان گشتی کنون کز خطّۀ چین و ختا
از برای مهرچهر جانفزایت را همیبر دو چشم مردمان غیرت برد مردم گیا
نی کنون از لطف ربّانی همه اقلیم شرعاز تو خرّم شد چه برداودیان شهر سبا
نی تو حیران مانده بودی در تماشاگاه عجبنی تو ره گمکرده بودی در بیابان ریا
آنچنانت ره نمود ایزد بپاکی تا شدندخرقه پوشان فلک در جنب تو ناپارسا
نی تو در زندان چاه حاسدان بودی ببندهم نشین ذلّ و غریبی، هم عنان رنج و عنا
نی خدا از چاه و بند حاسدانت از روی فضلبرکشید و برنشاندت بر بساط کبریا
بی پدر بودی ولیک اکنون چنانی کز شرفپادشاه دین همی در دین پدر خواند ترا
آنچنان گشتی که بدگویت کنون بی روی تونه همی در دل بهی بیند نه اندر جان بها
ای یتیمی دیده اکنون با یتیمان لطف کنوی غریبی کرده اکنون باغریبان کن وفا
الفلق میخوان و میدان قصد این چندین حسودوالضحی میخوان ومیکن شکراین چندین عطا
ای مرا از یک نعم پیوسته با چندین نعموی مرا از یک بلی ببریده از چندین بلا
شکرت اربر کوه برخوانم بیک آواز مناز برای حرص مدحت صدهمی گردد صدا
شعر من نیک از عطای نیک تست ایرا که مرغهرکجا به برگ بیند به برون آرد نوا
قربت تو باز هستم کرد در صحرای أنسشربت تو باز مستم کرد در باغ صفا
گر غنی شد جان و عقل از تو عجب نبودازآنکآمده است این از پیمبر طائف الحج الغنا
ورچه تن رااین غرض حاصل نیامدزآن مدیحای بداگر جان ما را افتد از مدحت بدا
ماندهام مخمور آنشربت هنوز از پار بازپای سست و سرگران این از طمع آن از حیا
دی بدل گفتم که این را چیست دارونزد توگفت دل داروی این نزدیک من منهابها
تاکلاه از روح دارد عامل کون و فسادتا قبا از عقل دارد قابل علم و بقا
فرق و شخص دشمنت پوشیده بادا تا ابدهم بمقلوب کلاه و هم بتصحیف قبا
باد برخوان وجودت روز وشب تصحیف صیفباد بر جان حسودت سال و مه قلب شتا
عالم ازعلم تو چونان باد کز مادر صبیخلقت از خلق توزانسان خوش که از گلبن صبا
خلعت و احسان شاعر سنّت هم نام تستباد ز احسان تو زین سنّت سنائی را سنا