چون من بره سخن درون آیمخواهم که قصیدهای بیارایم
ایزد داند که جان مسکین راتا چند عنا و رنج فرمایم
صد بار بقعر در شوم تا مناز عهدۀ یک سخن برون آیم
***
گفته بودی که جبّه ای بدهموز تقاضای سرد تو برهم
چون بدیدم سخن مصحّف بودگفته بودی که جبّهای ندهم
***
از زهر بمغزم رسید بوئیبفکند هم اندر زمان زپایم
زهری که ببوئی بیازمودمآن به که بخوردن نیازمایم
***
دی بدان رستۀ صرافان من بسر در تیمپسری دیدم تابندهتر از درّ یتیم
زین سیه چشمی جادوصنمی طرفه چوماهبی نظیری که نظیرش نه در هفت اقلیم
با دلم گفتم ای کاشکی ای میر بتانکندی بر من بیچاره دل خویش رحیم
رفتم و چشمگکی کردم وشد برسر کارکودکک جلد بد و زیرک و دانا و فهیم
گفتم او را ز کجائی و بگو نام تو چیستگفت کز بلخم و نامست مرا قلب کریم
گفتم ای جان پدر آئی مهمان پدرگفت چون نایم و رفتیم همی تا سوی تیم
هردودرحجره شدیم آنگه ودرکرده فرازخوب شد آن همه دشوار وشدم کار سلیم
دست شادی وطرب کردن و می خوردن بریاو چو میری و منش راست بمانند ندیم
چون شدش مست وزباده سراوگشت گرانکرد وسواس مرا در دل شیطان رجیم
گفتم اوراکه سه بوسه دهی ای جان پدرگفت خواهی شش بگشای در کیسۀ سیم
ده درم داشتم از گاه پدر مانده درستکردم آن ده درم خویش بدان مه تسلیم
بند شلوارش بگشاده نگه کردم منجفتهای دیدم آراسته با هرچه نعیم
سینه بر خاک نهاد آن بت باریک میانتا بماهی برسید از بر سیمینش نسیم
شکم و نافش چون قلّۀ پرتو و پنیرو آن سرین گاهش همچون شکم ماهی شیم
گنبدی از بر چون نقره بر آورده سفیدکردم آن نقرۀ سیمینش بالماس دو نیم
پارهای بردم از این روغن ابلیس بکارالف خویش نهان کردم در حلقۀ میم
او بزیر من و چون کبک که در چنگل بازمن بر آن گنبد او راست چو بر طور کلیم