قرآن کریمبه زبان فارسی

وله فیه

دیوان سنائی — حکیم ابوالمجد مجدود بن آدم سنائی غزنوی
منم آن مفلسی که کیسۀ منندهد شادئی بطرّاران
سیم در دست من نگیرد جایچون خرد در دماغ می خواران
مستی از صحبتم بپرهیزدهمچو خواب از دو چشم بیماران
من چنین آزمند و نومیدماز توای قبلۀ نکوکاران
آفتاب امید را فلکیخشکسال نیاز را باران

***

یکروز بپرسید منوچهر ز سالارکاندر همه عالم چه به ای سام نریمان
اوداد جوابش که درین عالم فانیگفتار حکیمان به و کردار ندیمان

***

روزگاریست که کان هنرنداندر این وقت همه بی سنگان
بی بنان گشته همه بندارانبی سران مانده همه سرهنگان
همه خردان بزرگ اندیشانهمه پستان دراز آهنگان
همه بی دستان در وقت دهشبازگاه ستدن با چنگان
از چنین مردم نیکو سیرتگوی بردند همه بارنگان
آنکه یک ماجره دارد در شیربیم از آن نیست مرا ز بی برگان
کودکان با خر و بااسب شدندما پیاده همه لنگان لنگان
فاخره دارد شیرینی و بستیز بر سبلت سبز آرنگان
هر کرا نیست سر موزه فراخچون من و تو بود از دل تنگان
هر که با شرم و حفاظست کنونهست درخدمتشان چون گنگان
از سر همّت و پاک اصلی خویشننگ میدارم ازین بی ننگان
در خشو گادن اگر اقبالستدر ره و مذهب با فرهنگان
کار بس یوسف دُر گر داردتیز در ریش سحاق سنگان

***

خواهد که شاعران جهان بی صله همیباشند پیش خوانش دایم مدیح خوان
الحق بزرگوار و خردمند مهتری استکو را کسی مدیح برد خاصه رایگان
مدحش چرا کنم که بیالایدم خردهجوش چرا کنم که بفرسایدم زبان
باشد دروغ مدح در آن خر فراخ کونباشد دریغ هجو از آن خام قلبتان

***

چو شعری حکیمانه گفتم تراتو جود کریمانه با من بکن
ازیرا که از ما پس مرگ مانماند همی جز سخا و سخن