چون از اجل تو دید بر لوح آثاردست ملک الموت فرو ماند از کار
از زاری تو بخون دل جیحون وارمرگ تو همی بر تو فرو گرید زار
***
نازان و گرازان بوثاق آمد یارنازان چو گل و مل و گرازان چو بهار
جوشان و خروشانش گرفتم بکنارجوشان ز تف خمر و خروشان زخمار
***
از غایت بی تکلفی همی در هر کاردیوانه و مست مان همی خواند یار
گفتیم تو خوشباش که ما ای دلداردیوانۀ عاقلیم و مست هشیار
***
نه چرخ بکام ما بگردد یکبارنه دارد یار کار ما را تیمار
نه نیز دلم را بر من هست قراراحسنت ای دل زهای فلک نیک ای یار
***
شمع از دل خود فروز تا هر سرخارشمعی گردد بپیشت اندر شب تار
زین شمع که دم بدم فروخواهد مردای چشم و چراغ روشنی چشم مدار
***
زانجا که کمال تست ای شمع بهارواجب نکند که جز منت باشد یار
لیکن نه بوجه کرد گیتی همه کارکار من و تو یکی از آن وجه انگار
***
بخت و دل من ز من برآورد دمارچون یار چنان دید ز من شد بیزار
زین نادره تر چه ماند در عالم کارزانسان بختی چنین دلی چونان یار
***
ای گشته چوماه و همچو خورشید سمرخوی مه و خورشید مدار اندرسر
چون ماه برو زن کسان درمنگرناخوانده چو خورشید میا ای دلبر
***
ای روی تو رخشنده تر از قبلۀ گبروی چشم من از فراق گرینده چو ابر
من دست ز آستین برون کرده ز عشقتو پای بدامن اندر آورده بصبر
***
آنکس که چو او نبود دردهر دگردر خاک شد از تیر اجل زیر و زبر
واکنون که همی زخاک برنارد سرشاید که بخون دل کنم مژگان تر
***
تا کی رخ بنده زرد خواهی آخرتا کی زخودم تو فرد خواهی آخر
این عاشق مسکین تو هم کشته شودای روی نکو چه کرد خواهی آخر
***
رفت و مرا هجر تو فرسود آخرگفتی که منت کشم همان بود آخر
دشمن ز ملال من بر آسود آخرهجران تو دست برد بنمود آخر
***
توبه کردم ز عشقت ای طرفه پسرتا باز رهم زنار و کبر تو مگر
اکنون تو بحکم پاس و انصاف نگربا ما چو توئی تو به توان برد بسر
***
گر حفظ خوشم نیست سیاهی کم گیرور شعر ترم نیست گیاهی کم گیر
بر عقلم اگر نه هست این است گواهورهست و مرا نیست گواهم کم گیر
***
بازی بنگر عشق چه کرده است آغازمیناز از این حدیث و خود را بنواز
بر درگه این و آن چه گردی بمجازساز ره عشق کن برو با او ساز
***
هرگز دل من بآشکارا و برازبا مردم بیخرد نباشد دمساز
من یار عیار خواهم و خاک اندازکورا نشود ز عالمی دیده فراز
***
اول تو حدیث عشق کردی آغازاندر خور خویش کار ما را می ساز
ما کی گنجیم در سراپردۀ رازلافیست بدست ما و منشور نیاز
***
از عشق تو ای صنم بشبهای درازچون شمه بپای باشم و تن بگداز
تا بر ندمد صبح بشبهای درازجان در بر آتشست و جان دردم گاز
***
نادیده ترا چو راه را کردم بازپیوسته شدم باغم و بگسسته زناز
دل نزد تو بگذاشتم ای شمع طرازتا خسته دل از تو عذر من خواهد باز
***
خوشخو شده بود آن صنم قاعده سازباز از شوخی بوالعجبی کرد آغاز
چون گوز درآگند دگر بازازنازاز ماست همی بوی پنیر آید باز
***
خواهی که ترا روی دهد صرف نیازدستار نماز در خرابات بباز
مستی کن و بر نهاد هر مست بنازمر مستان را چه جای روزه است و نماز
***
عقلی که همیشه با روانی انبازدهری که بیک دید نهی کام فراز
بختی که نباشیم زمانی دمسازجانی که چو بگسلی نپیوندی باز
***
زین بیم که پیدا شود این پردۀ رازوان ترس که در میان درآید غماز
چون سایۀ تو شدم در این عمر درازپیش تو گریزان و دوان از پس باز
***
گر عشق تو چاشنی ندارد بمجازخود را چو بتان زناز پیرایه مساز
بر معشوقان چست بود جامۀ نازپیرایۀ عاشقان نیاز است نیاز
***
با هر که غم عشق ندیمست امروزلابد که چو من سیه گلیمست امروز
کار از حدببر شد چه بیمست امروزآنرا که بدو میم بنیمست امروز
***
شب گشت ز هجران دلفروزم روزشب نیز شد از آه جهانسوزم روز
شد روشنی و تیرگی از روز و شبماکنون نه شبم شب است و نه روزم روز
***
آن نوش لب تلخ چو صبر است هنوزوان کار باختیار جبرست هنوز
آن روز گشاده زیر ابر است هنوزآن مرد مسلمان شده گبر است هنوز
***
ما را برخ دوست نیازست هنوزگرد گل او خار مجازست هنوز
او با گل خودروی برآبست هنوزتا خط بدمد کار درازست هنوز
***
ای گلبن نابسود او باش هنوزوی رنگ تو نامیخته نقاش هنوز
بوی تو نکرده است صبافاش هنوزتا بر تو وزد باد صبا باش هنوز
***
آسیمه سران بینوائیم هنوزبا شهوتها و با هوائیم هنوز
زین هر دو پی هم بگرائیم هنوزاز دوست بدین سبب جدائیم هنوز
***
بر چرخ نهاده پای بستیم هنوزقارون شدگان تنگدستیم هنوز
صوفی شدۀ بادۀ صافیم هنوزدوری در ده که نیم مستیم هنوز
***
ای در سر زلف تو صبا عنبر بیزوی نرگس شهلای تتو بس شورانگیز
هر قطره که میچکد ز خون دل مندر جام وفای تست کژدار و مریز
***
درد دلم از طبیب بیهوده مپرسرنج تنم از حریف آسوده مپرس
نالودۀ پاک را ز آلوده مپرسدر بوده همی نگر زنابوده مپرس
***
ای دیده ز هر طرف که برخیزد خسطرفه است که جز در تو نیاویزد خس
هش دار که تا با تو کم آمیزد خسزیرا همه آب دیدها ریزد خس
***
خواندیم گرسنه ما ز دل یار هوسسیر از چو توئی بگو که یارد شد پس
تو نعمت هر دو عالمی بنزد همه کسقدر چو توئی گرسنهای داند و بس
***
ای چون هستی برده دل من بهوسچون نیستیم غم فراق تو نه بس
گرچون هستی بدستت آرم زین پسپنهان کنمت چو نیستی از همه کس
***
ای من بتو زنده همچو مردم بنفسدر کار تو کرده دین و دنیا بهوس
گرمت بینم چو بنگرم با همه کسسردی همه از برای من داری بس
***
اندر طلبت هزار دل کرد هوسبا عشق توصدهزار جان باخت نفس
لیکن چو همی می نگرم از همه کسبا نام تو پیوست جمال همه کس
***
شمعی که چو پروانه بود نزد تو کسنتوان چو چراغ پیش تو داد نفس
با مشعلۀ عشق تو بادست عسسقندیل شب وصال تو زلف تو بس
***
بادی که بیاوری بماجان چو نفسناری که دلم همی بسوزی بهوس
آبی که بتو زنده توان بودن و بسخاکی که بتست بازگشت همه کس
***
ای تن وطن بلای آن دلکش باشای جان ز غمش همیشه در آتش باش
ای دیده بزیر پای او مفرش باشای دل نه همه وصال باشد خوش باش
***
ای گشته دل و جان من از عشق تو لاشافکنده مرا بگفتگوی اوباش
یک شهر خبر که زاهدی شد قلاشچون پرده دریده شد کنون ما را باش
***
با من ز دریچۀ مشبک دلکشاز لطف سخن گفت بهر معنی خوش
میتافت چنان جمال آن حوراوشکز پنجرۀ تنور نور آتش
***
ای عارض گل پوش سمن پاش تو خوشای چشم پر از خمار جماش تو خوش
ای زلف سیه فروش فراش تو خوشبر عاشق پر خروش پرخاش تو خوش
***
بر طرف قمر نهاده مشک و شکرشچکند که فقاع خوش نبندد بدرش
در کعبۀ حسن گشت و در پیش درشعشاق همه بوسه زنان بر حجرش