قرآن کریمبه زبان فارسی

در مدح بهرامشاه فرماید

دیوان سنائی — حکیم ابوالمجد مجدود بن آدم سنائی غزنوی
عقل کل در نقش روی دلبرم حیران بماندجان ز جانی توبه کرد آنجا بر جانان بماند
جان ز جان گر دست شست آنگه زخاکپای اوجان پیوندیش رفت و جان جاویدان بماند
صبح پیش روی او خندید بر خورشید چرخنور صادق بی لب و دندان از آن خندان بماند
نقش بند عقل و جان را پیش نقش روی اودست در زیر زنخ انگشت در دندان بماند
عشق چون دولت بپیش روی او بی غم نشستکفر چون ایمان بپیش روی او عریان بماند
کفر و ایمان از نشان زلف و رخسار وی استزان نشان روز و شب در کفر و در ایمان بماند
عقل با آن سراندازی بمیدان رخشدر خم زلفین او چون گوی در چوگان بماند
از برای رغم من گوئی ازین میدان حسنعیسی مریم برفت و موسی عمران بماند
آتش جانان گریبان گیر جان آمد از آنکآن همه تر دامنی در چشمۀ حیوان بماند
گفتمی کان رنگ با مرجان چه ماند بالبشنی غلط کردم ز خجلت رنگ با مرجان بماند
نیست صبرم از میانش تا چو ذات خود مگربر میانم چون میانش واللّه ارهمیان بماند
زخم خوارخویش را بی زخم خودمگذار از آنکخوار گردد پتک کوبنده که از سندان بماند
عاقبت از دشنۀ مژگانش روی اندر کشیدعافیت در سلسلۀ زلفینش در زندان بماند
بهر آن تا خاکپایش را بدست آرد مگرچرخ را هرچند جنبش بود سرگردان بماند
عقل و جان از خدمت آن بارگه رفتند لیکعقل کار افزای رفت و جان جان افشان بماند
هرچه خواهی گو همی فرمای کاندر ذات ماقایل فرمان برفت و قابل فرمان بماند
گر قماری کرد جان با او بجانی هم ز جانلاجرم در ما ز دانش مایه صد چندان بماند
گوهر جان و جهان ذات سنائی را ازوستگر دمی زوماند ذاتش بی مکان و کان بماند
تا نگیرد مرغ مر مرغ سنائی را ز بیملاجرم چون مرغ عیسی روز از آن پنهان بماند
تا جمال قهر و لطفش سایه بر عالم فکندشیر در بستان فنا شد شیر در پستان بماند
زلف شیطانیش گر دل برد گو برباک نیستمنت ایزد را که جان در مدحت سلطان بماند
خسرو خسرو نسب بهرامشه سلطان شرقآنکه بهرام فلک در سطوتش حیران بماند
ملک علّت ناکرا خوش خوش ازین عیسی پاکدرد رفت الحمدللّه و آنچه درمان، آن بماند
باشدش معلوم حکم آیت و احسان و عدلشدهباچون جوربخل و عدل، چون احسان بماند
بر فلک بینی که کیوان رتبتی دارد ولیکاز پی ایوان این شه چرخ خود کیوان بماند
به گراید رایت رایش بسوی عاطفتزین سبب راخان و خوان خانه براخوان بماند
چون گشایددست ودل درعدل و در احسان بخلقبستۀ احسان و عدلش جملۀ انسان بماند

٭٭٭

کرد رفت از مردمان اندر جهان اقوال ماندهمعنان شوخ چشمی در جهان آمال ماند
از فصیحان و ظریفان پاک شد روی زمیندر جهان مشتی بخیل کور و کر ولال ماند
دُرّ معنی در بن دریای عزلت جای ساختوز پی دعوی بروی آبها آخال ماند
صدرها از عالمان و منصفان یکسر تهیستصدر در دست بخیل و ظامل و بطّال ماند
عدل گم گشت و نمی‌یابد کسی از وی نشانظلم جای وی گرفت و چند ماه و سال ماند
عدل نوشروان و جور معتصم افسانه شدوز بزرگیشان بچشم مردمان تمثال ماند
رفت سید از جهان و چند مشکل کرد حلبوحنیفه رفت و زو درگرد عالم قال ماند
نیست گوئی در جهان جز فیلی از اصحاب فیلشد نجاشی وز فسونش چندگون اشکال ماند
شد ملک محمود و ماند اندر زبانها مدح اویعنصری رفت و ازو گرد جهان امثال ماند
خاک شد کسری و از هر دل برون شد مهر اودر مداین از بنای قصر او اطلال ماند
هرگهی بانگی برآید گرد شهر از مردمانآه و دردا و دریغا خواجه رفت و مال ماند
رفت کدبانو کلید اندر کف نوروز دادرفت خواجه ده بدست زیرک جیپال ماند
یک گره را جانها در غیبت و وزر و بزهیک گره را گنجها بر طاعت و اهمال ماند
زین سپس شاید سنائی گر نگوئی هیچ مدحزان کجا ممدوح تو خوردی پزو بقال ماند