قرآن کریمبه زبان فارسی

در استغنای معشوق طناز و وفای عاشق سرانداز فرماید

دیوان سنائی — حکیم ابوالمجد مجدود بن آدم سنائی غزنوی
عاشقانت سوی تو تحفه اگر جان آرندبسر تو که همی زیره بکرمان آرند
ور خرد بر تو فشانند چنان دان که همیعرق سنگ سوی چشمۀ حیوان آرند
ور دل و دین بتو آرند عجب نبود از آنکرخت خربنده به بنگاه شتربان آرند
هرچه هستیست همه ملک لب و خال تواندچیست کان نیست ترا تا سوی تو آن آرند
نوک مژگانت بهر لحظه همی در ره عشقآدم و کافر و ابلیس مسلمان آرند
چینۀ دام لبان تو زمان تا بزمانروح را از قفس سدره بمهمان آرند
زلف و خالت ز پی تربیت فتنۀ ماعقل را کاج زنان بر در زندان آرند
چشمهامان ز پی تقویت حسن تو بازفتنه را رقص کنان در قفس جان آرند
طوبی و سدره بباغ تو و بس مشتی خسدستۀ مجلس تو خار مغیلان آرند
هدیشان رد مکن انگار که پای ملخیگلۀ مور همی پیش سلیمان آرند
خاکپای تو اگر دیده سوی روح بردروح پندارد کز خلد همی خوان آرند
از پی چشم بد و چشم نکوی تو همیمردمان مردمک دیده بقربان آرند
بوستان از خجلی پوست بیندازد از آنکصورت روی تو در دیدۀ بستان آرند
عاشقان از خم زلف تو چه دیدند هنوزباش تا تاب در آن زلف پریشان آرند
باش تا سلطنت و کبر تومشتی دون رااز در دین بهوس خانۀ شیطان آرند
باش تا خار سر کوی ترا نرگس واردسته بندند و سوی مجلس سلطان آرند
ای بسا بیخ که در چین و ختن کنده شودتا چو تو مهر گیاهی بخراسان آرند
باش تا خط بناگوش و خم زلف تو بازعقل را گوش گرفته بدبستان آرند
کی بآسانی عشّاق ز دستت بدهندکه نه در دست همی چون توئی آسان آرند
عقد پروین بخمد چون دم عقرب در حالچون سخن زان دورده لؤلؤ مرجان آرند
کافران گمره از آنند که در زلف تواندیکره آن زلف ببر تا همه ایمان آرند
یکره آن پرده برانداز که تا مشتی طفلرخت جان سوی سراپردۀ قرآن آرند
هر دم از غیرت یاری تو اجرام سپهربر سنائی غم و اندوه فراوان آرند
هر زمان لعل و دُروسرو و بنفشه تو همیدل و دین و خرد و صبر دگر سان آرند
خود چو پروین که مه و مهر همی سجدۀ عشقسر دندان ترا از بن دندان آرند
قدر چوگانت ندانند از آن خامی چندباش تا سوختگان گوی بمیدان آرند
شکل دندان و سر زلف تو زوداکه بروسین و نون و الف و یا همه تاوان آرند