قرآن کریمبه زبان فارسی

در وصف پسر قصابی گوید

دیوان سنائی — حکیم ابوالمجد مجدود بن آدم سنائی غزنوی
چون پوست کشد کارد بدندان گیردآهن زلبش قیمت مرجان گیرد
او کارد بدست خویش میزان گیردتا جان گیرد هر آنچه با جان گیرد

***

ای صورت تو سکون دلها چو خردوی سیرت تو منزه از خصلت بد
دارم ز پی عشق تو یک انده صداز نیم تو هیچ دم نمی یارم زد

***

گه جفت صلاح باشم و یار خردگه اهل فساد و با بدان داد و ستد
بابد بدو نیک نیک ورنه بد بدزین بیش دف و داریه نتوانم زد

***

من چون تو نیایم تو چو من یابی صدپس چون کنمت بگفت هر ناکس زد
کودک نیم این مایه شناسم بخردپای از سر و آب از آتش و نیک از بد

***

این اسب قلندری نه هر کس تازدوین مهرۀ نیستی نه هر کس بازد
مردی باید که جان برون اندازدچون جان بشود عشق ترا جان سازد

***

گبری که گرسنه شد بنانی ارزدسگ زان تو شد باستخوانی ارزد
اظهار نهانی بجهانی ارزدآسایش زندگی بجانی ارزد

***

بادی که ز کوی آن نگارین خیزداز خاک جفا صورت مهر انگیزد
آبی که ز چشم من فراقش ریزدهر ساعتم آتشی بسر بر بیزد

***

ای آنکه برت مردم بد، دد باشدوز نیکی تو یک هنرت صد باشد
دانی تو و آنکه چون تو بخرد باشدگر مردم نیک بد کند بد باشد

***

دشنام که از لب تو مهوش باشددری شمرم کش اصل از آتش باشد
نشگفت که دشنام تو دلکش باشدکان باد که بر گل گذرد خوش باشد

***

تو شیر دلی شکار تو دل باشدجان دادنم از پی تو مشکل باشد
وصل تو بحیله کی بحاصل باشدمد بر چه سزای عشق مقبل باشد

***

این ضامن صبر من خجل خواهد شداین شیفتگی یکی چهل خواهد شد
بر خشک دو پای من بگل خواهد شدگویا که سراندر سر دل خواهد شد

***

در راه قلندری زیان سود تو شدزهد و ورع و سجاده مردود تو باشد
دشنام سرود ورود مقصود تو شدپیرست پیاله را که معبود تو شد

***

بالای بتان چاکر بالای تو شدسرهای سران در سر سودای تو شد
دلها همه نقش بند دیبای تو شدجانها همه دفتر سخنهای تو شد

***

از فقر نشان نگر که در عود آمدبر تن هنرش سیاهی دود آمد
بگداختنش نگر چه مقصود آمدبودش همه از برای نابود آمد

***

در هجر توام قوّت یک آه نماندقوت دل من جز غمت ای ماه نماند
زین خیره سری که عشق مه رویان استاندر ره عاشقی دو همراه نماند

***

نارفته بکوی صدق در گامی چندننشسته بپیش خاصی و عامی چند
بد کرده همه نام نکونامی چندبر کرده ز طامات الف لامی چند

***

نقاش که بر نقش تو پرگار افکندفرمود که تا سجده برندت یک چند
چون نقش تمام گشت ای سرو بلندمیخواند «وان یکاد» و می سوخت سپند

***

مرغان که خروش بی نهایت کردنداز فرقت گل همی شکایت کردند
چون کار فراقشان روایت کردندبا گل گله‌های خود حکایت کردند

***

ای گل نه بسیم اگر بجانت بخرندچون بر تو شبی گذشت نامت نبرند
گه نیز عزیز و گاه خوارت شمرندبر سر ریزند و زیر پایت سپرند

***

این بی ریشان که سغبۀ سیم و زرنددر سبلت تو بشاعری کی نگرند
زر باید زر که تا غم از دل ببرندترّانۀ خشک خوبرویان نخرند

***

سیمرغ نه‌ای که بی تو نام تو برندطاووس نه‌ای که با تو در تو نگرند
بلبل نه که از نوای تو جامه درندآخر تو چه مرغی و ترا با چه خرند

***

سادات بیکبار همه مهجورندکز سایۀ حشمت تو مهتر دورند
از غایت مهر تو بدل رنجورندگر شکر تو گویند بجان معذورند

***

با یاد تو جام زهر چون نوش کشنداز کوی تو عاشقان بیهوش کشند
بنمای بزاهدان جمال رخ خویشتا غاشیۀ مهر تو بر دوش کشند

***

تا عشق قد تو همچو چنبر نکنددر راه قلندری ترا سر نکند
این عشق درست از آنکس آید بجهانکو را همه آب بحرها تر نکند

***

عشق تو کرای شادی و غم نکندعمر تو کرای سور و ماتم نکند
زخم تو کرای آه و مرهم نکندچه جای کرائیم کراهم نکند

***

بسیار مگو دلا که سودی نکندور صبر کنی بتو نمودی نکند
چون جان تو صد هزار بر هم نهد اوو آتش زند اندرو و دودی نکند

***

یکدم سر زلف خویش پرخم نکندتا کار مرا چو زلف درهم نکند
خارم نهد و عشق مرا کم نکندخاری که چنو گل سپر غم نکند

***

عشّاق اگر دو کون پیش تو نهندمفلس مانند و از خجالت نرهند
من عاشق دلسوخته جانی دارمپیداست درین جهان بجانی چه دهند

***

آنها که درین حدیث آویخته‌اندبسیار ز دیده خون دل ریخته‌اند
بس فتنه که هر شبی برانگیخته‌اندآنگاه بحیلت از تو بگریخته‌اند

***

عشق و غم تو اگرچه بیدادانندجان ودل من ز هر دو آبادانند
نبود عجب ار ز یکدیگر شادانندچون جان من و عشق تو همزادانند

***

آنها که اسیر عشق دلداراننداز دست فلک همیشه خونبارانند
هرگز نشود بخت بد از عشق جدابدبختی و عاشقی مگر یارانند

***

آنروز که مهر کارگردون زده‌اندمهر زر عاشقی دگرگون زده‌اند
واقف نشوی بعقل تا چون زده‌اندکاین زر ز سرای عقل بیرون زده‌اند

***

خالیش بر آن عارض چون مه کردندتا از بد چشم بد منزه کردند
با صفر دهنش خطیش همره کردندتا خوبی روی او یکی ده کردند

***

هر حالی عمارتی نو آغاز کننددر بستن طاق آن حوی ساز کنند
طاق جان را که تن بدو جوبستند؟چون طاق تمام گشت جو باز کنند

***

گفتم که مگر دل از تو بتوانم کندنتوانم کند کاستوار آمد بند
از عشق بدین مایه شدستم خرسندکز جملۀ چاکرانت باشم یک چند

***

دیده ز فراق تو زیان می‌بیندبر چهره ز خون دل نشان می‌بیند
با این همه من ز دیده ناخشنودمتا بی رخ تو چرا جهان می‌بیند

***

گفتم که مگر فراق زنهار دهدکی دانستم که مر مرا کار دهد
یاری که ببندگیت اقرار دهدبا او تو چنین کنی دلت باردهد

***

با هر که بخندیم ار همه خویش بوددردی و غمش بر این دل ریش بود
من خود دانم از تو خطائی نایدلیکن دل عاشقان بداندیش بود

***

تا در طلب مات همی کام بودهر دم که بروی مازنی دام بود
آن دل که در او عشق دلارام بودگر زندگی از جان طلبد خام بود

***

زاتش دل من وز آب روشن تر بودرخسار من از عکس رخت چون خور بود
در چرخ سیم زهره ز عشق (رخ) توعمری بحیل نی زن و خنیاگر بود

***

ای خورشیدی کز تو بزرگی ناسودوز تابش تو نگشت حرّی خشنود
خورشید قیامت این چنین خواهد بودکز بهر زیان بر آید او نز بی سود

***

هر بوده که او ز اصل نابود بودنابوده و بود او همه سود بود
گر یک نفسش پسند مقصود بودنابود شود هر آینه بود بود

***

آن ذات که پروردۀ اسرار بوداز مرگ نیندیشد و هوشیار بود
تیمار همی خوری که در خاک شومدر خاک یکی شود که در نار بود

***

چشم بد اگر تن ترا رنج فزودرنج تن تو درد دل عالم بود
شکر ایزد را که رحمت و فضل بودبخشید مرا نماز و بر ما بخشود

***

دل بندۀ عاشقی تن آزاد چسودجان گشته خراب و عالم آباد چسود
فریاد همی خواهم و توتن زده‌ایفریاد رسی چونیست فریاد چسود

***

زن زن زوفا شود ز زیور نشودسرسر ز وفا شود ز افسر نشود
بی گوهر گوهری ز گوهر نشودسگ را سگی از قلاده کمتر نشود

***

ترسم که دل از وصل تو خرم نشودتا کار تو چون زلف تو درهم نشود
با من بوفا عهد تو محکم نشودتا باد نکوئی ز سرت کم نشود