قرآن کریمبه زبان فارسی

در مجلس خواجه علاءالدین یوسف الحدادی گفته

دیوان سنائی — حکیم ابوالمجد مجدود بن آدم سنائی غزنوی
ای مجلس تو چو بخت نیک اصل طربوین درّ سخنهات چو روز اندر شب
خورشید سما را چو ز چرخست نسبخورشید زمینی و چو چرخی چه عجب

***

لبهات می است و می بود اصل طربچندان ترشی درونگوئی چه سبب
تا از نمک آنچنان ترش داری لبگرمی ز نمک سرکه شود نیست عجب

***

نیلوفر و لاله هر دو بی هیچ سبباین پوشد نیل و آن بخون شوید لب
می شویم و می پوشم ای نوشین لبدر هجر تو رخ بخون و از نیل سلب

***

تا بشنیدم که گرمی از آتش تبگرمی سوی دل بردم و سردی سوی لب
مرگست ندیمم از فراغت همه شبتب با تو ومرگ با من این هست عجب

***

از روی تو و زلف تو روز آمد و شبای روز وشب تو روز و شب کرده عجب
تا عشق مرا روز و شبت هست سببچون روز و شبت کنم شب و روز طلب

***

تا دیده‌ام آن سیب خوش دوست فریبکو بر لب نوشین تو میزد آسیب
اندیشۀ آن خود از دلم برد شکیبتا از چه گرفت جای شفتالو سیب

***

ای جان عزیز تن بباید پرداختگر باغم عشق و عاشقی خواهی ساخت
اندر دل کن ز عشق خواری و نواختباروی نکو چو عاشقی خواهد باخت

***

آن موی که سوز عاشقان می انگیختکز یک شکنش هزار دلداده گریخت
آخر اثر زمانه رنگی آمیختتا در کفش از موی سیه پاک بریخت

***

در دوستی ای صنم چو دادم دادتبر من ز چه روی دشمنی افتادت
دشمن خوانی مرا و خوانم بازتای دوست چو من هزار دشمن بادت

***

ای مانده زمان بنده اندر یادتداده است ملک ز آفرینش دادت
تو عهد منی بعید بینم شادتای عید رهی عید مبارک بادت

***

ای کرده فلک بخون من نامزدتدیدار نکو داده و برده خردت
ز اقبال قبول تو و ز ادبار ردتمن خود رستم وای تو و خوی بدت

***

زان دیدۀ بی شرم دل بی خردتبر آب جفا خشک نگردد نمدت
ای بی معنی شرم نیاید ز خودتمن خود رفتم وای تو و خوی بدت

***

صد بار ببوسه آزمودم پارتبس بوسه دریغ یافتم هر بارت
گفتمش کنون کشید خواهم بارتبا این همه هم بکار ناید کارت

***

ای خواجه محمد ای محامد سیرتای در خور تاج هر دو هم نام و سرت
پیدا بشما دو تن سه اصل فطرتز آنروی سخا از تو و علم از پدرت

***

زین پس هرچون که داردم دوست رواستگفتار بیفتاد و خصومت برخاست
آزادی عشق چون همی باید راستبنده شدم و نهادم از یکسو خواست

***

خورشید بزیر دام معشوقۀ ماستمه با همه حسن نام معشوقۀ ماست
امروز جهان بکام معشوقۀ ماستعالم همه بانگ و نام معشوقۀ ماست

***

بیرون جهان همه درون دل ماستاین هر دو سرا یگان یگان منزل ماست
زحمت همه در نهاد آب و گل ماستپیش از دل و گل چه بود آن منزل ماست

***

روز از طلبت پردۀ بیکاری ماستشبها ز غمت حجرۀ بیداری ماست
هجران تو پیرایۀ غمخواری ماستسودای تو سرمایۀ هشیاری ماست

***

هر باطل را که رهگذر بر گل ماستتو پنداری که منزلش در دل ماست
آنجا که نهاد قبلۀ مقبل ماستدرد ازل و عشق ابد حاصل ماست

***

تا زلف تو چون عصای موسی شد راستاین توبۀ من چو جادوئی شد کم و کاست
از مات ره صلاح کم باید خواستکز مات ره صلاح جانا برخاست

***

بر رهگذر باغ چراغی که تراستترسم بنشیند ار فراغی که تراست
بنشاند هم آب اجل آتش توبر باد دهد خاک دماغی که تراست

***

گیرم که چو گل همه نکوئی با تستچون بلبل راه خوبگوئی با تست
چون آینه خوی عیب جوئی با تستچه سود که شیمۀ دوروئی با تست

***

هر عاشق را که رهگذر بر در تستتو پنداری چو من خروشش برتست
نزد تو همه خلق جهان چاکر تستمیکن تو بدین فضول کاندر سر تست

***

لشکرگه عشق عارض خرّم تستزنجیر بلا زلف خم اندر خم تست
آسایش صد هزار جان یکدم تستای شادی آن دل که در آن دل غم تست

***

دانا نبود هرچه در آیندۀ تستگویا نبود هرچه سرآیندۀ تست
سرگشته تر آنکه سر گشایندۀ تستگمراه تر است آنکه نمایندۀ تست

***

خورشید ز اوج خویش نظارۀ تستگلزار غلام رنگ رخسارۀ تست
یک شهر همه تشنه و آوازۀ تستدل شاد بود کسی که غمخوارۀ تست

***

محراب جهان جمال رخسارۀ تستسلطان فلک اسیر و بیچارۀ تست
شور و شر و شرک و زهد و توحید و یقیندر گوشۀ چشمهای خونخوارۀ تست

***

نه در سفر از عشق نکوروئی تستشب تیره تر از رشک سیه موئی تست
عالم همه در حدیث نیکوئی تستبدگوئی دشمنان ز بدخوئی تست

***

امروز ببر زانچه ترا پیوند استکانها همه بر جان تو فردا پند است
سودی طلب از عمر که سرمایۀ عمرروزی چند است و کس نداند چند است

***

در دام تو هر کس که گرفتارتر استدر چشم تو ایجان جهان خوارتر است
واندل که ترا بجان خریدار تر استای دوست باتفاق غمخوارتر است

***

مژگان ولبش عذر و عذابی دگر استوز کبر و زلطف آتش و آبی دگر است
بیشک داند آنکه خردمند بودکان آفت آب آفتابی دگر است

***

زین جلوه گری بحلق جامی دگر استبنمودن خویش پایگاهی دگر است
مقصود تو از گوشه کلاهی دگر استاز ره دوری که راه راه دگر است

***

هر خوش پسریرا حرکات دگر استواندر لب هر یکی حیات دگر است
گویند مزاج مرگ دارد هجرانهجر پسران خوش ممات دگر است

***

هر روز مرا با تو نیازی دگر استبا دو لب نوشین تو رازی دگر است
هر روز ترا طریق و سازی دگر استجنگی دگر و عتاب و نازی دگر است