حاجت صدهزار کیر قویشد ز کونت روا که مأبونی
حاجت من روانگشت از توگرچه از خواسته چو قارونی
پس چوبه بنگرم بر تو و منمن کم از کیر و تو کم از کونی
***
آدمیرا دو بلا کرد رهیبرد از هر دو بلا روسیهی
یا کند پر شکم خویش زنانیا کند پشت خود از آب تهی
***
بخدای ارگل بهار بویباگژی خوارتر ز خار بوی
راستان رستهاند روز شمارجهد کن تا توزان شمار بوی
اندر این رسته رستگاری کنتا در آن رسته رستگار بوی
***
ای سنائی بگرد شرک مپویآنچه گوید مگوی عقل مگوی
خنصر و وسطی این دو انگشت استهر دو از بهر نفس در تک و پوی
از زمانه اگر امان جوئیزو بلندی مجوی پستی جوی
این که گوئی تو خرد حاتم رادوانکه گوئی بزرگ سرگین شوی
***
ای روی زرد فام تو برگردن نزارهمچون بلندیی که بود بر بلندیی
آنگه که مادر تو ترا داشت در شکمهر ساعتی ز رنج زمین را بکندیی
نه ماه رنجت ارچه کشید او که بعد از آناز کس همی فکند که از کون فکندیی