قرآن کریمبه زبان فارسی

وله ادام الله تاییداته

دیوان سنائی — حکیم ابوالمجد مجدود بن آدم سنائی غزنوی
چون از اجل تو دید بر لوح آثاردست ملک الموت فرو ماند از کار
از زاری تو بخون دل جیحون وارمرگ تو همی بر تو فرو گرید زار

***

نازان و گرازان بوثاق آمد یارنازان چو گل و مل و گرازان چو بهار
جوشان و خروشانش گرفتم بکنارجوشان ز تف خمر و خروشان زخمار

***

از غایت بی تکلفی همی در هر کاردیوانه و مست مان همی خواند یار
گفتیم تو خوشباش که ما ای دلداردیوانۀ عاقلیم و مست هشیار

***

نه چرخ بکام ما بگردد یکبارنه دارد یار کار ما را تیمار
نه نیز دلم را بر من هست قراراحسنت ای دل زه‌ای فلک نیک ای یار

***

شمع از دل خود فروز تا هر سرخارشمعی گردد بپیشت اندر شب تار
زین شمع که دم بدم فروخواهد مردای چشم و چراغ روشنی چشم مدار

***

زانجا که کمال تست ای شمع بهارواجب نکند که جز منت باشد یار
لیکن نه بوجه کرد گیتی همه کارکار من و تو یکی از آن وجه انگار

***

بخت و دل من ز من برآورد دمارچون یار چنان دید ز من شد بیزار
زین نادره تر چه ماند در عالم کارزانسان بختی چنین دلی چونان یار

***

ای گشته چوماه و همچو خورشید سمرخوی مه و خورشید مدار اندرسر
چون ماه برو زن کسان درمنگرناخوانده چو خورشید میا ای دلبر

***

ای روی تو رخشنده تر از قبلۀ گبروی چشم من از فراق گرینده چو ابر
من دست ز آستین برون کرده ز عشقتو پای بدامن اندر آورده بصبر

***

آنکس که چو او نبود دردهر دگردر خاک شد از تیر اجل زیر و زبر
واکنون که همی زخاک برنارد سرشاید که بخون دل کنم مژگان تر

***

تا کی رخ بنده زرد خواهی آخرتا کی زخودم تو فرد خواهی آخر
این عاشق مسکین تو هم کشته شودای روی نکو چه کرد خواهی آخر

***

رفت و مرا هجر تو فرسود آخرگفتی که منت کشم همان بود آخر
دشمن ز ملال من بر آسود آخرهجران تو دست برد بنمود آخر

***

توبه کردم ز عشقت ای طرفه پسرتا باز رهم زنار و کبر تو مگر
اکنون تو بحکم پاس و انصاف نگربا ما چو توئی تو به توان برد بسر

***

گر حفظ خوشم نیست سیاهی کم گیرور شعر ترم نیست گیاهی کم گیر
بر عقلم اگر نه هست این است گواهورهست و مرا نیست گواهم کم گیر

***

بازی بنگر عشق چه کرده است آغازمیناز از این حدیث و خود را بنواز
بر درگه این و آن چه گردی بمجازساز ره عشق کن برو با او ساز

***

هرگز دل من بآشکارا و برازبا مردم بیخرد نباشد دمساز
من یار عیار خواهم و خاک اندازکورا نشود ز عالمی دیده فراز

***

اول تو حدیث عشق کردی آغازاندر خور خویش کار ما را می ساز
ما کی گنجیم در سراپردۀ رازلافیست بدست ما و منشور نیاز

***

از عشق تو ای صنم بشبهای درازچون شمه بپای باشم و تن بگداز
تا بر ندمد صبح بشبهای درازجان در بر آتشست و جان دردم گاز

***

نادیده ترا چو راه را کردم بازپیوسته شدم باغم و بگسسته زناز
دل نزد تو بگذاشتم ای شمع طرازتا خسته دل از تو عذر من خواهد باز

***

خوشخو شده بود آن صنم قاعده سازباز از شوخی بوالعجبی کرد آغاز
چون گوز درآگند دگر بازازنازاز ماست همی بوی پنیر آید باز

***

خواهی که ترا روی دهد صرف نیازدستار نماز در خرابات بباز
مستی کن و بر نهاد هر مست بنازمر مستان را چه جای روزه است و نماز

***

عقلی که همیشه با روانی انبازدهری که بیک دید نهی کام فراز
بختی که نباشیم زمانی دمسازجانی که چو بگسلی نپیوندی باز

***

زین بیم که پیدا شود این پردۀ رازوان ترس که در میان درآید غماز
چون سایۀ تو شدم در این عمر درازپیش تو گریزان و دوان از پس باز

***

گر عشق تو چاشنی ندارد بمجازخود را چو بتان زناز پیرایه مساز
بر معشوقان چست بود جامۀ نازپیرایۀ عاشقان نیاز است نیاز

***

با هر که غم عشق ندیمست امروزلابد که چو من سیه گلیمست امروز
کار از حدببر شد چه بیمست امروزآنرا که بدو میم بنیمست امروز

***

شب گشت ز هجران دلفروزم روزشب نیز شد از آه جهانسوزم روز
شد روشنی و تیرگی از روز و شبماکنون نه شبم شب است و نه روزم روز

***

آن نوش لب تلخ چو صبر است هنوزوان کار باختیار جبرست هنوز
آن روز گشاده زیر ابر است هنوزآن مرد مسلمان شده گبر است هنوز

***

ما را برخ دوست نیازست هنوزگرد گل او خار مجازست هنوز
او با گل خودروی برآبست هنوزتا خط بدمد کار درازست هنوز

***

ای گلبن نابسود او باش هنوزوی رنگ تو نامیخته نقاش هنوز
بوی تو نکرده است صبافاش هنوزتا بر تو وزد باد صبا باش هنوز

***

آسیمه سران بینوائیم هنوزبا شهوتها و با هوائیم هنوز
زین هر دو پی هم بگرائیم هنوزاز دوست بدین سبب جدائیم هنوز

***

بر چرخ نهاده پای بستیم هنوزقارون شدگان تنگدستیم هنوز
صوفی شدۀ بادۀ صافیم هنوزدوری در ده که نیم مستیم هنوز

***

ای در سر زلف تو صبا عنبر بیزوی نرگس شهلای تتو بس شورانگیز
هر قطره که می‌چکد ز خون دل مندر جام وفای تست کژدار و مریز

***

درد دلم از طبیب بیهوده مپرسرنج تنم از حریف آسوده مپرس
نالودۀ پاک را ز آلوده مپرسدر بوده همی نگر زنابوده مپرس

***

ای دیده ز هر طرف که برخیزد خسطرفه است که جز در تو نیاویزد خس
هش دار که تا با تو کم آمیزد خسزیرا همه آب دیدها ریزد خس

***

خواندیم گرسنه ما ز دل یار هوسسیر از چو توئی بگو که یارد شد پس
تو نعمت هر دو عالمی بنزد همه کسقدر چو توئی گرسنه‌ای داند و بس

***

ای چون هستی برده دل من بهوسچون نیستیم غم فراق تو نه بس
گرچون هستی بدستت آرم زین پسپنهان کنمت چو نیستی از همه کس

***

ای من بتو زنده همچو مردم بنفسدر کار تو کرده دین و دنیا بهوس
گرمت بینم چو بنگرم با همه کسسردی همه از برای من داری بس

***

اندر طلبت هزار دل کرد هوسبا عشق توصدهزار جان باخت نفس
لیکن چو همی می نگرم از همه کسبا نام تو پیوست جمال همه کس

***

شمعی که چو پروانه بود نزد تو کسنتوان چو چراغ پیش تو داد نفس
با مشعلۀ عشق تو بادست عسسقندیل شب وصال تو زلف تو بس

***

بادی که بیاوری بماجان چو نفسناری که دلم همی بسوزی بهوس
آبی که بتو زنده توان بودن و بسخاکی که بتست بازگشت همه کس

***

ای تن وطن بلای آن دلکش باشای جان ز غمش همیشه در آتش باش
ای دیده بزیر پای او مفرش باشای دل نه همه وصال باشد خوش باش

***

ای گشته دل و جان من از عشق تو لاشافکنده مرا بگفتگوی اوباش
یک شهر خبر که زاهدی شد قلاشچون پرده دریده شد کنون ما را باش

***

با من ز دریچۀ مشبک دلکشاز لطف سخن گفت بهر معنی خوش
میتافت چنان جمال آن حوراوشکز پنجرۀ تنور نور آتش

***

ای عارض گل پوش سمن پاش تو خوشای چشم پر از خمار جماش تو خوش
ای زلف سیه فروش فراش تو خوشبر عاشق پر خروش پرخاش تو خوش

***

بر طرف قمر نهاده مشک و شکرشچکند که فقاع خوش نبندد بدرش
در کعبۀ حسن گشت و در پیش درشعشاق همه بوسه زنان بر حجرش