قرآن کریمبه زبان فارسی

در حق (تاج الدین ابوبکر) از زبان او بزرگوروی نوشتند

دیوان سنائی — حکیم ابوالمجد مجدود بن آدم سنائی غزنوی
تابوت مرا باز کن ای خواجه زمانیوز صورت من بین ز رخ دوست نشانی
تادیدۀ چون نرگس من بینی در خاکاز خون دل ما شده چون لاله ستانی
تا دولب پرگوهر ما بینی در خاکدر گور چو بر خاک یکی غالیه دانی
تا قامت چون تیر مرا بینی در گلچفته شده و خشک چوبی تو ز کمانی
ما کشتۀ چشم بدچرخیم وگرنهاینجا چه کند خفته تر و تازه جوانی
نادیده چو شاهان جوانبخت بناگاهبر ساخته از تختۀ تابوت مکانی
یک نوخط نوشاد میفتاد بصد قرنزین چنبر کردنده بصد قرن قرانی
آنجامه که میل تن ما بود بدو بیشاز مردن او گور بپوشید چنانی
ای دوست چه سودی نکند گوهر ما راآن به که نکوشیم و نگیریم فغانی
نان پیش فرست از پی آن کامدگانراآبیست درین در ز پی دادن نانی
خر پشتۀ ما بیش میارای که ما راهر روز می آراسته بخشند جنانی
اینجا همه لطفست کسی را که نبوده استهرگز بخدا و برسولانش گمانی
زانگونه که گر هیچ نپرسی تو ز هر خاکزین شکر عجب نیست که بی کام و زبانی
از بس کرم و لطف خداوند برآیدآوازۀ المنّة للّه بجهانی
بی خدمت او کس بهمه جای ممانادچون خامه و چون نیزه یکی بسته میانی
دیدیم که اندر ره او شرک نگنجدخود را ز همه باز خریدیم بجانی
ای پیر همان کن تو که ما روز جوانیحقّا که درین بیع نکردیم زیانی
با خدمت حق باش که گر باشی ورنهاز مرگ نیابی بهمه عمر امانی
کز بهر تو یک روز همین بانگ برآیددر گوش عزیزانت که بیچاره فلانی