قرآن کریمبه زبان فارسی

این قطعه برگور نظام الملک محمد بهروز نوشتند

دیوان سنائی — حکیم ابوالمجد مجدود بن آدم سنائی غزنوی
ما فرش بزرگی بجهان باز کشیدیمصد گونه شراب ازکف اقبال چشیدیم
آنجای که ابرار نشستند نشستیمو آن راه که احرار گزیدند گزیدیم
گوش خود و گوش همه آراسته کردیماز بس سخن خوب که گفتیم و شنیدیم
از روی سخا حاصل ده ملک بدادیمبا اسب شرف منزل نه چرخ بریدیم
ناگاه بزد مقرعۀ مرگ زمانهما نای روان رو سوی عقبی بدمیدیم
دیدیم که در عهدۀ صدگونه وبالیمخود را بیکی جان ز همه بازخریدیم
پس جمله بدانید که در عالم پاداشآنها که درین راه بدادیم بدیدیم
دادند مجازات ببندی که گشادیمکردند مکافات برنجی که کشیدیم
ما را همه مقصود ببخشایش حق بودالمنة للّه که بمقصود رسیدیم

***

گر تو بدرمگانۀ ز ما پیشیما از تو بفضل و مردمی پیشیم
گر زر نبود ز خدمتت ما رااز سبلت تو بجو نیندیشیم

***

ای سنائی ببین و نیک ببینکه زمانه ستمگریست عظیم
گه زچوبی کند دهنده شکنجکه ز گوساله‌ای خدای کریم
هر کرا فضل نیست نیم پشیزبشتروار ساو دارد و سیم
وانکه چون تیغ جان ربای از فضلموی را چون قلم کند بدونیم
بخدای ار خرانش بگذارندبی دودانگ سیه بر آخور تیم
اینهمه قصه و حکایت چیستوین همه عشوه و تغلّب و بیم
ببهشت خدای نگذارندبی زر و سیم طاعتی ز رحیم

***

شاعرانی که پیش ازین بودندهمه والا بدند و راد و حکیم
باز در روزگار دولت ماهمه مأبون شدند و دون ولئیم
بدو شعر رکیک ناموزونکه بخوانند زگفتهای قدیم
کون فراخی حکیم و خواجه شودچکند رنج بردن تعلیم
لاجرم حرمتی پدید آیدشاعران را بگرد هفت اقلیم
که بپنجاه مدحشان ممدوحندهد در دو سال نانی نیم

***

گفت حکیمی که مفرّح بودآب ومی و لحن خوش و بوستان
هست ولیکن نبود نزد عقلهیچ مفرّح چو رخ دوستان

***

چند گوئی که زحمتت کردمتا نگردی ز من کران گران
بسر تو که دوستر دارمزحمت تو ز رحمت دگران