مرا لبیبی گر هجو کرد صد خروارنیافت خواهد پاسخ ز لفظ من تنگی
دراز کاری دارم که هر سگی را منبهر خروشی خواهم زدن برو سنگی
***
خواندم حکایتی ز کتابی که جمع کرداندر حکایت خلفا زید باهلی
گفتا که داد مأمون یکشب دوبدره زربر نغمت سحاق براهیم موصلی
کس کرد و بازخواست دگر روز بدرههاگفتا سراف باشد و نوعی ز جاهلی
مر ینصرف لقبش نهادند زیرکانواندر زبان گرفتش هر کس بمدخلی
لاینصرف توئی ز بزرگان روزگاروینک ز نام خویش مر این را دلایلی
در نحو وزن اَفعلَ لاینصرف بودنام تو احمد است بمیزان افعلی
***
ای کاشکی ز مادر گیتی نزادمییاپس چو زاده بودم جان را بدادمی
چون زادم و ندادم جان آن گزیدمیکاندر دهان خلق بنیکی فتادمی
نیکو چونیست یافتمی باری از جهانآخر کسی که رازی با او گشادمی
امروز من ز دی بس و بسیار بدترمفردا مباد گر بود او من مبادمی
***
خود درشتی گر ببیند کور چشم و کور دلخواه با او مردمی کن خواه با او کژدمی
هر که از بی چشم دارد مردمی و شرم چشمهمچنان باشد که دارد چشم ز ارزن گندمی
مردمی کردن کی آید از خری کز روی طبعچشم او بی مردمست و جسم او بی مردمی
***
احوال خود چه عرض کنم هر زمان همیبینم مضرّت تن و نقصان جان همی
منزل چه سازد و چکند رخت بیشترآنرا که رفت باید با کاروان همی
***
گوگرد سرخ خواست ز من سبز من پریردر پیشش ار نیافتمی روی زردمی
خودسهل بود سهل که گوگرد سرخ خواستگر نان خواجه خواستی از من چه کردمی