در شهر هر آنکسی که او مشهور استدانم که ز درد پای تو رنجور است
هستی بمعانی تو جهانی دیگرپائی که جهانی نکشد معذور است
***
هجرت بدلم چو آتشی در پیوستآب چشمم قوّت او را بشکست
چون خواستم از باد غمت گشتن مستبکرفت مرا خاک سر کوی تو دست
***
دستی که حمایل تو بودی پیوستپائی که مرا نزد تو آوردی مست
زان دست بجز بند ندارم بر پایزان پای بجز باد ندارم در دست
***
تا زلف بتم ببند زنجیر منستسرگشته همیروم نه هشیار و نه مست
گویم بگرم زلف تراهر چون هستنه طاقت دل یابم و نه قوّت دست
***
گه هست بدیم از پی وصل تو و مستگه نیست شدیم از می قهر تو و پست
چون باد گمان و بود بندست بشستنه مست نه پست ماند نه نیست نه هست
***
خواهم که باندیشه و یارای درستخود را بدراندازم از این واقعه چست
کز مذهب این قوم ملالم بگرفتهر یک زده دست عجز در شاخی سست
***
گفتم پس از آن همه طلبهای درستپاداش همان یکشبه وصل آمد چست
برگشت و بخنده گفت ای عاشق سستزان یکشبه را هنوز باقی برتست
***
مستست بتا چشم تو و تیر بدستبس کس که بتیر چشم مست تو بخست
گر پوشد عارضت زره عذرش هستاز تیر بترسد همه کس خاصه زمست
***
چون من بخودی نیامدم روز نخستگر غم خورم از بهر شدن ناید چست
هر چند رهی اسیر در قبضۀ تستزین آمد و شد رضای تو باید جست
***
ای چون گل و مل در بدرودست بدستهر جا ز تو خرّمی و هر کس ز تو مست
آنرا که شبی با تو بود خاست و نشستجز خار و خمار از تو چه برداند بست
***
ای نیست شده ذات تو در پردۀ هستای صومعه ویران کن وزنّار پرست
مردانه کنون چو عاشقان می دردستگرد دَرِ کفر گرد و گردِ سَر مست
***
ایمه توئی از چهار گوهر شده مستزینست که در چهارجائی پیوست
در چشم آبی و آتشی اندر دلبر سر خاکی و بادی اندر کف دست
***
بر من فلک ار دست جفا گسترده استشاید که بسی وفا و خوبی کرده است
امروز بمحنتم از آن سرو دو دستتا درد همان خورد که صافی خورده است
***
تا جان مرا بادۀ مهرت سوده استجان و دلم از رنج غمت ناسوده است
گر باده بگوهر اصل شادی بوده استپس چون که ز بادۀ تو رنج افزوده است
***
غمخوردن این جهان فانی هوسستاز هستی ما بنیستی یکنفسست
نیکوئی کن اگر ترا دست رسستکاین عالم یادگار بسیار کسست
***
گر گویم جان فدا کنم جان نفسستگر گویم دل فداکنم دل هوسست
گر ملک فدا کنم همان ملک خسستکی بر تو از این سه بنده را دست رسست
***
تا ایندل من همیشه عشق اندیش استهر روز مرا تازه بلائی پیش است
عیبم مکنید اگر دل من ریش استکز عشق مر از خانه ویران بیش است
***
زین روی که راه عشق راهی تنگ استنه با کسمان صلح و نه باکس جنگ است
می باید می چه جای نام وننگ استکاندر ره عشق کفر و دین هم رنگ است
***
ار نیست دهان فزونت ار هست کمستگوئی بمثل و جودش اندر عدمست
درد است و دواست هم شفا و المستگوئی ملک الموت و مسیحا بهمست
***
تنگی دهن یار ز اندیشه کمستاندیشۀ ما برون هستی ستمست
گر هست به نیستی چرا متّهمستارنیتس فزون شده است و رهست کمست
***
آنجا که سرتیغ ترا یافتن استجان را سوی او بعشق بشتافتن است
زان تیغ اگرچه روی برتافتن استیک جان دادن هزار جان یافتن است
***
آنم که مرا نه دل نه جان و نه تنستبر من ز من از صفات هستی بد نیست
تا ظن نبری که هستی من زمنستآن سایه ز من نیست که از پیرهنست
***
چاکرت یکی سوختۀ ممتحنستحسرت خور و غم فریب اندوه و ظنست
دریاب مرا گرت غم جان منستمن چون تو ندانم و جهان پر زمنست
***
برهان محبت نفس سرد منستعنوان نیاز چهرۀ زرد منست
میدان وفا دل جوانمرد منستدرمان دل سوختگان درد منست
***
شبها ز فراق تو دلم پر خونستوز بیخوابی دو دیده برگردونست
چون روز آید زبان حالم گویدکای بر در بامداد حالت چونست
***
آنروز که بیش با من او را کین استبیشش بر من کرامت و تمکین است
گویم بزبان نخواهمش گر دینستشوخیست که میکنم چه جای این است
***
رخسار تو آفتاب تابان منستیاد لب تو عاقلۀ جان منست
سودای تو از هوا نگه بان منستعشق از پی تو چنان بود کان منست
***
در مرگ حیات اهل داد و دین استوز مرگ روان پاک را تمکین است
نز مرگ دل سنائی اندهگینستبی مرگ همی میرد و مرگش زین است
***
وصف تو حدیث حکمت اندیشانستخاک تو پی سرمۀ دل ریشانست
گفتم که تو بهتری ترا بگزیدمعشق تو چو کار و بار درویشانست
***
آنکس که سرت برید غمخوار تو اوستوانکت کلهی نهاد طزّار تو اوست
آنکس که ترا بار دهد بار تو اوستوانکس که ترا بی تو کند یار تو اوست
***
آنکس که همه مشک جهان مایۀ اوستبردن دل و دین فروترین پایۀ اوست
در سایۀ آن نیست که هم سایۀ اوستدر مایۀ او نیست که همسایۀ اوست
***
آنکس که بیاد او مرا کار نکوستبادشمن من همی زید در یک پوست
گردشمن بنده را همیدارد دوستبدبختی بندست نه بدعهدی اوست
***
ایام درشت رام بهرامشه استجام ابدی بنام بهرامشه است
آرام جهان قوام بهرامشه استاجرام فلک غلام بهرامشه است
***
هرچند بلای عشق دشمن کامی استاز عشق بهر بلا رسیدن خامی است
مندیش بعالم و بکام خود زیمعشوقه و عشق را هنربدنامی است
***
در دام تو هر کس که گرفتار بزیستدر چشم تو ای جهان جان خوار بزیست
آن دل که ترا بجان خریدار تراستای دوست باتفاق غمخوار بزیست
***
طبع تو چنان سغبۀ بی آزرمیستکز رغم منت با همه سردان گرمیست
بر من چو درشتی بکنی نز نرمیستکین شرمگنیهات هم از بی شرمیست
***
چندان چشمم که در غم هجر گریستهرگز گفتی گریستنت از پی چیست
من خود ز ستم هیچ نمیدانم گفتکو با تو و خوی تو چومن خواهدزیست
***
گویند که راستی چو زرّ کانیستسرمایۀ عزّ و دولت و آسانیست
گر راست بهرچه راستست ارزانستمن راستم آخر این چه سرگردانیست
***
کمتر ز من ایجان بجهان خاکی نیستبهتر ز تو مهتری و چالاکی نیست
تو بی منی از منت همی آید باکمن با تو ام ار تو بی منی باکی نیست
***
اندر عقب دکان قصاب گوی استوآنجا ز سرغرقه بخونش گروی است
از خون شدن دلی که می اندیشدآنجا که هزار خون ناحق بجوی است
***
زلفین تو تا بوی گل نوروزیستکارش همه ساله مشک و عنبر سوزیست
همرنگ شبست و اصل فرخ روزیستما را همه زو غم و جدائی روزیست
***
در دیدۀ کبر کبریای تو بسیستدر کیسۀ فقر کیمیای تو بسیست
کوران هزار ساله را در ره عشقیک ذرّه ز گرد خاک پای تتو بسیست
***
در شهر چه خوشیست که در کام تو نیستدر کبک چه گسیست که در کام تو نیست
در شهر کدام دل که در نام تو نیستبی بال مدان مرغ که در دام تو نیست
***
گرخلد چه خرمست چون کوی تو نیستور ماه چه روشنست چون روی تو نیست
مشک تبتی چو زلف خوش بوی تو نیستجمله هنری عیب تو جز خوی تو نیست
***
چون زهر ترا شفای تریاکی نیستچون من ز غم تو هیچ غمناکی نیست
گرچه ز درت نصیب من خاکی نیستتو به شو اگر من بترم باکی نیست
***
روزی دل من ز رنج پرداخته نیستزین گونه که معشوق مرا باخته نیست
با اینهمه گرچه کارمن ساخته نیستما را سریار خویشتن باخته نیست
***
گر پای من از عجز طلبکار تو نیستتاظن نبری که دل گرفتار تو نیست
نه زان بالم که جان خریدار تو نیستخود دیدۀ ما محرم دیدار تو نیست
***
عقلی که ز لطف دیدۀ جان پنداشتبر دل صفت ترا بخوبی بنگاشت
جانی که همی با تو توان عمر گذاشتعمری که دل از مهر تو بر نتوان داشت
***
روزی که رطب داد همی از پیشتآنروز بجان خرید می تشویشت
اکنونکه دمید ریش چون حشیشتتیزم بر ریش اگر ریم بر ریشت
***
نوری که همی جمع نیایی درمشتناری که بتو در نتوان زد انگشت
دهری که شوی بر من بیچاره درشتبختی که چو بینیم بگردانی پشت
***
بس عابد را که سرو بالای تو کشتپس زاهد را که قدر والای تو کشت
تو دیر زی ای بت ستمگر که مرادست ستم زمانه در پای تو کشت
***
صد بار رهی بیش بکوی تو شتافتبوئی ز گلستان وصال تو نیافت
دل نیست کز آتش فراق تو نتافتدست تو قوی تر است برنتوان تافت
***
تا لشکر وصلت از رهی روی بتافتخون خواره فلک بکشتن من بشتافت
پیچید چو عنکبوت سر تا پایمدریاب مرا و گرنه خاکم دریافت
***
بوئی که مرا ز وصل یار آمد رفتوآن شاخ جوانی که ببار آمد رفت
گیرم که از این پس بودم عمر درازچه سود ازو کانچه بکار آمد رفت
***
ای عالم علم پیشگاه تو برفتای دین محمدی پناه تو برفت
ای چرخ فرو گسل که ماه تو برفتدر حجله رو ای سخن که شاه تو برفت
***
رازی که سر زلف تو با باد بگفتخود باد کجا تواند آن راز نهفت
یکره که سر زلف ترا باد بسفتبس گل که ز دست باد میباید رفت
***
بودم گهری که چرخم ازنیک بسفتبودم شجری که شاخی از من نشکفت
اکنون که شدم باغم مه رویش جفتاکنون چومنی کیست مرا شاید گفت
***
چون دید مرا زخانش چون گل بشگفتآن دیدۀ نیم خوابش از شرم بخفت
گفتا که مخور غم که شوی با ما جفتقربان چنان لب که چنان داند گفت
***
افلاک بتیر عشق بتوانم سفتوافاق بباد هجر بتوانم رفت
در عشق چنان شدم که بتوانم گفتکاندر یک چشم پشه بتوانم خفت
***
تاکی باشم با غم هجران تو جفتزرقیست حدیثان تو پیدا و نهفت
چون از تو نخواهدم گل و مل بشگفتدست از تو بشستم و بترک تو بگفت