قرآن کریمبه زبان فارسی

این قصیده نتیجۀ حال نیشابور است

دیوان سنائی — حکیم ابوالمجد مجدود بن آدم سنائی غزنوی
دلا تا کی درین زندان فریب این و آن بینییکی زین چاه ظلمانی برون شو تا جهان بینی
جهانی کاندر و هر دل که یابی پادشا یابیجهانی کاندرو هرجان که بینی شادمان بینی
درو گر جامه‌ای دوزی ز فضلش آستین یابیدروگر خانه‌ای سازی ز عدلش آستان بینی
نه بر اوج هوا او را عقابی دل شکر یابینه اندر قعر بحر او را نهنگی جان ستان بینی
اگر در باغ عشق آئی همه فرّاش دل یابیوگر در راه دین آئی همه نقّاش جان بینی
گهی انوار عرشی را ازین جانب مدد یابیگهی اشکال حسّی را ازین عالم بیان بینی
سبک رو چون توانی بود سوی آسمان تا توز ترکیب چهار ارکان همی خود را گران بینی
اگر صد قرن ازین عالم بپوئی سوی آن بالاچو دیگر سالکان خود را هم اندر نردبان بینی
گر از میدان شهوانی سوی ایوان عقل آئیچو کیوان در زمان خود را بهفتم آسمان بینی
درین ره گرم رو میباش لیک از روی نادانینگرنندیشیا هرگز که این ره را کران بینی
وگر زی حضرت قدسی خرامان گردی از عزّتز دارالملک ربّانی جنیبتها روان بینی
ز حرص و شهوت و کینه ببر تازان سپس خود رااگر دیوی ملک یابی وگر گرگی شبان بینی
ور امروز اندرین منزل ترا جانی زیان آمدزهی سرمایه و سودا که فردا زان زیان بینی
زبان از حرف پیمائی یکی یکچند کوته کنچو از ظاهر خمش گردی همه باطن زبان بینی
گر اوباش طبیعت را برون آری ز دل زان پسهمه رمز الهی راز خاطر ترجمان بینی
مر این مهمان علوی را گرامی دار تا روزیچو زین گنبد برون پری مراو را میزبان بینی
بحکمتها قوی پر کن مراین طاوس عرشی راکه تازین دامگاه او را نشاط آشیان بینی
نظرگاه الهی را یکی بستان کن از عشقیکه در وی رنگ و بوی گل زخون دوستان بینی
که دولتیاری آن نبود که برگل بوستان سازیکه دولتیاری آن باشد که در دل بوستان بینی
چو درج درّدین کردی ز فیض فضل حق دل رامترس از دیواگر بروی ز عصمت پاسبان بینی
ز حسّی دان نه از عقلی اگر در خودبدی یابیز هیزم دان نه از آتش اگردروی دخان بینی
بهانه بر قضا چه نهی چو مردان عزم خدمت کنچو کردی عزم بنگر تا چه توفیق و توان بینی
تو یکساعت چو افریدون بمیدان‌باش‌تازان پسبهرجانب که روی آری درفش کاویان بینی
عنان گیر تو گر روزی جمال درد دین باشدعجب نبود که با ابدال خود را همعنان بینی
خلیل ار نیسیتی چبود تو با عشق آی در آتشکه تا هر شعله‌ای ز آتش درخت ارغوان بینی
عطا از خلق چون جوئی گراو را مال ده گوئیبسوی عیب چون پوئی گراو را غیب دان بینی
ز بخشیدن چه عجز آیدنگارندۀ دو گیتی راکه نقش ازگوهران دانی و بخش از اختران بینی
زیزدان دان نه از ارکان که کوته دیدگی باشدکه خطّی کزخردخیزدتوآنرا از بنان بینی
چو جان ازدین قوی‌کردی‌تن‌ازخدمت مزیّن کنکه اسب تازی آن بهتر که با برکستوان بینی
اگرصدبار در روزی شهید راه حق گردیهم از گبران یکی باشی چو خود را درمیان بینی
امین باش ار همی ترسی زنار آن جهان کز توبکار اینجا امین باشی زنار آنجا امان بینی
هوا را پای بگشادی خردرادست بربستیگر آنرا زیر کام آری مر این را کامران بینی
تو خودکی مرد آن باشی که دل را باهوا خواهیتو خود کی درد آن داری که تن را در هوان بینی
که از دونی خیال چنان رسته است در چشمتکه گر آبی خوری دروی نخستین شکل نان بینی
مسی از زربیالودی و می لافی چه سوداینجاکه آنگه ممتحن گردی که سنگ امتحان بینی
نقاب قوّت حسّی چوازپیش تو بردارنداگر گبری سقر یابی و گر مؤمن جنان بینی
بهشت و دوزخت با تست در باطن نگر تا توسفرها در جگر یابی جنانها در جنان بینی
امامت گرزکبرو حرص و بخل و کین برون نایدبدوزخ دانش از معنی گرش در گلستان بینی
وگرچه طیلسان دارد مشو غرّه که در دوزخیکی طوقیست از آتش که آنرا طیلسان بینی
بچشم عافیت بنگر درین دنیا که تا آنجانه کس را نام و نان دانی نه کس را خانمان بینی
یکی از چشم دل بنگربدین زندان خاموشانکه تااین لعل گویا را بتابوت از چه سان بینی
نه این ایوان علوی را بچادر زیب و فریابینه این میدان سفلی را مجال انس و جان بینی
سر زلف عروسان را چو برگ نسترین یابیرخ گلرنگ شاهان را برنگ زعفران بینی
بدین زور و زر دنیا چوبی عقلان مشو غرّهکه این آن نوبهاری نیست کش بی مهرگان بینی
که گر عرشی بفرش آئی و گرماهی بچاه افتیوگربحری تهی گردی و گرباغی خزان بینی
یکی اعضات را حمّال موران زمین یابییکی اجزات را اثقال دوران زمان بینی
چو باید نازش و بالش بر اقبالی و ادباریکه تا برهم زنی دیده نه این بینی نه آن بینی
سرالب ارسلان دیدی ز رفعت رفته بر گردونبمرو آ تا کنون در گل تن الب ارسلان بینی
چه باید تنگدل بودن که این یکمشت رعنا راهمی باد خداوندی کنون در بادبان بینی
که تا یکچند از اینها گر نشانی بازجوئی توز چندان باد لختی خاک و مشتی استخوان بینی
پس آن بهتر که از مردم سخن ماند نکو زیراکه نام دوستان آن به که نیک از دوستان بینی
بسان علت اولی سخن ران ای سنائی زانکه تا چون زادۀ ثانی بقای جاودان بینی
وگر عیبت کند جاهل بحکمت گفتن آن مشنوکه کار پیر آن بهتر که با مرد جوان بینی
حکیمی گر ز کژ گوئی بلا بیند عجب نبودکه دایم تیر گردون را وبال اندر کمال بینی
برأی و عقل ومعنی راتوئی راوی روایت کنکه‌معنی دان همان باشد کش اندر دل همان بینی