قرآن کریمبه زبان فارسی

(اندر مدح خواجه قوام الدین ابوالقاسم گوید)

دیوان سنائی — حکیم ابوالمجد مجدود بن آدم سنائی غزنوی

تا سراپرده زد بعلیین... الخ

٭٭٭

بار دوم چون خواجه قوام الدین بخراسان رفت دیگر باره طلب سنائی کرد او این نامه بوی فرستاد و استعفا خواست.

التحیّات للّه ربّ العالمین و الصّلوة علی محمد خاتم المرسلین و السّلام علی الصاحب الاجل قوام الدین و رحمة اللّه و برکاته.

معلوم رای مشرف خداوند صاحب اجل قوام الدین اکفی الکفاة ادام اللّه تأییداته باشد که مؤیّد انبیا و مرشد اولیا چنین خبر داد عَزّ من قائِل ما خَلقَکُم وَلا بَعثَکم الاکَنفسِ واحِدةِ و قولُه تَعالی وَما اَمرُنا الّا واحدة کلمح البصر. و صاحب خبر سراپردۀ غیب و وصاف خطۀ شهادت چنین اشارت نمود که المُؤمنون کنفسٍ واحِدَة فتوی داد لا اِله اِلا اللّه و بیان کرد مُحمد رُسولُ اللّه که عالم امر از زحمت اعداد و اضداد متعالی است و صادر و وارد روحانی از جاسوسی قلم و قدم مستغنی است تجمّل صفت را مطیّه صورت تحمل نتواند کرد و گنج خانۀ غیب را اندر کنج تنگ پهنا گنج نتواند بود، و ارواحی که در حظیرۀ وحدت علی سُررٍ مُتَقابِلین باهم متحد باشند ترکیب طبایع میان ایشان سمج باشد. و گهرهائی که در طویلۀ قدم در یک سلک منتظم باشند دلال نااهل میان ایشان فضولی بود که نهنگ لا اله الا اللّه همه دوئیها و سه ییها در پیش سراپردۀ سبحانّیت بیوباریده است و نقش ثالث ثلاثه در حوصلۀ بی حاصلی مشتی جاثلیق و مطران بنهاده، پس چون ارواح را در حظایر قدس در ریاض انس این چنین اتّصالی باشد صورتی را چه تفقّد باید کرد که عرق نسبهاش بصدمۀ موری از هم بگسلند ترکیبی را چه تعهّد باید (کرد) که نقش تربیتش بسطوت بی انصافی فرو ریزد بنده عذر این در غزلی گفته است.

نظم

صورت ار با تو نباشد گو مباشخاک بر سر جسم را چون جان تراست

غرض از این تشبیب و تطویل و تبدیل آنست که این داعی را عقل و روح در پیش خدمتست، ولیکن بنیت ضعیف دارد و طاقت رحمت تعهّد و زحمت تفقد ندارد که «اِنّ المُلوکَ اذا دَخَلوا قَریَةَ اَفسَدواها کلاتۀ» مندرس چه طاقت بارگاه جباران دارد و شیرزدۀ ناقه چه تاب پنجۀ شیران دارد باری عَزّ اسمه داند که هر باری که سراپردۀ حشمت اعلی صدری زینی قوامی را زاده اللّه قواما و نفاذاً در این خطۀ مختصر زده‌اند حاجت آمده است، این ضعیف منزوی را رخت عافیت بعزب خانۀ غولان بردن و بضاعت قناعت را بهمراهان خضر و الیاس سپردن اکنون بزرگئی را که ذوالفضل الکبیربا آن بزرگ دین و دنیا کرده انست که گوشۀ دل این گوشه گرفته را بتفقّد آسایش خود خراب نکند که جسم حقیر این بنده نه سزای چشم قریر آن خداوند است و این بیتی چند برای این بر بدیهه ارشاد و انشاء کرده آمد.