چون عالمی از قحط بفریاد آیدآنگه ز خدای عالمت یاد آید
گر یاد آمد نه آب از داد آمدچون بر صحرا بادبری باد آید
***
یکروز دلت بمهر ما نگرایددیوت همه جز راه بلا ننماید
تا لاجرم اکنون که چنینت بایدمیگوید من همی نگویم شاید
***
روئی داری چنانک دل بگشایدزلفی داری چنانک دل برباید
لفظی داری چنانکه عقل افزایدجز خوی نکو در تو چه در میباید
***
تا با دلم از دلت فراهم نایدعهد من و تو بعشق محکم ناید
گویم سخنی گر ز منت غم نایداز یاروفا به که بکم کم ناید
***
مدحت گفتم هجام گفتی شایدنه نیز دلم بمدح کس نگراید
نی خرد بود هرچه تو گوئی زیرابی خرد گی از هیچ بزرگی ناید
***
آمد گه آن که گل دهان بگشایدوز مشک سیاه لاله رخ بنماید
کافور در ار گدار گیرد شاید؟کافور بگرمی اندرون کم باید
***
آنی که فدای تو روان میبایدپیش رخ تو نثار جان میباید
من هیچ ندانم که کرا مانی توای دوست چنانی که چنان میباید
***
گاهی فلکم گریستن فرمایدناخفته دو چشم را عنا فرماید
گاهیم بدرد خنده لب بگشایدگوید ز بدی خنده نیاید آید
***
روزی که بتم ز فوطه رخ بنمایدبا فوطه هزار جان ز تن برباید
در فوطه بود رخش از این به بایدعاشق کش فوطه پوش نیکو ناید
***
تا بند زمانه را اجل نگشایددانم که وصال ما فراهم ناید
در عشق توام هزار دل می بایدتا غمزۀ تو همه ز من برباید
***
مردی که براه عشق جان فرسایدباید که بدون یار خود نگراید
عاشق بره عشق چنان میبایدکز دوزخ و از بهشت یادش ناید
***
آن باید آن که مرد عاشق آیدتا عشق هنرهای خودش بنماید
شاهنشه عشق روی اگر بنمایدبا او همه غوغای جهان برناید
***
آن عنبر نیم تاب درهم نگریدآن نگرس پرخمار خرم نگرید
روز من مستمند پرغم نگریدهان تا نرسد چشم بدی کم نگرید
***
دی بنده چو آن لالۀ خندان تو دیدوان سیب در آن رهگذر جان تو دید
نی سیب در آن حقۀ مرجان تو دیدکاندر دل تنگ خود زنخدان تو دید
***
اکنون که سیاهی ای دل چون خورشیدبیشت باید ز عشق من داد نوید
کاندر چشمی تو از عزیزی جاویدچون دیدۀ دیدهای سیه به که سفید
***
ای دیدن تو راحت جانم جاویدشب ماه منی و روز روشن خورشید
روزی که نباشدم بدیدارت امیدآنروز سیاه باد و آن دیده سپید
***
ای خورشیدی که نورت از روی امیدگفتم که بصدر ما بماند جاوید
ناگه بچه از باد اجل سرد شدیگر سرد نگردد این نگارین خورشید
***
یکذره نسیم خاک پایت بوزیدزو گشت درینجهان همه حسن پدید
هرکس که از آن حسن یکی ذره بدیدبفروخت دل و دیده و مهر تو خرید
***
گوئی که من از بوالعجبی دارم عارسیب از چه نهی میان یکدانۀ نار
این بوالعجبی نباشد ای زیبا یارکاندر دهن مور نهی مهرۀ مار