قرآن کریمبه زبان فارسی

مردم سرخس باستسقاء شدند بیرون شهر، باران نیامد باز آمدند حکیم این دو بیتی بگفت

دیوان سنائی — حکیم ابوالمجد مجدود بن آدم سنائی غزنوی
چون عالمی از قحط بفریاد آیدآنگه ز خدای عالمت یاد آید
گر یاد آمد نه آب از داد آمدچون بر صحرا بادبری باد آید

***

یکروز دلت بمهر ما نگرایددیوت همه جز راه بلا ننماید
تا لاجرم اکنون که چنینت بایدمیگوید من همی نگویم شاید

***

روئی داری چنانک دل بگشایدزلفی داری چنانک دل برباید
لفظی داری چنانکه عقل افزایدجز خوی نکو در تو چه در می‌باید

***

تا با دلم از دلت فراهم نایدعهد من و تو بعشق محکم ناید
گویم سخنی گر ز منت غم نایداز یاروفا به که بکم کم ناید

***

مدحت گفتم هجام گفتی شایدنه نیز دلم بمدح کس نگراید
نی خرد بود هرچه تو گوئی زیرابی خرد گی از هیچ بزرگی ناید

***

آمد گه آن که گل دهان بگشایدوز مشک سیاه لاله رخ بنماید
کافور در ار گدار گیرد شاید؟کافور بگرمی اندرون کم باید

***

آنی که فدای تو روان میبایدپیش رخ تو نثار جان میباید
من هیچ ندانم که کرا مانی توای دوست چنانی که چنان میباید

***

گاهی فلکم گریستن فرمایدناخفته دو چشم را عنا فرماید
گاهیم بدرد خنده لب بگشایدگوید ز بدی خنده نیاید آید

***

روزی که بتم ز فوطه رخ بنمایدبا فوطه هزار جان ز تن برباید
در فوطه بود رخش از این به بایدعاشق کش فوطه پوش نیکو ناید

***

تا بند زمانه را اجل نگشایددانم که وصال ما فراهم ناید
در عشق توام هزار دل می بایدتا غمزۀ تو همه ز من برباید

***

مردی که براه عشق جان فرسایدباید که بدون یار خود نگراید
عاشق بره عشق چنان میبایدکز دوزخ و از بهشت یادش ناید

***

آن باید آن که مرد عاشق آیدتا عشق هنرهای خودش بنماید
شاهنشه عشق روی اگر بنمایدبا او همه غوغای جهان برناید

***

آن عنبر نیم تاب درهم نگریدآن نگرس پرخمار خرم نگرید
روز من مستمند پرغم نگریدهان تا نرسد چشم بدی کم نگرید

***

دی بنده چو آن لالۀ خندان تو دیدوان سیب در آن رهگذر جان تو دید
نی سیب در آن حقۀ مرجان تو دیدکاندر دل تنگ خود زنخدان تو دید

***

اکنون که سیاهی ای دل چون خورشیدبیشت باید ز عشق من داد نوید
کاندر چشمی تو از عزیزی جاویدچون دیدۀ دیده‌ای سیه به که سفید

***

ای دیدن تو راحت جانم جاویدشب ماه منی و روز روشن خورشید
روزی که نباشدم بدیدارت امیدآنروز سیاه باد و آن دیده سپید

***

ای خورشیدی که نورت از روی امیدگفتم که بصدر ما بماند جاوید
ناگه بچه از باد اجل سرد شدیگر سرد نگردد این نگارین خورشید

***

یکذره نسیم خاک پایت بوزیدزو گشت درینجهان همه حسن پدید
هرکس که از آن حسن یکی ذره بدیدبفروخت دل و دیده و مهر تو خرید

***

گوئی که من از بوالعجبی دارم عارسیب از چه نهی میان یکدانۀ نار
این بوالعجبی نباشد ای زیبا یارکاندر دهن مور نهی مهرۀ مار