قرآن کریمبه زبان فارسی

در انقلاب حال مردمان و تغییر دورزمان فرماید

دیوان سنائی — حکیم ابوالمجد مجدود بن آدم سنائی غزنوی
ای مسلمانان خلایق حال دیگر کرده‌انداز سر بی حرمتی معروف منکر کرده‌اند
در سماع و پند اندر دیدن آیت حقچشم عبرت کور و گوش زیرکی کر کرده‌اند
کار و جاه سروران شرع در پای اوفتادزانکه اهل فسق از هر گوشه سر بر کرده‌اند
پادشاهان قوی بر دادخواهان ضعیفمرکز درگاه را سدّ سکندر کرده‌اند
ملک عمرو و زید را جمله بترکان داده‌اندخون چشم بیوگان را نقش منظر کرده‌اند
شرع را یکسو نهادستند اندر خیر و شرقول بطلیموس و جالینوس باور کرده‌اند
عالمان بی عمل از غایت حرص و املخویشتن را سخرۀ اصحاب لشکر کرده‌اند
گاه وصّافی برای وقف و ادرار و عملبا عمر در عدل ظالم را برابر کرده‌اند
از برای حرص سیم و طمع در مال یتیمحاکمان حکم شریعت را مبتّر کرده‌اند
خرقه پوشان مزوّر سیرت سالوس و زرقخویشتن را سخرۀ قیماز و قیصر کرده‌اند
گاه خلوت صوفیان وقت با موی چو شیرورد خود ذکر برنج و شیر و شکر کرده‌اند
قاریان زالحان ناخوش نظم قرآن برده‌اندصوترا در قول همچون زیر مزمر کرده‌اند
در مناسک ازگدائی حاجیان حج فروشخیمهای ظالمان را رکن و مشعر کرده‌اند
مالداران توانگر کیسۀ درویش دلدر جفا، درویش را از غم توانگر کرده‌اند
سر ز کبر و بخل بر گردون اخضر برده‌اندمال خود بر سایلان کبریت احمر کرده‌اند
زین یکی مشت کبوتر باز چون شاهین بظلمعالمی بر خلق چون چشم کبوتر کرده‌اند
خواجگان دولت از محصول مال خشک ریشطوق اسب و حلقۀ معلوم استر کرده‌اند
بر سریر سروری از خوردن مال حرامشخص خود فربی و دین خویش لاغر کرده‌اند
از تموز زخم گرم و بهمن گفتار سردخلق را با کام خشک و دیدۀ تر کرده‌اند
خون چشم بیوگانست آنکه در وقت صبوحمهتران دولت اندر جام و ساغر کرده‌اند
تا که دهقانان چو عوّانان قباپوشان شدندتخم کشت مردمان بی بار و بی بر کرده‌اند
تا که تازیکان چو قفچاقان کله داران شدندخواجگان را بر سر از دستار، افسر کرده‌اند
از نفاق اصحاب دارالضرب در تقلیب نقدمؤمنان زفت را بی زور و بی زر کرده‌اند
کار عمال سرای ضرب همچون زر شده استزانکه زر بر مردمان یک سر مزّور کرده‌اند
شاعران شهرها از بهر فرزند و عیالشخص خود را همچو کلکی زرد و لاغر کرده‌اند
غازیان نابوده در غزو غزای روم و هندلاف خود افزون ز پور زال و نوذر کرده‌اند
حبه دزدان از ترازوها بر اطراف دکانطبع را در حبّه دزدیدن مخیّر کرده‌اند
ای دریغا مهدئی کامروز از هر گوشه‌اییک جهان دجّال عالم سوز سر بر کرده‌اند
مصحف یزدان درین ایام کس می ننگردچنگ و بربط را بها اکنون فزونتر کرده‌اند
کودکان خرد را در پیش مستان می‌دهندمر مخنّث را امین خوان و دختر کرده‌اند
ای مسلمانان دگر گشته است حال روزگارزانکه اهل روزگار احوال دیگر کرده‌اند
ای سنائی پند کم ده کاندرین آخر زماندر زمین مشتی خر و گاو سروبر کرده‌اند